![]() |
![]() |
|
| وبلاگ درحیطه ی ادبیات داستانی و مقالات ادبی ونقدوبررسی آثارمختلف ادبیات داستانی |
|
نازنین مادر
نویسنده " محمد طالبی "
مادر من، همیشه عاشق شربت توت فرنگی بود. برایم جالب وهیجان انگیز بود که بعضی وقت ها سرزده به دیدن اومی رفتم وبا بردن شربت مورد علاقه اش خوشحالش کنم. پدرومادرم آخرین سال های زندگی خود را توی یک مرکز سالمندان به سرمی بردند. چند سال قبل مادر، به بیماری جنون پیری "آلزایمر" مبتلا شد وپدرهم بخاطرفشارهای عصبی وارد شده ناتوان وبیمارشد ونتوانست ازاومراقبت کند. آن ها عاشق یکدیگربودند وهرچند دراتاق های مجزا زندگی می کردند اما درهرفرصتی که به دست می آمد درکنارهم بودند. آن وقت دست توی دست هم با قدم های کند وآهسته سلانه سلانه در کریدور مرکزسالمندان راه می رفتند وگاهی به دیدن دوستان خود می رفتند. به هرجا قدم می گذاشتند بذرهای عشق ومحبت می افشاندند. آنها دوتا شخصیت رمانتیک توی مرکزسالمندان بحساب می آمدند. وقتی باخبرشدم که حال مادر روبه وخامت گذاشته است نامه ای جهت تشکروقدردانی برای اونوشتم. درآن نامه عنوان کردم که چقدردوستش دارم وازشیطنت ها وبهانه گیری های دوران کودکی ونوجوانی که باعث آزار واذیت اوشده بود، عذرخواهی کردم. برایش نوشتم که مادربی نظیروفوق العاده ای است وهمیشه به اوافتخارمی کردم. درباره ی چیزهایی نوشتم که ازمدتها پیش روی دلم سنگینی میکرد اما لجاجت وسرسختی اجازه ی حرف زدن وبیان احساسات را نداده بود تااینکه باخودم فکرکردم شاید حال مادر ازشرایط فعلی هم بدتر شود وقادربه درک عشقی نباشد که درپس کلمات نهفته است. متن نامه مملوازعشق وسپاس بود. پدر می گفت" اوساعت ها نامه را خواند. ساعتها آنرا دردست نگه داشت وبه دفعات زیاد آن را خواند. زمانیکه فهمیدم دیگرمادرقادربه شناخت من واینکه تنها پسراوهستم نیست، خیلی غمگین شدم. شاید اتفاق می افتاد که بارها می پرسید" خب! حالابگو اسم شما چیه؟ من هم لبخندی میزدم وخودم رامعرفی میکردم. اولبخند می زد ودست مرا می گرفت. بزرگترین آرزویم این بود که هرروزلطافت وگرمای دست های نوازشگر اورا احساس کنم. یک روز به ملاقات آنها رفتم وبرای هر کدام یک شیشه شربت توت فرنگی خریدم. اول به اتاق مادررفتم وخودم را معرفی کردم ودقایقی باهم درد دل کردیم. بعد به اتاق پدرمیرفتم وشربت توت فرنگی دیگری را به اومی دادم. زمانیکه به اتاق مادربرگشتم تقریبا شربت توت فرنگی خودش راخورده بود وتوی رختخواب درازکشیده ودرحال استراحت بود. با ورود دوباره من به اتاقش هردولبخند زدیم. درسکوت کامل بدون اینکه چیزی بگویم یک صندلی نزدیک لب تخت گذاشتم. نشستم ودست اورا میان دستهای خودم گرفتم وباسکوت، مهرومحبت خودم را به اوابرازکردم. لحظات ملکوتی بود! درآن سکوت پراحساس وعاطفی، جادوی یک عشق بی قید وشرط را حس کردم؛ هرچند مطمئن بودم مادر حتی به درستی نمی داند چه کسی دست اورا گرفته است؛ شاید این او بود که دست مرا میان دست های خودش گرفته بود. بعد ازگذشت ده دقیقه احساس کردم مادر دستم رابه آرامی می فشارد. سه بار فشارملایم ومتوالی! نیازی به حضور کلمات نبود. دقیقا متوجه ی منظورمادرم شدم. با خود فکرکردم معجزه ی عشق خالصانه با قدرت الهی وتفکروتخیل ما، به مرحله ظهوررسیده است. باورم نمیشد. مادرقادر به بیان احساسات وعواطف باطنی خودش همچون سابق نبود اماانگار لازم به بیان کلمات نبود! تصورکردم مادر دریک لحظه به حالت عادی خود برگشته است. سال ها قبل وقتیکه درکنارپدر، روی صندلی میزناهارخوری نشسته بود این روش رابرای ابرازعشق خود به پدر بوجود آورده بود. سه فشارملایم ومتوالی دست به معنی دوستت دارم وپدرهم متقابلا سه بار به آهستگی این حرکت را انجام داد؛ بااین مفوم که منهم همینطور! من هم، دست مادر را سه باربه آرامی فشاردادم. سرش رابه طرف من برگرداند ولبخند نازنینی زد که هرگزفراموش نمی کنم. امواج عشقی که ازچهره اش می تابید را تا ابد درخاطرخواهم داشت. برق نگاه زیبایش، مهرمادری اورا دوچندان کرد. مهرورزی وعلاقه ی صمیمانه او را نسبت به پدر، اعضای خانواده ودوستان واقوام رابه یاد آوردم. عشق اوبرای همیشه زندگی مرا تحت الشعاع قرارداد ومهراودراعماق وجودم نفوذ پیدا کرد. هشت تا ده دقیقه ی دیگر هم گذشت وکلمه ای میان ما دونفررد وبدل نشد. دریک لحظه بطرف من برگشت واین کلمات راآهسته به زبان آورد" بسیارزیبا وباارزش هست تا کسی راداشته باشی که دوستت دارد! بعد ازگفتن این جمله ی مادرم، اشک ازروی پلک هایم سرازیرشد وصورتم را خیس کرد. صمیمانه درآغوشش کشیدم وگفتم که بی نهایت دوستش دارم وبعد ازچند لحظه اتاق را ترک کردم. درست فردای آن روز، مادر برای همیشه چشم ازجهان فروبست. آن روز، کلمات بسیارکمی بین ما رد وبدل شد اما جملاتی که مادر به زبان آورد، همچون گنجینه ی گرانبهایی بود وآن لحظات پرارزش وبه یادماندنی همیشه برایم گرامی خواهد ماند. " پایان " |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:40 توسط محمد طالبی |
|
|
پدرم همیشه مرا دوست داشت
نویسنده" محمد طالبی "
پدرم، رنگ پریده وبی رمق درحالیکه دستگاه های کنترل ولوله های وریدی مختلفی به بدنش وصل شده بود، دربخش مراقبت های ویژه آی سی یو توی بیمارستان بستری شده بود. اوهمیشه مردی خوش هیکل وتنومند بود اما حالاضعیف بنظرمی رسید وبیش ازبیست کیلوازوزنش کم شده بود. بیماری اوسرطان لوزالمعده بود واین مسئله بدخیم ولاعلاج تشخیص داده شده بود. پزشکان تمام اقدامات لازم را به عمل آورده بودند ولی برخلاف تلاش های بی وقفه وطبق نظرآنان، پدر تنها می توانست حدود سه ماه دیگرزنده بماند. برای درمان این نوع سرطان معمولا از روش های پرتودرمانی ویا شیمی درمانی استفاده نمی شد؛ به همین دلیل پزشکان معالج امیدی به زنده ماندنش نداشتند. زمان به همین منوال می گذشت. دریکی ازآن روزها، برای عیادت پیش او رفتم. پدرتوی رختخواب برروی تخت بیمارستان نشسته بود. نزدیک اورفتم وبه آرامی سلام کردم. کمی نگاهش کردم، بعد گفتم" پدر، من ازاتفاقی که برای شماافتاده است عمیقا احساس تاسف می کنم. این مسئله باعث شد تا بفهمم علی رغم رابطه سردی که بین ما فاصله انداخته است، تا چه اندازه دوستتان دارم.
خم شدم تا پدرم را درهمان حالت درآغوش بگیرم؛ اما شانه ها وبازوهای او به سختی منقبض می شد! گفتم" آه پدر، خواهش می کنم. من واقعا دوست دارم شما را بغل کنم. برای لحظاتی بهت زده نگاهم کرد. من وپدرم، درروابط خانوادگی خود هرگز عادت به ابرازعشق وعلاقه نسبت به یکدیگروبروز احساسات واقعی خود در قبال هم نداشتیم. من خواهش کردم که پدر کمی بیشتر تکیه کند وصاف بنشیند تا بتوانم بازوان خود را دورشانه اش حلقه بزنم. دوباره سعی کردم پدرم را بغل کنم امااوبیشتر ازقبل، بدن خودش را منقبض می کرد. دوباره احساس کدورت ورنجش دیرینه ای دراعماق وجودم زنده شد. پیش خودم فکرکردم" واقعا مهم نیست؛ اگرخیلی دوست داری تا دراین روزهای آخر باهمان سردی ونامهربانی برای همیشه مرا ترک کنی، بسیار خب؛ به این رفتارخودت ادامه بده! سالها ازرفتارهای خشک وبی احساس اورنج می بردم وهمیشه اورا سرزنش می کردم والبته هرگزنمی توانستم خودم را ببخشم که شاید مسبب این نوع حالت، رفتار خود من هم باشد. بعضی وقت ها تمام طول روز تحت الشعاع بی تفاوتی ها واهمیت ندادن های غیرمنصفانه به یکدیگرقرارمی گرفت؛ اما درآن موقعیت بخصوص وناراحت کننده احساس کردم که من هم همچون پدرم، بیشترازهرزمانی نیاز به ابرازمحبت وعشق ورزی دارم وازصمیم قبل می خواهم اورا درآغوش بکشم. باید به وضوح نشان می دادم که تا چه اندازه دوستش دارم ومهم نبود که برای اوچقدرسخت وغیرممکن باشد تا چنین اجازه ای به من بدهد. پدرم، درطول زندگی خود همیشه یک انسان وظیفه شناس وبافرهنگ بود وشخصیت خاص خودش را داشت. اواعتقاد داشت یک مرد واقعی می بایست همیشه عواطف خود را کنترل کند وهرگزاحساسات قبلی خود را بروز ندهد. لحظه ای ازمیل شدید خودم نسبت به سرزنش پدر، بخاطر سردی روابط عاطفی مان رها شدم.
این احساس سال های سال دراعماق وجودم جای گرفته بود اما حالا دقیقا بر کشمکش های عاطفی خودم مبنی بر ابرازعشق وعلاقه نسبت به اوتمرکز کرده بودم. روبه او کردم وگفتم" پدرخواهش می کنم دست های خودتان را دور گردنم حلقه کنید. بازوان پدر، به آهستگی حرکتی کرد تا دور گردنم قرارگرفت. من خم شده و به لبه ی تخت نزدیکترشدم. دوباره گفتم" پدر حالا کمی بیشتر فشار دهید. بسیارخب؛ عالی ست پدر. با خودم فکرکردم تااندازه ای موفق شده ام تا ابراز عشق ومحبت ودرآغوش کشیدن را هم به خود وهم به پدرم نشان دهم. ناگهان دریک لحظه، اتفاق عجیبی افتاد. یک احساس عشق ومحبت فوق العاده ای در سرتاسر وجود هردونفرما، هیجانی برانگیخت. درطول سالها روابط عاطفی ما تنها دریک دست دادن رسمی وخشک وگفتن سلام وحالت چطوره خلاصه می شد! اما اکنون هردونفرما، بی صبرانه انتظار تکرار دوباره ی آن ارتباط سریع و آنی چند لحظه پیش را داشتیم. هنوزهم دقیقا درلحظه ای که می بایست پدر ازعشق ومحبتی که دریافت می کرد لذت ببرد یک چیزی درقسمت بالای بدن او سفت تر می شد ومنقبض می شد ودریک وضعیت ناراحت کننده وغیرعادی یکدیگر را بغل می کردیم. چند روز طول کشید تاآن حالت انعطاف ناپذیر و خشک ما تغییرکرد. پدراجازه داد تااحساسات ژرف درونی اش، درمیان بازوانش که دور من حلقه شده بود جریان پیدا کند. پیش ازاینکه پدرم بتواند شخصا برای بغل کردن من پیش قدم بشود، من خودم بارها دراین مورد پیش قدم شدم. دیگرسرزنشی درکارنبود؛ بلکه پدر را در بیان احساسات درونی خویش یاری می کردم. درهرصورت او و من، علی رغم فرصت بسیارکوتاهی که درپیش روی داشتیم درصدد تغییرعاداتی شدیم که درتمام طول سال هایی که درکنارهم بودیم وباهم زندگی کردیم، منشاء رفتارهایمان بود؛ هرچند این موضوع مستلزم زمان زیادتری بود، ولی من می دانستم ومطمئن بودم که پدر نیز دریافته است که دراین مدت کوتاه محبت هایی را که سال ها درقبال هم دروجودمان ریشه دوانیده بود اما ازابرازآن دوری می کردیم درقبال یکدیگر به طرزعمیق وباورنکردنی بروز دادیم.
من وپدرم، سال ها با عشق ومهرورزی وابرازعلاقه نسبت به هم بیگانه بودیم. اواسط پائیزبود. دریکی ازآخرین روزهایی که برای دیدار با او به بیمارستان رفتم بی درنگ یکدیگر را دوباره درآغوش گرفتیم. سایه ی مرگ، به او کاملا نزدیک شده بود. پدر، ازصمیم قلب وبه طور خود جوش دائم دست هایش رابرروی صورت وپیشانی من می کشید ودرزیر پلک هایش قطره اشکی معلوم بود. آن روز را هرگزفراموش نخواهم کرد. درحالیکه دست هایمان را دور گردن یکدیگر حلقه زده بودیم، صورتش را به گوش من نزدیک کرد و با زیرلب وبه آهستگی گفت" پسرم، همیشه تو را دوست داشته ام.
"پایان"
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:24 توسط محمد طالبی |
|
|
پنجره
نوشته" محمد طالبی"
می دانی آقا رضا، ماه قبل همین موقع ها بود؛ اواخرزمستان. با دوستان خودمان رابرای رسیدن بهارآماده می کردیم. اگربه من می گفتند سال تحویل امسال مجبور هستم برروی تخت بیمارستان بستری باشم شاید باورنمی کردم! به بعضی از بروبچه ها سفارش کرده بودم برای سفره ی هفت سین امسال چند دسته ازگل های سنبل رااززادگاهشان با خود به همراه بیاورند. آقا رضا، درحالیکه چشمهایش راباپارچه ی سفیدی بسته بودند روی تخت دراز کشیده بود وچیزی نمی گفت. ولی بعدازچند دقیقه باخطاب قراردادن آقا نبی شروع به صحبت کرد: نمی دانم وضعیت چشمهایم چطورمی شود. پنج ماه گذشته است. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. درواقع هردوی ما به سختی بیمارهستیم وبهبودی حالمان به چیزهای نامعلومی برمی گردد! آقا نبی پرسید: بنظرشما به چه چیزهایی ممکن است ارتباط داشته باشد؟ آقا رضا جواب داد: واقعا نمی دانم. درظاهروبه گفته ی پزشکها به روند طول درمان وبهبودی احتمالی؛ ولی خوب یک چیزهایی درزندگی هست که شاید زیاد به چشم نیاید. مثل شانس، اقبال یا معجزه، اما به هرحال من امیدم درقبال بینایی چشم هایم بکلی ازدست رفته است. معلوم نیست دوماه، سه ماه، یا شاید هم بیشتر درکنج این اتاق، اتاق کوچکی دریک بیمارستان بزرگ همچنان بستری باشم ومنتظراین مسئله تا ببینم سرانجام باچه نوع از زندگی روبروخواهم شد. آقا رضا آهی کشید وچیزی نگفت اما بعد ازچند دقیقه دوباره شروع به صحبت کرد:
من پنج ماه است که چیزی رانمی بینم. به گفته پرستارها دراین اتاق کوچک تنها یک پنجره به سوی زندگی بیرون بازاست؛ ولی خوب من ازهمین درزکوچک هم قسمت وبهره ای ندارم. دراین لحظه پرستاربرای بازگوکردن موضوعی وارد اتاق شد. درحالیکه لبخند به لب داشت سلام کرد وکنارتخت آقا نبی ایستاد وپرسید: حالتان چطوراست؟ آقا نبی لبخندی زد ودستی به سربی مویش کشید وجواب داد: مطمئن هستم هرروزبهتر از روزقبل خواهم بود. پرستارگفت: بسیارعالی. خیلی خوب است. من برای شماخبر خوشحال کننده ای دارم. آقانبی پرسید: چه خبری خانم پرستار؟ پرستارگفت: به تشخیص آقای دکترشما می توانید ازامروزبعنوان بخشی ازروند معالجات خود وجهت تخلیه مایعات جمع شده درشش ها، هرروزبعدازظهریکساعت روی تختتان بنشینید. آقانبی ازاین خبرخوشحال شد ودستش را روی صورتش که به علت بیماری کمی تغییرکرده بود وپوستش نرمی خاصی بخود گرفته بود گذاشت وگفت: باورم نمیشود دیگرداشتم ازاین خوابیدن های طولانی مدت خسته می شدم. پرستارگفت: تخت شما کنار پنجره قراردارد. برای هواخوری کافی است یک مقدارازآن رابازکنید. بدون آنکه ازجایتان بلند شوید. آقانبی جواب داد: بله ممنونم. دراین لحظه آقا رضا سرش رابه سمت پرستار گرفت وگفت: پس من می بایست چه کارکنم خانم پرستار؟ آیامجبورم برای همیشه باچشم های بسته به صورت طاقباز روی تخت بخوابم واجازه بلند شدن نداشته باشم! پرستارجواب داد: شما باید کمی بیشتر حوصله کنید. تازه ده روزازعمل چشمهای شما گذشته است. امیدوارم روند بهبودی شما مثل آقا نبی صورت بپذیرد. پرستار ازاتاق خارج شد. بدین ترتیب هرروزبعدازظهرآقا نبی با کمک پرستارها یک ساعت درجای خود تکیه برتخت می نشست. یک روزآقا رضا خطاب به آقا نبی گفت: چقدرخوب است که می توانی منظره بیرون راتماشا کنی. ای کاش من هم می توانستم درجایم بنشینم ومثل شما کنار پنجره قراربگیرم. آقانبی پاسخ داد: راستی. خوب اگرمایل هستی می توانم نماها ومناظری که از پنجره برایم قابل دیدن است رابرایت تعریف کنم. آقارضا با خوشحالی گفت: آه براستی پیشنهاد مناسبی است. آقا نبی هرروزکنار پنجره قرار می گرفت و زمان خود را با توصیف مناظربیرون بیمارستان برای هم اتاقی خود می گذراند. ظاهرا چشم اندازپنجره، مشرف به پارکی بود که دریاچه ی زیبایی نیزدرآن به چشم می خورد. آقا رضا گفت: تعریف کن، بگوکه دلم برای تماشای بیرون پنجره مثل سرب داغ در حال سوختن است. آقانبی با لبخندی که روی لب داشت برای دوست بیمارخود ازمنظره بیرون تعریف کرد: روی دریاچه ی آبی رنگ، اردک ها وقوی های زیبایی درحال شنا کردن هستند وچند کودک که فکرمی کنم بیشترشان دختربچه های پیش دبستانی هستند دور دریاچه جمع شده اند وخرده های نان برای آنها پرتاب می کنند. آقا رضا با اشتیاق پرسید: خوب بعد دیگرچه چیزراازپشت پنجره می بینی..... آقانبی رویش به طرف پنجره بود وبی آنکه دوست بیمارخودرانگاه کند ادامه داد: دوست من، بچه ها قایق های بادبانی کاغذی خود را روی آب حرکت می دهند. زیردرختهای سرسبز، دخترهاوپسرهای عاشق رامی بینم که دست به دست هم قدم می زنند. آقانبی ازبیرون تعریف میکرد وآقا رضا درحالیکه به سختی می توانست گردنش رابچرخاند بی حرکت روی تختش خوابیده وسرش به سمت سقف اتاق بود وبه صحبتهای دوستش گوش می داد. گاهی هم موقع شنیدن گردنش را با دشواری بطرف پنجره می چرخاند و ترجیح می داد نماهاومناظربیرون ازاتاق را درخیال خود تصورکند وخودش رابه عینه در آن محیط دست نیافتنی ببیند. روزها پشت سرهم می آمدند وآقانبی ازتعریف کردن مناظربرای دوست بیمار خود لذت می برد: دوست من، گوشه ی دیگری ازپارک چمن زارهای وسیعی هستند که گلهای قشنگ ورنگارنگی درمیان آنها کاشته شده است. تعدادی ازمردم هم مشغول توپ بازی هستند وآن سوی پارک ازپشت حاشیه ی درختان منظره ی باشکوه ساختمانهای شهر پیداست. آقا رضا رو به پشت درازکشیده وبه تعریف وتوصیفهای هم اتاقی خود ازمناظر زیبای بیرون به دقت گوش می داد وازلحظه به لحظه ی آن لذت می برد وخوشحال بود. اواززبان آقا نبی شنید که نزدیک بود کودکی دردریاچه بیفتد ودخترهای کوچولودر لباس های رنگارنگی که مختص به فصل بهاراست چقدرزیباجلوه می کردند. آقا رضا تحت تاثیرتوصیف های کامل دوستش وقدرت تجسم خود، احساس می کرد که تمامی مناظرواتفاقات بیرون راباچشم خود نظاره میکند. روزهابه همین منوال می گذشت. یک شب صدای سرفه های شدیدی توجه آقا رضا را به خود جلب کرد. آقا نبی براثراین سرفه ها انگار درحال خفه شدن بود. نمی توانست اورا ببیند. ازاین رودوستش را صدا زد. درتاریکی شب با دست خود روی دیواردنبال دکمه ی زنگی گشت تافورا پرستارراازوخامت حال آقانبی باخبرکند؛ ولی نتوانست دکمه راپیداکند. آقانبی طوری سرفه می کرد که حتی نمی توانست پرستارراصدا بزند.
آقا رضا چند بارفریاد کشید: کمک، پرستار... اما.......... دقیقه ای بعد دیگرصدای تنفسی به گوش نرسید وسکوت عمیقی حکمفرما شد. آقا رضا چند مرتبه دوستش راصداکرد: آقانبی – نبی، نبی صدایم رامی شنوی؟ .......... صبح روزبعد پرستارها متوجه شدند نشانه های زندگی ازوجود آقانبی درکنارپنجره، رخت بربسته است. ساعتی بعد درسکوتی حزن انگیز، پیکربی جان اورابه آرامی روی برانکارد گذاشتند وازاتاق بیرون بردند..... شب ها طنین صدای دلنشین آقانبی درگوش رضا و تعریف کردن ازمناظربیرون پنجره او را آزارمی داد. پیش خودش فکرکرد: دراین مدت من ازلذت دیدن مناظردنیای بیرون بهره مند بودم. دریاچه بیرون بیمارستان، جلوه های فصل بهار، چمن زارهای وسیع..اماحالا بانبودن دوستش درپشت پنجره، اوازشنیدن توصیف مناظری که پشت بیمارستان بود محروم بود.......... سه هفته گذشت. دراین مدت آقا رضا با انعکاس صدای دوستش که هنوزدرذهنش طنین اندازبود روزها را سپری می کرد؛ تااینکه سرانجام به توصیه پزشک، چشم های باند پیچی شده ی اورابازکردند. عمل باموفقیت انجام شده بود و او می توانست بار دیگربینایی خود را به دست بیاورد؛ اما می بایست تا دوهفته ی آینده همچنان ازروی تخت بلند نشود. آقا رضا دراولین فرصت ازپرستارها درخواست کرد تا درصورت امکان او را روی تخت آقانبی که هنوزخالی مانده بود درکنارپنجره انتقال دهند. دوروزبعد پرستارهااین مسئله راپذیرفته وجای اوراتغییردادند وروی تخت کنارپنجره خواباندند. پتووملافه ی او را مرتب نموده و راحتی کاملش رافراهم کردند ولی اجازه ی نشستن رابه اوندادند. پرستاران بیمارستان، اتاق را ترک کردند و او را تنها گذاشتند. دقایقی سپری شد. وسوسه ی تماشای مناظربیرون ازمدت ها قبل ذهنش را مشغول بخود کرده بود وحالا در کنار پنجره تنها فاصله ای اندک با تماشای دوباره ی بیرون داشت. وجودش گرم شد و امید واری دوباره ای در دلش زنده گشت. کمی خودش راتکان داد. درعین حال درد و رنج فراوانی رااحساس کرد. با تکیه به آرنج خود ، کمی بلند شد وبه سختی دستش را به سوی درب پنجره دراز کرد. لحظه ای درنگ کرد؛ بعد با لبخندی که خودش متوجه ی نقش بستن آن روی لب هایش نشد پنجره را باز کرد و به بیرون نگریست. در نمای بیرون پنجره، چشمش به دیوار بلند وخاکستری رنگی افتاد که بن بست پشت ساختمان بیمارستان بود و سایه اش، بخش عمده ای ازاتاق را تاریک کرده بود و چیزی جز دیوار بی روح ، ازپشت پنجره معلوم نبود.................................................
« پایان »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:53 توسط محمد طالبی |
|
|
بازیافت
نویسنده" محمد طالبی"
ساعت یازده شب یک زوج جوان بطورکاملا اتفاقی ازجلوی ساختمان شماره بیست وهفت درخیابانی که منتهی به میدان اصلی شهربود می گذشتند. درطبقه آخرساختمان شماره بیست وهفت، یک نویسنده ی جوان زندگی می کرد. نویسنده جوان کارش نوشتن داستان ومقاله بود. همانطورکه به گونه ای رسم است وتا حدی معنای تمثیلی دارد این نویسنده در طبقه آخرساختمان قدیمی سکونت داشت. زن وشوهروقتی به جلوی بنا رسیدند بدون گفتن کلمه ای – بااشتیاق – به بالا نگاه کردند. نمای ساختمان دود گرفته وغبارآلود بود. درآن بالا، ازپنجره کوچک آخرین طبقه ساختمان چراغی روشن بود. پنجره روشن با نورضعیفی درعمق شب خودنمایی می کرد؛ ولی درمقایسه با آدمهایی که به خواب رفته بودند ودرتضاد با ردیف تاریک سایر پنجره های چفت وبست شده ساختمان، آن نور چراغ چه پیروزمندانه می درخشید. شاید اینهمه تصوراتی بیش نبود! اما برای این زوج جوان دانستن اینکه نویسنده درآن بالا ودر پرتو نوریک چراغ، درحالیکه دیگران درخوابی غم انگیزفرورفته اند، مشغول نوشتن است دلپذیر بود. این ساعت درواقع خلوت ترین وبهترین زمان ممکن بود؛ همان موقعیکه رویاهای آدم ها بی درنگ سربرمی آوردند وروح اگربتواند خود راازدردهای ریزودرشتی که درزندگی به آدم سرایت پیدا میکند، درآن پاس ازشب برهاند و برفرازبام ها و دود ودمه های شهر بال بگستراند وبدنبال کلمات ومعناهای اسرارآمیزی بگردد که باشروع فردا قلب آدم ها را درخود جای بدهد وآنها را به فکرکردن وامید به زندگی وا دارد، چقدردلپذیراست. زن وشوهرجوان درحالیکه با چهره های روبه بالا حواسشان به پنجره روشن اتاق نویسنده بود افکارمغشوشی ازذهنشان گذشت. دراین لحظه چیزی مثل یک سایه با پروازی نرم، ناگهان ازقاب پنجره روشن اتاق نویسنده به طرف پائین پرت شد. شیء قبل ازآنکه به زمین برسد دربازتاب چراغ برق خیابان، معلوم شد یک تکه کاغذ مچاله شده است. لحظه ای بعد روی پیاده روافتاد. آیا پیامی بود برای آن دو، یااینکه مثل پیام هایی که کشتی شکستگان جزایر متروک در بطری می گذارند وبدست امواج اقیانوس می سپارند درخواستی بود برای اولین کسیکه آن را پیدا می کرد؟ این تصور، اولین فکری بود که به ذهنشان رسید؛ یااینکه تصادفا نویسنده حالش خوب نبود وچون درخانه تنها بود تقاضای کمک کرده بود؟ یا حتی ممکن بود درآن موقع شب، عده ای با هویت مجهول برای کشتنش وارد اتاقش شده بودند وآن کاغذ آخرین طلب استمداد بود؟ هردو با هم خم شدند تا کاغذ را بردارند. مرد زودتر کاغذ راازروی زمین برداشت. همسرش پرسید: چه چیزاست؟ زیر تیرچراغ برق، مرد داشت کاغذ را صاف میکرد. صرفا یک کاغذ مچاله نبود! توجه اش به مختصر کلمات نوشته شده به روی کاغذ جلب شد. ظاهرا نویسنده بعد ازپاک نویس کردن نوشته، کاغذ را مچاله کرد وبیرون ازخانه انداخت. مرد قصد داشت کاغذ را بیندازد. همسرش گفت: صبرکن. دورنینداز. شاید مطلب زیبایی باشد؛ اگرکمی حوصله کنیم می توانیم این موضوع را بفهمیم. مرد گفت: خاطرت جمع باشد؛ اگرچیزخوبی بود دورش نمی انداخت حالا که انداخته یعنی اینکه پشیمان شده یا خوشش نیامده است وآن را کار خودش نمی داند. زن پاسخ داد: معلوم است که اورا خوب نمی شناسی! مشهورترین نوشته هایش را، دوستان وناشرانی که کنارش بودند نجات داده اند. درمجموع نویسنده ناراضی است. مرد سرش راازروی تکه کاغذ بلند کرد وروبه همسرش گفت: مردم می گویند نویسنده عجیبی ست؛ ازطرفی تازگی ها اورا برای نوشته هایش تهدید کرده اند! زن جواب داد: اوفقط آنها را چاپ نمیکند چون هیچ وقت راضی نیست. مرد گفت: خب ممکن است بجای یک متن ادبی و یا یک پیام، تنها یک یادداشت معمولی یا یک تکه کاغذ ازیک نامه به یک دوست یا مثلا صورت حساب باشد. همسرش سئوال کرد: دراین ساعت ازشب؟! مرد جواب داد: بله؛ درهمین ساعت ازشب. تصورمیکنم نویسنده ها ساعت یازده ودوازده نیمه شب های زمستان هم ممکن است به حساب وکتاب هایشان رسیدگی کنند. زن درهمان ضمن، کاغذ راازدست همسرش گرفت وبعد ازدولایه کردن آن را داخل کیفش گذاشت! بعد شروع به قدم زدن کردند وبه آرامی ازجلوی ساختمان محل سکونت نویسنده دورشدند. مرد پرسید: خب حالا که آن را داخل کیفت گذاشتی لااقل آن را سرهم کن وبخوان تا ببینیم چه مطلبی نوشته است؟ همسرش کمی فکر کرد وپاسخ داد: گلوله ی کاغذ پیش من محفوظ می ماند. مرد گفت: البته بعید نیست که تو حق داشته باشی ونویسنده ازآنچه که به تازگی نوشته است طبق معمول پشیمان شده باشد ومطلبی که می تواند ماندگارباقی بماند راازخودش دورکرده است! ازطرفی ممکن است کلماتی که اوامشب نوشته است هماهنگی بی همتایی با جهان داشته باشد ومقتدرترین وناب ترین چیزی باشد که تا بحال به نثر درآورده است؛ ولی بنظرمن باید فرضیات دیگری را هم درنظرگرفت که مثلا کاغذی بی معنا باشد. یادداشتی باشد بسیار معمولی ازموضوعات خانوادگی؛ یا اصلا ممکن است به جای نثرادبی یکی از افراد خانواده اش یا خدمتکارها روی یک تکه کاغذ چیزی نوشته ودورانداخته باشند. این مختصرکاغذ مچاله شده، چیزی را مشخص نمی کند؛ حتی نمی توانیم نادیده بگیریم که من اشتباه میکنم وپنجره ی روشن اصلا پنجره ی اتاق نویسنده نبوده است! دراینصورت آن دست نویس جز تکه ای کاغذ پاره چیز دیگری نیست. زن لبخندی زد و رو به همسرش کرد وگفت: این فرضیات تواشتباه است. چیزی هست که تونمی دانی. مرد پرسید: چه چیز؟ زن جواب داد: حال وهوای شبانه ی این بازیافت وشاید این باور که مسئله ای مبهم، حساب شده تر ازآنچه که ما فکرمیکنیم، وقایع زندگی را که ظاهرا به تقدیروسرنوشت ما وابسته است دراختیاردارد وفکری مبتنی برنوعی ازمشیت الهی وسرنوشت مردم. آگاهی که آنجا « زن دستش را بطرف مسیری که از خانه نویسنده تا محلی که درحال قدم زدن بودند دراز کرد » - چند دقیقه ی پیش، سرراه من وتو – درست دراین موقع ازشب قرار گرفت تا بتوانیم گنجی را که درغیراینصورت ازدست می رفت برداریم. همه ی این ها با القائات عمیقی درباره سرنوشت، من را متقاعد می کند که در این کاغذ مچاله شده رازبزرگی نهفته است. یک نوشته پراکنده ی زیبا وفوق انسانی که صاحبش نویسنده ای است که بخاطراطمینان به تعالی بیشترمردم در بین عام وخاص مشهورشده است؛ پس نوشته چنین شخصی نمی تواند برای من بی فایده باشد......... زن وشوهر درسکوت مشغول قدم زدن شدند. مرد دیگرچیزی نگفت. کمی بعد زن بالحن مهربانانه ای ادامه داد: درواقع نویسنده ای که ازجلوی خانه اش گذشتیم هنرمندی است که بعد ازدست یابی به تعالی بیشتر خودش را درکنارمردم قرارداده است وبه چیزهایی که می نویسد عشق می ورزد وحتی خوشحالش میکند. مرد دراین لحظه پرسید: حالا می خواهی باآن تکه کاغذ که هنوزهم آن را نخوانده ای چکارکنی؟ زن بی درنگ جواب داد: من ترجیح می دهم این یافته ی غیرمنتظره ارزشمند را همینطور بصورت مچاله ودست نخورده نگه داشته باشم وآن را تا آینده ای نامعلوم حفظ کنم. مرد با تعجب پرسید: برای چی؟ همسرش گفت: چون انتظاربرای چیزی دوست داشتنی ما را قطعا بیش از بدست آوردنش شاد میکند. بهتراست که بطرف چیزهای شگفت انگیزآرام آرام بشتابیم! این بهترین شکل خوشبختی اعطا شده برای ماست. مثل بهار که شبیه یک آغازاست وما را بیشترازتابستان خوشحال میکند. شاید لذت وعظمت یک نثریا پیام مبهم به اندازه شناخت مستقیم وعمیق هنری آن باشد. مرد روبه همسرش کرد وگفت: شاید این مسئله راه را برروی ورود همه جانبه تصورات بازکند؟ همسرش پاسخ داد: درعین حال اگردقت کنیم می فهمیم که شیرین ترین شادیها همیشه بنیان محکمی دارد. عزیزم، بعضی چیزها نیازبه زبانی گویا وداشتن معنایی منطقی ومطلق واینکه جملاتی پیوسته را بسازند، ندارد. شاید کلمات به تکه هایی تقسیم وبطورمغشوشی درتقاطی صداها ولایه های پنهان زندگی ماآدمها درهم شوند؛ فقط کافی ست نگاه یا لمسشان کنیم. مثل حسرت کشیدن ومردن آدمها! ویا لحظه ی تولد یک کودک! عزیزم، من هرگز این کاغذ مچاله شده را که امشب نویسنده ازداخل اتاقش به روی سنگفرش های خیابانی که درآنجا زندگی میکند پرت کرده است، را بازنمیکنم. وقتی پیش خودم گمان می برم یک مطلب زیبا درآن نهفته است خودم را شادتر وزنده تر احساس میکنم ومعنویت باشکوهی را می بینم که ازانتهای افق به سمت من شروع به پیشروی میکند؛ هرچند شاید درون آن برای بعضی ها چیزبی معنایی نوشته شده باشد. « پایان » « محمد طالبی – کرانه های دریای خزر – زمستان سال 1390 » |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 0:2 توسط محمد طالبی |
|
|
نیازی به روی هم رفتن پلک های سیمین
نیست!
نوشته " محمد طالبی "
وقتی سیمین پلک هایش را روی هم می گذارد، مرا نمی بیند؛ نمی بیند که نمی بیند! این پلک ها آنقدرسنگین است که تا بخواهد دوباره بازشود من ساعت ها بیهوده به روی او زل زده ام. نگاهش می کنم. دوست داشتم توی این نگاه ها، چشم های مرا ببیند؛ ببیند وبفهمد که چگونه درکشاکش زمان مدت های مدیدی از زندگی ام را صرف دیدن پلک های بسته اش کرده ام. هروقت سیمین چشم هایش را می بندد، اشک های مرا نمی بیند! نمی بیند و نمی تواند بفهمد که من ساعت ها نگاهش می کنم وبی آنکه دلم بخواهد عمرم صرف دیدن پلک های بسته اش می شود. سیمین چشمش را روی هم می گذارد وتنهایی مرا نمی بیند! نمی بیند که چقدر به عطرگیسوان سیاهش نزدیک هستم! چون نمی بیند، نمی داند که توی شب های مهتابی این اتفاق می افتد ومن ازکوتاهی عمرمهتاب درعمق شب برای دیدن گیسوانش بهره می برم. نمی دانم چرا سیمین همیشه پلک هایش را روی هم می گذارد؟ ترسم ازاین است که درساعت هایی که می نشینم ونگاهش می کنم، تمام شوم! تمام شوم ودیگرنتوانم، بی آنکه مرا ببیند نگاهش کنم! مدت هاست که پی پاسخ این سئوال می گردم اما هنوزنمی دانم چرا سیمین همیشه پلک هایش را روی هم می گذارد وچه رازی در، روی هم رفتن پلک های سیمین است؟! شاید ساعت های متمادی که کنارش می نشینم ودرسکوت نگاهش می کنم، فرصت بسیارمناسبی برای فهمیدن پاسخ این سئوال باشد! .
«پایان» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 15:27 توسط محمد طالبی |
|
|
رویا
اثری کوتاه از : محمد طالبی
درست لحظه ای که دست از رویا کشیدم، اسیر تاریکی شدم. تاریکی دست ازسرم برنمی داشت. رویا، دست کم نورداشت. آدم می توانست توی نور، زیبایی را ببیند. راستش تنها چیزی که توی دست کشیدن ازرویا مهم تر ازمسائل دیگربود، نبود آن حفره ی کوچک وسیاهی که می بایست توی رویا وجود داشته باشد تا آدم هرموقع دلش خواست ازاین شاخه به آن شاخه بپرد، بود! . زودتر از تمام شدن نشئگی ولذت غرق شدن توی رویا، فهمیدم که حتی رویا هم با همه ی شگفتی هایش وسط منطقه ای بسته قراردارد. درست شبیه فضای داخل یک توپ! اما اقرارمی کنم قبل ازدست کشیدن ازرویا، تاریکی را نمی شناختم! وچیزی جزء زوایای آن چیزی که بااوزندگی کردم، نمی دانستم. فکرمی کردم هرچیزی غیرازرویا معنایی ندارد. حالاسال هاست وقتی دلم تنگ رویاها می شود، داخل تاریکی رویا می بینم!
پایان |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت 13:5 توسط محمد طالبی |
|
|
بوی پیاز
اثر: محمد طالبی
تارعنکبوت لای درز پنجره دود گرفته وسیاه شده ی اتاقم را با انگشت سوخته ام به آرامی کنارمی زنم وکمی بازمی کنم؛ ولی می ترسم! می ترسم وزود پنجره را می بندم. بساط نوشتن را روی موکت پاره پاره شده کف اتاقم پهن می کنم. خمارم! علت خماری ام، خلاء ای ست که هروقت می بینمش، دچارش می شوم. نمی دانم چرا فرصت نمی شود حتی یک کلمه بااوحرف بزنم! اگر نوشتن نبود من بیچاره، حتی درخواب هم دربه درآن چشم های نیلگون بودم. همان نگاه بود که مرا به طرف دود کشاند! توی اتاق زندانی ام کرد ومحکوم به نوشتنم ساخت! حتی بیچارگی را به جایی رساند که از بیرون هم می ترسم. توی خیابان، ایستگاه اتوبوس، دفترانتشاراتی و محافل خصوصی وعمومی هر جا که می بینمش دلم هوری می ریزد. همین دیشب بود که دیدم ده نفرآدم صد تا یک غاز،بدترازمن دورش حلقه زده اند وسعادت حرف زدن بااونصیبشان شده است. خواستم جلوبروم ولی نشد! نشد که نشد! مگراجازه میدادند! مگربه منی که نه قیافه دارم ونه وجناتی اجازه می دهند که بااوحتی یک بارحرف بزنم. کرشمه ی استاد ادبیات فلسفه، مرا بدبخت کرده است. زنی به زیبایی اوندیده ام. چشمانی آبی با تلالویی که انگار تنها معجزه زندگی من می تواند باشد! راه رفتنش،حرف زدنش، نشست وبرخواستش را بارها توی جاهای مختلف دیده ام. توی اتاق تاریک ودودگرفته ام که می نشینم، فکرم بدترمی شود. فقط معطوف به اوست. توی آینه ترک خورده ی روی دیوارم که انگارسالهاست چهره ی کریه وپلشت مرا تحمل می کند، روزی پنجاه بار خودم را نگاه می کنم. شبیه دیوانه ها شده ام. چشمانم ازکشیدن بسط های پی درپی مثل خون شده است و دست هایم موقع نوشتن می لرزد! می لرزد ومدادی که عمرش به پایان است دائم عین آن زن فریبنده وفرهیخته ازجلوی چشم های ناسورم لیزمی خورد. حتی دیروزکه زنک همسایه من، دربیچاره اتاقم را کوبید تا یک کاسه آش نزری به دستم برساند توی عمق آش، درمخلوط بین رشته ها وباقلوا که به طرزبیمارگونه ای عین چند تا خرچنگ باهم قاطی شده بودند ومنظره ی آش کشک را رقم زدند، صورت استاد ادبیات فلسفه یا همان زنی که مرا این چنین دردام یک عشق یک طرفه پرتاب کرده است را دیدم. لب نازک وگوش وچانه ی ظریفش توی ته کاسه ی آش، دربین رشته ها بود! او را که دیدم حیفم آمد آش را بخورم اما مگرگرسنگی اجازه می داد. روده کوچک فلک زده ام داشت روده بزرگ را می بلعید. سفره پاره وپوره راازداخل جا نانی درآوردم وروی موکت وسط اتاق پهن کردم. قاشق را برداشتم ووسط آش رابرهم زدم. نان را با دست توی حلقم فروکردم وآش رادرکمترین زمان ممکن خوردم. عجب آشی بود این آش کشک زنک همسایه ی من! سیرشدم وکاسه را به امان سفره خالی رها کردم. سیگاررا پشت لبم گذاشتم وروشن کردم. سیگار که تمام شد رفتم پای سماور و یک استکان چای ریختم. نگاهی به چای کردم. داشت ازتوی پسکودهای چای کهنه دیروزی که حالا روی سماور گرم شده بود به من لبخند می زد. نمی دانم چه گناهی مرتکب شده ام که همه جا، درهرحالت باید نازنین صورت او را ببینم واسیراین عشق یک طرفه فکسنی باقی بمانم! حتی چند روزی ست حلقه های دود سیاهی که ازروی منقل مخدراتی که مصرف می کنم تبدیل به زن فرهیخته ونجیبی شده است که من هروقت می بینمش، آن هم ازنقطه ای دور، عین یک مرغ سرکنده شروع به دست وپا زدن می کنم! پنجاه سال زندگی ام گذشت! چشم برهم بگذارم می بینم پنجاه سال دیگرهم آمده است ومن هنوزاندرخم یک کوچه! یک کوچه که پراست از حسرت واندوه! پنجاه سال توی این اتاق نشستم ونوشتم! نوشتم و ترسیدم بیرون بروم؛ ولی این چشم ها! چه نازوادایی دارد. به آدم که نگاه می کند دلم می خواهد عین یک مرغ کوچ، بالاوپائین بپرم؛ ولی تا با من حرفی نزند وفرصتی فراهم نشود من دلم آرام نمی گیرد، خصوصا همین چند روزقبل که شنیدم می خواهد برای همیشه بپرد! بپرد وبرود آن ور دنیا وآن جا تدریس کند. پس من چی! من بدبخت که می خواهد فقط یکبارهم شده بااوحرف بزند چی؟ موضوعش مهم نیست. درآن لحظه باشکوه که ازغفلت سایرین برای اولین باراستفاده کردم وتا ابد بخاطراین زرنگی به خودم می بالم درباره چند چیزبی سروته وبی اهمیت مثل نویسندگی، بااوصحبت کردم. چشمانش را درچند دقیقه ای که با من حرف می زد فقط به من دوخته بود! چه دوختنی! طوری دوخت که اگردیگرنبینمش هم فراموش نمی کنم. بوی پیاز دهانش آن قدر بود که درست مثل زنی که درحال پوست کندن پیازاست اشکش سرازیرشده بود! مرا نگاه می کرد واشک می ریخت. وقتی پای درد ودل کوتاه من راست راست ایستاده بود، اشک می ریخت. بوی گند دهانش غافلگیرم کرد. نمی دانستم کسی مثل او که برای من شیفتگی خاصی تا قبل ازصحبت کردن داشت وفرهیخته ترین استاد ادبیات فلسفه ای بود که تا حالا دیده بودم، موقع ناهارپیازمی خورد! پیازمی خورد وتمام بدنش بوی گند پیازمی گیرد. آنقدرپیازمی خورد که موقع حرف زدن با آدم اشک از چشمانش سرازیرمی شود! ودائم گوشه ی پلک های سیاهش راباآن انگشتان فربه اش پاک می کند. یکی نداند فکرمی کرد درلحظه ای که داشتم بااوحرف می زدم، آنقدر ازبدبختی هایم گفته ام که بدین سان غمگین ومتاثرش کردم! ولی درآن لحظات نفرت انگیز، تنها بدبختی که آن دوروبر بود من بودم! درست شانه به شانه اش! آنقدرنزدیک که با هرحرف زدن وتوضیحات پژوهشی و ادیبانه اش، توی هر دم وبازدم هزاربار بوی پیاز از دهانش خارج می شد وبرروی سروصورت دود گرفته من فرود می آمد! استاد فرهیخته ادبیات فلسفه، آن روز ناهار پیازخورده بود! خدا می داند درآن چند لحظه که مشغول صحبت با من بود به اندازه تمام روزهایی که منتظرمواجه شدن وحرف زدنی کوتاه بااین استاد شناخته شده وبرجسته بودم، به خودم وانعکاس چهره ی نازنین او تاقبل ازبرخورد، لعنت فرستادم. درآن چند لحظه به اندازه تمام عمرم، حالم ازیک نفرآدم برهم خورد. درست – درست درثانیه ششم صحبتش فهمیدم که پشیمان شده ام وغلط کرده ام! غلط کرده ام وبرای تحمل این دووسه دقیقه چاره ای ندارم! واین درحالی بود که به محض غنیمت شمردن فرصت، وقتی خودم را با خواهش واستدعا به اورساندم، با عجله درحال رفتن بود. ایستاد. رو به من کرد وگفت: فقط دو دقیقه می توانید با من حرف بزنید! خیلی عجله دارم! این را گفت وایستاد و با، بوی دهانش مرا بیچاره کرد! . تمام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 0:22 توسط محمد طالبی |
|
|
دایی مجتبی
نویسنده: محمد طالبی
این داستان، فارق اززمان نوشته شده است! ومربوط به هیچ دوره خاصی نیست.
اطراف زندان – به فاصله یکی، دوکیلومتری ازشهر، دیواربلندی قرارداشت که روی آن برج مراقبت واقع بود. یکی ودوسربازهمیشه اطراف رامی پائیدند. ازچهره این سربازها، غرورویکدندگی موج می زد. زندانی ها، موقع غروب پای برج مراقبت جمع می شدند وازسربازها سئوال و جواب می کردند. مثلا می پرسیدند: اخوی، الان اون بیرون چی رومی بینی؟ آدم دیده می شه؟ - گفتی یه ماشین ازدورداره رد میشه. خوب ماشینه چه مدلیه؟ . چراغ های شهرازاینجامعلومند؟ زندانی ها دقایق متمادی ادامه می دادند وازسئوال کردن خسته هم نمی شدند وباوجود آنکه مقررات اینکاررامنع کرد امابعضا سربازها جواب می دادند واغلب هم چیزهای من درآوردی مثل عبوریک نفر، چراغانی شهر، واحیاناآتش سوزی یک ساختمان ازخود در می آوردند. شاید حدس می زدند ازاین دست ازموضوعات، تازگی غیرقابل وصفی برای زندانی هایی که درطول روزفقط نیم ساعت فرصت هواخوری درحیاط زندان راداشتند دارد. زندانی هایی که بیشترشان همیشه محکوم به ماندن درآنجابودند وعبوریک رهگذرآن هم بطوربسیاراتفاقی برایشان دلچسبی وتازگی غریبی داشت. گاهی زندانی هایی که کمی تواناتربودند مریض های سخت ومحتضران دربند رابادست بلند میکردند ومی بردند تادرزیربرج مراقبت درکناردیوارپرلکه وکثیف زندان، ازخبر عبوررهگذران وماشین ها لذت ببرند. دربین زندانی های دربند ، دایی مجتبی خودش راباسایرین زیاد قاطی نمی کرد. لقب دایی، عنوانی بود که سایرزندانی ها به اوداده بودند. دایی مجتبی تاآنجاکه میشد حدس زد مرد بسیارآرامی بود. اما شدت کم سابقه جراحات وضرب وشتم زندان بانان، موقع بازجویی صورتش راتاحد زیادی ازبین برده بود. یکی اززندانی ها روبه اوکرد وگفت: پس چرانمی یایی دایی. الان داریم می ریم زیربرج مراقبت کناردیوار. یکی ازسربازهاقول داده تابرامون ازبیرون تعریف کنه. دایی مجتبی بامهربانی جواب داد: قربون شما. ممنون. خبرهایی که سربازهاازاون بالا به شمامی دن میتونه برای شماها تسلی بخش باشه. این تنها پیوند شما با بیرونه. باآدم زنده ها و شهر. درست می گم. زندانی گفت: آره همین طوره. – این به اون معنی که شمادوست دارید همیشه ازاون بالابهتون خبرهایی برسه، درحالی که من... – درحالیکه توچی دایی؟ -درحالیکه من، من دوست دارم یکی بیاد وبتونه ماروازاینجابرای همیشه ببره اون بیرون زندانی دیگری که به همراه یکی ودونفردیگربه پای برج می رفت باشنیدن حرفهای دایی مجتبی ایستاد. نگاهی به دایی مجتبی کرد. جای شکنجه باسیم کابل نیمی ازبدنش رادربر گرفته بود. روی بدنش عضومشخصی نداشت. سرودست وپاهایش قابل تشخیص نبود. هیکلش به شکل ترکه ای نحیف درآمده بود. وروی سرش دسته ای موی سفید ونازک دیده میشد. معلوم نبود چطورمی توانست خودش رابه حالت تعادل نگه دارد. چطور می دید، چطورحرف می زد وچگونه غذامی خورد؟ اماهنوززنده بود وزندانی هادایی مجتبی صدایش می زدند. درست شبیه یک معمامی ماند! چون صورتش درمجموع ازبین رفته بود وحتی درآن غشای سفیدی که مثل پوسته ی درخت غان، صورتش راپوشانده بود شکافی دیده نمی شد دررابطه باراه رفتن- روی تنهاپایش که همه ی مفاصل آن ازبین رفته بود وآنهم مثل سر چوب دستی که دردست داشت بصورت گرد درآمده بود می جهید. اماباهمه این اوصاف ظاهردایی مجتبی بجای اینکه ترسناک باشد دلنشین بود. ترس ازظاهرش برای زندان بانان وبازجوهای زندان بود؛ نه هم سلولی هایش. عملا انسانی بود تغییریافته به شکل گیاه وچون بسیارمهربان وباهوش بود همه زندانی ها به او احترام می گذاشتند. زندانی روبه دایی مجتبی کرد وگفت: دایی، منهم مدت زیادی هست اینجاهستم. از اون هایی که من اینجادیدم ویابعدازمن آوردنشون اینجاکمترکسی دیگه تونسته بیرون بره. امابنظرمن ماباید ببینیم که می تونیم باهمین وضعیت هم اینجازندگی کنیم یانه. نگاهی به دورواطرافت بیانداز. یکی داره شلاق می خوره. یکی به آزادی دل بسته. یکی امیدش به خداست. یکی هم مثل من به رفت وآمد بیرون علاقه منده. دایی مجتبی جواب داد: آره. اینجاهمه چیزبه خودمون بستگی داره. اماوای ازوقتی که روح آدم سربه شورش برداره وخودشونتونه بااین شکنجه گرها وزندانبان ها وقف بده. هر روززجرودرد بکشه ونتونه توقع درمان روهم داشته باشه. قلب من مالامال ازدرده. دایی مجتبی درحالیکه این حرفهارامیزد زلف های سفیدش تکان می خورد. زندانی مخالفت کرد: امادایی باورکن من احتیاج دارم درمان بشم. من باید بدونم بیرون چه خبره. دلم هوای گنبد نقره ای امامزاده هاروکرده. دلم برای بچه هایم تنگ شده. دایی مجتبی جواب داد: می دونم. می دونم. ولی اگه انسانیت این ها درمان داشت موضوع خیلی ساده ترمیشد. توی اونصورت همه ما یه جورایی معالجه می شدیم. من تصورشومیتونم بکنم که چه احساسی ممکنه داشته باشی. دعاکن. فقط دعاکن. زندانی گفت: آره دایی. ماباید دعاکنیم. متقاعد هم هستیم که با دعا ازاینجا خلاص بشیم. این زندان بانها چی فکرکردند. شبی نیست که فکرمن متوجه خدای خودم نباشه. دایی مجتبی پاسخ داد: حتی بعضی شبها که ازاتاق بازجویی آش ولاش منومیاندازند توی سلول، بجای ناله فقط دعامیکنم. ماباید این چیزهاروخوب بدونیم. دراین لحظه دایی مجتبی کمی تلوتلوخورد وبه عقب رفت. تلاش کرد چوب دستی اززیر دستش درنرود تاتعادلش حفظ شود. سپس روبه زندانی کرد وگفت: درسته. امامی خوام چیزی روبهت بگم. زخمهای ما ممکنه بعداجوش بخوره وپوست تنمون نرم بشه. می بینی که ماروبه چه روزی انداختند. امامانمی تونیم فقط دل خودمونو به خبرهای کذایی عبورومرورمردم، ورفت وآمد ماشین های بیرون اززندان، اززبون اون سربازها، خوش کنیم. زندانی درحالیکه سرش رابه علامت تائید تکان می داد باجهش کوتاهی ازدایی مجتبی دورشد وبطرف دیوارکه چند نفرزندانی جمع شده بودند رفت. دایی مجتبی شب ها، سراپاعرق می ریخت وعلیه زخمهاورنج هایش درکنج سلول سرد و تاریک می جنگید. ماموران زندان ازحرفها ونظرات دایی مجتبی درقبال گفت وشنود با سایر زندانی ها بخوبی مطلع بودند. یکی ازشب های زمستان – دایی مجتبی رابرای بازجویی وشکنجه ی دوباره از سلول بیرون کشیدند. دست هایش رابه تخت بستند وچنان شلاق می زدند که دایی مجتبی بی هوش شد. آنهاازدایی، اطلاعاتی راجع به نوع کلامش باسایرزندانی ها می خواستند بدانند. پیش ازاین دایی- بخاطرهمین مسئله بارهامدت طولانی رادرسلول انفرادی گذرانده بود. وقتی آنهابرای لحظاتی اورابه حال خودش رهامیکردند یکی ازشکنجه گران به دیگری می گفت که اگربیشترازاین شلاق بخورد خواهد مرد. نتیجه این شد که دایی را رها کردند ودوسرباز او را کشان کشان به درون سلولش انداختند و رفتند. دایی بابدنی مجروح وخونین درسلولی کثیف، سرد وخالی ازهمه چیز- ازشدت درد امکان خوابیدن نداشت. ازاینرو ترجیح داد روبه قبله بخوابد تا اگراحیانا زندگی اش روبه پایان است روبه قبله ازدنیا برود. خیلی دلش میخواست میزان زمانی راکه بادرد درون سلول سپری میکرد رابداند. اما ساعتی درکارنبود. روزبعد شکنجه گردایی مجتبی، بادیدن اوگفت: اینکه هنوززنده است. وشکنجه دوباره آغازشد. وقتی باشلاق می زدند گوشت واستخوان های پاهای دایی مجتبی دیده میشد. شکنجه گرهای زندان، ضربه ها را روی ورم ها وزخم هامیزدند وبرای اینکه بدنش قابلیت شلاق بیشتری راداشته باشد تاسرحد مرگ می زدند امانه بگونه ای که زندانی بمیرد. دایی مجتبی موقع شکنجه آیه هایی ازقرآن راکه سابق براین ازحفظ بود رامی خواند ولب به اعتراض نمی گشود. شکنجه گر او یک شخص دائم الخمربود ویک کلاس سواد هم نداشت. ولی خودش رابه عنوان دکتردربین زندانی ها جا زده بود. دایی زیرشکنجه های ماموران و زندان بانان چه ها که نمی کشید. آنهاگاهابدنش را کاملا خیس میکردند وبعد باباتوم وشیلنگ ومشت ولگد به جانش می افتادند. حتی یکبارشیلنگ آب بیست متری به گونه ای قطعه قطعه شد که بعداززدن ضربات، تنهایک مترازآن باقی مانده بود که آنراهم به کناری انداختند..... دایی مجتبی روی کف زمین افتاده بود. حالادایی دیگرنیازی به واسطه ی آمدن کسی از بیرون زندان داشت تااوراباخود ببرد. ازطرفی برای خروج اززندان وشکنجه گاه، نیازی به مشایعت کننده هم نبود. بطورحتم پرندگانی که دربیرون زندان- نغمه سرمی دادند در آن طرف شهر، شهری باخیابان های خون آلود- ومهتابی های دوروبرپنجره ها و بیرق های دراهتزاز- حتی دوستان قدیمی وهزاران فرصت تازه درانتظاردایی مجتبی بودند. چشمان دایی مشتاق بود تاتمام آن چیزهارایک باردیگرببیند وبه چشم اندازرهایی لبخند بزند. صدای دکترپزشک قانونی که روبه رئیس زندان مطلبی رامی گفت به آهستگی شنیده شد: فایده ای نداره. داره تموم می کنه........ وراست می گفت. آری؛ آن دکتر، به همین سادگی چنین جمله ی حقیقت مندی رابه زبان آورد. دیگرفایده ای نداشت. فریادی به گوش رسید: نگهبان دراینجاروبازکن. این یاروتموم کرده. باید ببریدش........ وبعد کلید قفل چرخید. چهره ی شکنجه گر دایی، غرقه درخون بود وپیراهن سفیدی که برتن داشت تنهابه پارچه ای قرمزرنگ مبدل شده بود. یکی اززندانی ها ازداخل سلول درحالیکه گریه می کرد فریادزد: دایی، دایی مجتبی توروبه خدابهم بگوکه حالاداری اون بیرون چی می بینی. شیرینی بیرون رفتنت ازاینجا به کامت دایی..... یالازودباش بهم بگودایی..... دقیقه ای بعد صدایی که دایی رااین چنین فریاد می زد خاموش شد. حالا، تنهاکسی که همه ی زندانی ها داخل زندان- خیلی چیزها را بخاطر و امید به او آرزو داشتند، دیگررفته بود. پایان |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم دی 1390ساعت 21:44 توسط محمد طالبی |
|
|
« تاریکی »
« نویسنده: محمد طالبی »
تازگی ها توی سالن تئاتر، نمایشنامه هایی می بینم با فروش مطمئن وکم زحمت که با خیال راحت ازمجموعه کارهای کلاسیک انتخاب شده است! وبرای متصدیان پولدارسالن نمایش، اصلا مهم نیست یک آدمی مثل من دلش بخواهد محتوای مدرن ببیند! ازطرفی پای اعیان واشراف دراین مقطع به تئاتربازشده است؛ همان اعیانی که معمولااواخرفصل، وقعی به سرووضع شان نمی گذارند و لباسشان بوی دود تریاک می دهد. زن هایی که همراهشان هستند به نظرمی آید اصرارچندانی درپوشیدن لباس شب ندارند ومدل های ساده ی عصر به مذاقشان خوش تراست. مردها لباس تیره خاکستری را ترجیح می دهند. بعضی ها هم توی صف بلیط بخاطرهمین مشترکین تماشاچی، ازسرافاده قید رفتن به آن جا را می زنند وآخرشب راتوی سالن سینما می گذرانند. روی سن، بازیگرها خودشان رابه شکل های حیرت انگیزی درآورده اند! موضوع نمایش ملودرام احمقانه ای است که کارگردان قصد دارد آن را ازتبعید گاه یخ زده ای که کیمیاگران درآن جا سعی می کنند آن را با مخدرهای قوی زنده نگه دارند به سمت تمام خاطرات فراموش شده بکشانند! طوری که سعی میکردند تماشاگرها را به سنت پوسیده قرن نوزدهم ببرند؛ اما اهمیت بیشترمحتوای نمایش تاثیرات سیاسی بود که ازآن ناشی می شد. من هرگزاهل سیاست نبودم وجالب اینجاست که باقیافه ای متفکروسیاسی انگشت سبابه ام راکنارچشم وزیرچانه ام گذاشتم وروی صندلی تئاتردارم آن را تماشا می کنم. حس میکنم با گذشت زمان، نویسندگی قیافه ی مهربان تری رابه من بخشیده است! وحالا که عمری رادرمکانی که به دنیا آمده ام گذرانده ام شاید هم تاحدودی رفتاردوگانه ای کسب نموده ام. به طوری که وقتی همین چندماه قبل منتقدان ادبی مرابرای تماشای یک کنسرت خیریه دعوت کردند نتوانستم به مقوله ای که ازآن خوشم نمی آید نه بگویم! یعنی درست، دست به کاری زدم تا مجبورنباشم موضع مشخصی دربرابردوستان بگیرم. بخاطرهمین است که اصولا ترجیح می دهم درویلای باشکوهم خودم را حبس کنم و حتی درروزهای بحرانی هم، صدای پیانویم رادرنیاورم. هروقت برای دیدن تئاترمی آیم، کنجکاوی برای اجرای سخت موسیقیایی نمایش دهندگان وتوقع برای دیدن صحنه هایی زیبا، که می گفتند محیرالعقول است! وچشم دوختن به تنظیم رقص بازیگران، همه این ها درمجموع حالتی استثنایی به ذهن من می بخشد وتصورمیکنم چه بسی درطول فصل، شبی این چنین بااهمیت وجود نداشته باشد! بعدازپایان نمایش، ازتئاتربیرون می زنم وبدون آنکه بخواهم وارد کافه ای درهمان حوالی می شوم. آنجا داخل کافه – خیلی ها داشتند به آن فضا عادت میکردند وبرای خودشان وضعیت منحصربفردی درمی آوردند که جلب توجه میکرد. تازگی ها خبرچین های مرموزی هم پایشان به کافه بازشده است. افرادی که بین همه صحبت ها پیچیده اند و مو، لای درزشان نمی رود. شاید همه آنها را بشناسند؛ ولی کسی ازاین مسئله حرفی نمی زد وتنها میل، بحث کردن درمورد نمایش است که دقایقی قبل دیده اند. مردم توی کافه، بالحنی غیرمعمول وباقرارومدارهایی پنهانی همیشه به همان بحث وگفتگوهای رایج شبانه ادامه می دهند وبدون حاشیه باهم سلام وخداحافظی میکنند وشاید هم برای فردا باهم قرارمی گذارند ودرمجموع ترجیح می دهند به آنچه که به هرطریق روح شان را می انباشت، آشکارا اشاره نکنند! انگار که ممکن بود صحبت ازآن موضوع، طلسم راباطل کند ویاباعث بدبختی شود. شاید همه این تصورات توهمی بیش نباشد! ومن تازگی ها، بیشترازقبل حساس وبدبین شده ام!
مدتی ست چند تاازپیانیست ها عاشق داستان های من شده اند. همان پیانیست هایی که کمتراتفاق می افتد درقبال خصوصیات اخلاقی من ابرازناخرسندی کنند؛ تا با سعه صدربه جهان من وارد شوند. گاهی اوقات این دوستان توی آنتراکت های مابین سانس های تئاتر، نظرمرا درباره مسائل مختلف می پرسند! وتوی شب های کم رونق رفیق بازی جمعی را تشکیل می دهند ودوروبرمن ازخوش بینی مطمئنی حرف می زنند! دست کم الان می توانم بعدازسال ها، حداقل هردوشب یک بار منتظرکف زدن های آنها بعدازاظهارنظراتم باشم. حالاآن ها مرا به عنوان یک قاعده حساب می کنند؛ حتی آن قدرلطف دارند که هرسه شب درمیان، قبل ازاینکه لباس بپوشم وبطرف سالن نمایش حرکت کنم، دم درب ویلایم پاکتی محتوای یک بلیط جایگاه ویژه داخل صندوق پستی ببینم. گاهی هم دوبلیط ! یکی برای من ودیگری نمی دانم برای چیست؟! شب ها موقع بیرون رفتن، ژیله ی سیاه می پوشم وزیرش پیراهن آستین کوتاه! وتوی حس مسحورکننده ی شب راه می روم. رایحه ی لیموترش هایی که ازباغ های اعیان واشراف می تراود وداس ماه درآسمان کبود؛ ممکن است حال مرا سرجایش بیاورد. توی جایگاه ویژه سالن تئاتر، درردیف های اول می نشینم. تقریبا روی قسمت جلوی صحنه. پولدارها همیشه دوروبرمن پخش وپلا هستند؛ اززن ومرد تا خاله وعمه ودخترهای ترشیده شان. به گرمی نگاه سریعی به من می اندازند وسری تکان می دهند. باز، دم این دوستان گرم! فکرمیکردم امسال بخاطرمسائل مالی مجبورباشم ازجایگاه ویژه صرف نظرکنم وخودم رابابرخی نمایش های سالیانه برای ردیف های بالا وقف دهم ودرحالی که باید سعی کنم دیده نشوم، مثل شانه به سرهایی بین جوجه ها وبوقلمون ها، شق ورق بنشینم. کناردست من یک بچه پولدارچاق وچله که اصالتش هم معلوم نبود تحت مراقبت یک نفرآدم تنومند داشت به خواب می رفت. ضرباهنگ نفسش، پرهای پالتوی زن ردیف جلویی راازپشت بالاوپائین می برد. کمی دورتر، زنی جذاب حدودا سی ساله بالباس سرخ وهوش ربایش که جلوی مانتو تاکمربند باز بود وبه بازوهای خوش تراشش طناب سیاهی به شکل مارپیچیده بود، صرفا برای آنکه توی دید همه باشد هرچند دقیقه یکبار برای صحبت کردن باتلفن همراه ازروی صندلی بلند میشد. پولدارهای آقازاده، با چهره هایی برنزه وپیراهن هایی به سفیدی برف و فراک های بسیارمعروف، تنگاتنگ هم قرارگرفته اند. تازه برخلاف معمول، تعداد زیادی اززنان زیبا با دکلته هایی بسیار ولنگ وباز، برای تائید موفقیت آن شب جلب نظرمیکردند. ای کاش بالابودم وبرای دید زدن عمق چنین چشم اندازی ازبالابه پائین آنها را می توانستم نگاه کنم. بعضی ها زمردهایی را روی انگشتانشان داشتند که آدم را یاد زمردهای فلاویاسل می انداخت! «این گروه عوام» اما پولدار ، همگی منتظرتماشای نمایش تئاتربودند. نمایشی با یک موضوع سیاسی وهیجان انگیز! درمقابل چنین درخشش چشمگیری فقط یک جایگاه شبیه چشمی تاریک وخیره درمیان ارتعاش گل ها قرارداشت. درردیف سوم بود که دونفردردوطرف آن نشسته بودند ونفرسوم ایستاده بود! سه آقای سی تا سی وپنج ساله بالباس های سیاه چهاردکمه وچهره هایی عبوس! بدون حرکت؛ بی احساس وبیگانه به هرآنچه که پیرامونشان درجریان بود. آنها نگاه شان را یکسره به پرده ی جلوی صحنه دوخته بودند. گویی ازآن دسته تماشاچیانی نبودند که برای تفریح آمدند! حتی آدم که به آنها نگاه میکرد دچاراضطراب میشد وبه قول بعضی اززن ها، ازآن وصله های ناجور که هرجا ممکن است پیدایشان شود! درپایان پرده ی اول تئاتر، کف زدن تماشاچی ها نه به منظوررضایت که به خاطرنیازفیزیکی مشترک ابرازشد! سالن به شدت لرزید. بعضی ها با خنده های زورکی سرشان راتکان می دادند والقاء میکردند که مثلا چیزی ازصحنه فهمیده اند! موقع آنتراکت، داشتم ازپله های قسمت موزه ی تئاترپائین می آمدم که خود را شانه به شانه ی آشنایی که اسمش یادم نیست دیدم! آدمی بود باچهره ای مردد که پیراهن شل وولی به تن کرده بود. ازآن روشنفکرهایی که بخاطرمسائل مالی به فلاکت افتاده اند! حال واحوال وگوشه ای وسیگاری کشیدن! موقع دودکردن سیگاربحث پست مدرنیزم را پیش کشید وازاین فرم های کلاسیک اظهار ناخرسندی کرد. ازطرفی بامحتوا هم میانه خوبی نداشت! آن شب، زودتراز سایرین به کافه رفتم. بعدازنیم ساعت، آدم هایی صاحب نام ومعتبر" جماعتی ازنجیب زادگان، شانه ها وسینه هایی که با حیاترین چشم ها هم ازآنها روگردان نبود وارد شدند. همگی ازچیزی که درواقع ازآن سر درنیاورده بودند حرف می زدند. طنینی دوروغیرقابل باور – بی آنکه ظاهرا آسیبی به آنها زده باشد! تبسم هایی ازسرتردید وابرازتعجب ناباورانه آنهایی که همه چیزرابه مسخره می گرفتند. همه دنبال بهانه ای بی اهمیت می گشتند. صندلی ها تکمیل شده بود وبعضی ها پالتویشان را کف کافه پهن کردند ونشستند. پولدارهای فاسد، مشغول خوردن وکیف کردن بودند. دقایقی بعد صدای قهقهه وخنده شان ازپشت میزهای پراز پیتزا ونوشابه وسالاد بلند شد. من سردرگم درحالیکه فنجان قهوه ام را سرمی کشیدم به آنها نگاه میکردم. صاحب کافه، با هوشمندی بسیار، قول دومین دور پذیرایی ازمشتریان را داد. انگاربعدازدیدن نمایش تئاتر، هیچکس قصد رفتن بطرف منزلش رانداشت. همه دوست داشتند حرف بزنند وبخندند وازمحتوایی که جذابیتش برای آنها معلوم نبود، برای شب های آینده نیزاستقبال کنند! جلوی درب ورودی کافه درحالیکه صبح آرام آرام ازلای کرکره ها به درون نفوذ میکرد، پیرزن گل فروشی را دیدم که باگام های کوتاه وبی صدا داخل شد. خوب که نگاهش کردم به این فکرفرورفتم که انگاردرست لحظاتی پیش برای مراسم شب افتتاحیه نمایش، لباس پوشیده وصورتش را پودرمالیده است وشب بی آنکه به او ساییده شده باشد ازاوگذشته است!! پیراهن حریرسیاهش تا روی زمین کشیده میشد وتورتیره، سایه های سیاه اطراف چشمش را پوشانده بود! وسبد کوچکی پرازگل رز و یاسمن توی دستش بود! ازوسط آدم های داخل کافه گذشت وبا لبخندی سودایی، یاسمنی تازه را پیشکش من کرد..... . « پایان » « محمد طالبی – آذرماه سال 1390 – شمال ایران – ساری » |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 13:42 توسط محمد طالبی |
|
|
خیابان!
نوشته : محمد طالبی
وقتی چراغ ها را روشن می کنند، خیابان ها شبیه صفحات رمان هایی خواهد شد که اسم هایشان یادم نیست! ازچیزی حرف می زنم که هیچ کدامتان نمی شناسید! یک مورد بخصوص که گفتن من برای تفهیم شما هرگزکفایت نمی کند. بعضی ازشما شاید خیابان هایی را می شناسید ورفت وآمد دارید؛ اما خیابانی که ازآن صحبت می کنم هرگزکسی جزمن نمی تواند اقامت کند. هیچکس نمی تواند بگوید: چه اهمیتی برایم دارد! کافی ست چیزی ناچیز وجود داشته باشد تا توناچاربه توجهش شوی؛ دیگرچه برسد به یک خیابان که درشبکه های تودرتوی شهربه نظربی انتها می آید. هرچیزی معنای یک خاطره، یک احساس ویک زمان بندی مطلق را دارد! ومعلوم است همه چیز درمهارت توصیف نهفته است واین توصیف راغالبا می پذیرم. دراین خیابان فقط یک نفرساکن است. درست مثل موردی که به شخص من مربوط می شود. البته آدم های دیگری هم هستند ومن همیشه به این فکرمی کنم بین این ها چند نفرشان بلد هستند به اهمیت معنایی که درآن ها شریکند شک ببرند ودرفکرانتشارآن ها باشند!! هرروز نامه هایی برایم می فرستند که وقتی خواندنشان تمام می شود تقریبا هیچ چیزازآنها نفهمیده ام ودراین میان دلم برای پستچی بیچاره ای می سوزد که وقتش راصرف آوردن این کاغذها میکند. شاید خودستایی مسخره ای بنظربیاید اما اقرارمیکنم من هرازچندی می توانم خبرهایی بسیارمختصرومبهم ازافرادی بخوانم که هرگزسنخیتی باآنها نداشته ام. زبانشان را نمی فهمم ودرمواجه باآنها اصلا اقناع نخواهم شد. بعضی روزها موقع عصر، که تنهایی هولناکی بازهم برمن هجوم می آورد ودرودیوارشاهد عذاب ورنج من هستند، ازاتاق بیرون می زنم. بعضی ها با ایما واشاره درتصورشکل گیری رابطه ای مثلا دوستانه هستند! نمی شود آنها را به بخش های داخلی آن چیزی که مطمئن به حقیقتش هستی راه داد! ازطرفی آنها هم مطلقا جرات کاوش آن هزارتوهای «من» را ندارند! هیچکس نفهمید کی فرشته است کی شیطان! آن ناچیزها، لااقل مثل من – اندکی این مسائل را مطالعه نمی کنند!! حالا پی بردن به جواب پیشکش! مدتی ست تحت تاثیراین مردم بی قریحه وبی استعداد قرارگرفتم. چشم هایم رامثل آنها، به سمت دیوارهای کهنه باآثاری ازطاق های ضربی که رفته رفته روبه کورشدن است می چرخانم وبعدازدیدن هرچیزمضحکی می گویم: فوق العاده است! . دلم نمی خواهد دربلاهت آنها این پا وآن پا کنم ودرقبال هرچیزجواب بی سروته ومثلا قشنگی بدهم. درخیابان من، تجربه کردن خطرناک است! وآدمی که بخواهد دوروبرش رانگاه کند بلافاصله باسرعت انتقال برق آسا متوجه ی چشم های هول انگیزی می شود واشاره کنان به معبرترسناکی، بین خانه هایی که ازچکه های کثافت سیاه شده اند وقریب به یقین بوی بد می دهند روی می آورد. آفتابی که برروی خیابان من می تابد تازگی ها کلافه کننده شده است. ازپشت خط الراس نامنظمی که به فاصله ی کوتاهی ازشهرقدبرافراشته است خودش رانشان می دهد. موقع ظهرپنهانی ساعتم رانگاه میکنم. دراین ساعت خیلی ها باکناردستی شان پچ پچ می کنند ومعلوم است که برای رفتن عجله دارند. سایه ها منتشرمی شود. دود وصداهای بم ازهرجا، بلند می شود وعین یک آدم هرجایی این طرف وآن طرف می رود. غرش روبه زوال ماشین ها، درحالیکه نورثابت ماه خیابان رابه آرامی دربرمی گیرد، کری عظیم وآهنگینی راشکل می دهد وبا رویاها وآرزوهایمان ادغام می شود. اوه صبرکنید ناچیزها! چیزی این جاست که حقیقت ندارد! وقتی که شب می شود نمی توان ماندن میان این خیابان را توصیف کرد. وقتی هواتاریک می شود با وجود نورچراغ ها، کسانی ازدرها بیرون می آیند که ندیدنشان بهتراست! بالبخندی نامحسوس ازکنارت می گذرند. تصورمی رود بی آنکه فکرش را بکنی حتی درنهان ترین اعماق وجودشان، درلایه های پنهان مغزهای نادانشان تغییرکرده اند وازهرکدام جزشبحی،نامی وشهرتی خانوادگی باقی نمانده است! تومی گویی: سلام! حتی جوابت راهم نمی دهند. رویشان رابرنمی گردانند وتنها صدای پاشنه های کفش هایشان است که به سردی دورمی شوند. توی دلت صدای آوازبلبل خوش صدایی را حس می کنی. ازدور زن های مهتابی رنگ وزیبا، آرنج هایشان رابه نرده های کناردریا تکیه می دهند ومی ایستند؛ اما تو منتظردیدن این چیزها نیستی؛ چون این ها هیچ کدام حقیقت ندارد. شب مرگی های آنان با اوج پهناوری که تودوست داری همگون نیست. اینجا بعضی ها رفته اند! آنهایی که هنوزهستند نمی دانند چه قدرهمه چیزبیهوده است! نمودهایی ازانسان می بینی که فقط پرسه می زنند. اگرخوب ببینی قطعا متوجه شان خواهید شد؛ اماهرچه فکرمیکنم می بینم به لطف خدا هنوزتنها نیستم. یک سگ! پشم بلندی دارد، باچهره ای دلنشین ومحزون! درست شبیه سگ پشمالویی که حدود پانزده سال یش داشتم. باهمان قد وقواره. همان طریق راه رفتن. همان قیافه ی صبور! اصلاانگارخود اوست! نماد زنده ی وفا! شب ها موقع پرسه زدن درپیاده روی خیابان، صاف به طرفم می آید؛ بانگاه عمیق ونجیبی که همه ی سگ ها دارند. انگارازنگرانی لبریزاست! به من چشم می دوزد؛ تا کمی بعد – که تصورش را می کنم با زوزه هایی شادمان ازسروکولم بالاخواهد رفت. وقتی به فاصله ی دومتری می رسد برای نوازش کردن دستم را درازمیکنم. حیوان زبان بسته به من نزدیک می شود وساندویچ گوشت رابه زبان می گیرد وخیلی زود درآن سوی هاله های سیاه شب می دود ودرامتداد خیابان ناپدید می شود. « تمام » |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 13:12 توسط محمد طالبی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|