X
تبلیغات
جهان شگفت انگیز ادبیات
وبلاگ درحیطه ی ادبیات داستانی و مقالات ادبی ونقدوبررسی آثارمختلف ادبیات داستانی

 

 ارکستر سمفونیک

 

اثر " محمد طالبی "

 

رهبر ارکستر، وارد سالن شد. طبق معمول با تشویق وهیاهوی تماشاچیان مواجه گشت. چه شکوهی. لحظات رویایی ست. این بار سمفونی شماره ی ده آغاز خواهد شد. دقیقه ای بعد، آخرین قطعه ی باشکوه به آرامی شروع به نواختن کرد. او داشت روی اکسپوزیسیون اولیه ی تم، مونولوگی ملایم، کش دار ودر واقع کمی با ریتم بلند کار می کرد.

آن مونولوگی که ازطریق آن، نیروی عظیم خلاقیتی که نزدیک به انتها منفجر خواهد شد، به آرامی متمرکز می شود وکسی که درحال گوش دادن به آن است ازآن بی خبر است؛ اما رهبر ارکستر وهمه ی اعضای آن، این موضوع را می دانستند؛ بنابراین مدهوش نوای ویولون ها، داشتند ازآن لحظه ی آرام و فریبنده ی پیش ازهیجان که تا کمی بعد، آنان, مجریان وهمه ی حضار سالن را به اوج شور وحال شگفت انگیزی می کشانید لذت می بردند.

دقایقی بعد متوجه شد که مردم مشغول ترک سالن هستند!

این غم انگیزترین تجربه برای یک رهبر ارکستر است. مشارکت کسی که دارد گوش می دهد، به دلایل غیرقابل توضیحی ناگهان قطع می شود.

او متوجه ی مرموز بودن این نکته می گردد؛ بنابراین همان طور که انگار فضا خالی می شود، آن هزار، دوهزار، سه هزار رشته ی پنهانی که بین او و تماشاچیان کشیده شده است وازآن ها زندگی، نیرو و شوق پدید می آید تضعیف شده و نابود می شود؛ تا این که رهبرارکستر تنها در برهوتی سرد، برای به زحمت پیش بردن لشکری که دیگر اعتقادی به آن ندارد باقی می ماند.

 از آخرین بار که این تجربه ی خوف انگیز به سراغش آمد، دست کم ده سال  می گذشت. حتی خاطره ی آن را هم فراموش کرده بود. شاید حالا ضربه ی سخت تری بود. خیانت تماشاچیان این بار چنان ناگهانی وپر شتاب بود که نفسش را بند آورد. پیش خودش فکر کرد:

غیرممکن است کوتاهی ازمن سر زده باشد. من امشب کاملا سرحال هستم و رهبرارکستر من، که خودم باشم انگار یک جوان بیست ساله ی پرشوراست. ممکن است ماجرا چیز دیگری باشد.

با گوش سپردن به این اندوه جانکاه به نظرش آمد که پچ پچ ضعیفی راازبین تماشاچیان می شنود. نگاهی به جایگاهی که پشت سرش بود انداخت. چند نفر دیگر را دید که به طرف درخروجی جانبی فرار می کردند.

ناگهان کسی ازقسمت لژ، آمرانه همه را آرام کرد ودستور سکوت داد؛ اما این سکوت، سکوتی کوتاه مدت بود. خیلی زود نجواها به همراه صداهای خش خش، پچ پچ، صدای راه رفتن های پنهانی، جا به جا شدن صندلی ها وباز و بسته شدن دائمی درخروجی، به عنوان فعل وانفعالاتی اجتناب ناپذیر ازسر گرفته شد. چه اتفاقی داشت می افتاد؟

رهبرارکستر تصور کرد می تواند ماجرا را حدس بزند. احتمالا یک خبر کمی قبل، ازطریق رادیو پخش شده بود وتوسط یکی از دیرآمدگان به سالن، بین جمعیت منعکس شد. به طور غریب به یقین می بایست درجایی از کشور اتفاق وحشتناکی افتاده باشد که انعکاس آن خبر به سالن سرایت کرده بود.

سیل، زلزله یا طوفان ویا احتمالا سقوط هواپیمای مسافربری. این فرضیات همه ممکن بود.  درحالی که بین نت ها در نوسان بود، هزار فکر ناخوشایند براو هجوم آورد. این فاجعه ها هیچ کدام دور از انتظار نبود. حتی ممکن بود دراین گیرو دار ملک واملاک او دست خوش حوادث طبیعی گردد وازبین برود؛ ولی او آدم خوشبختی بود ودرصورت وقوع چنین حوادثی، با وجود شهرتی که داشت درهرگوشه ای می توانست موفق شود تا ازگرسنگی نمیرد. گذشته ازاین ها، درشهر مردم به طور قابل توجهی طرفدار هنرمندان بودند. رهبرارکستر از حرکت باز ایستاد وگروه خاموش شد.

دوباره سرش را به عقب برگرداند. برای لحظه ای فکر کرد درون چاهی خوفناک سقوط کرده است. دیگر کمترین شکی وجود نداشت که خبر فاجعه ای ناگهانی وبسیار ناگوارتر ازآن چه فکر می کرد درکار است.

تماشاچیان به طور فضاحت باری با کم ترین حرمت به قوانین مقرر سالن، به سرعت محل را ترک می کردند. رهبرارکستر با دیدن جایگاه ها متوجه ی جاهای خالی کثیری شد. مردم یک به یک ازروی صندلی های شان بلند می شدند وبه سمت درخروجی می رفتند. پالتو پوست های هرجایی، پولدارهای کثیف وآدم های معتبر، با همه ی اعتبارشان درحال فرار ازسالن بودند ویک لحظه درنگ نمی کردند.

رهبرارکستر ده دقیقه ای ازسمفونی را هنوز پیش رو داشت؛ اما اقدامی نمی توانست بکند. پیش خودش گفت:

عجب آدم هایی هستند.....

ولی بلافاصله پس ازسنجیدن نوع رفتار مذبوحانه ی تماشاچیان، احساس کرد تاثیر حرکت مردم براو هم غالب شده است. درواقع این طور معلوم بود که خیلی چیزها در درون وبیرون رو به انهدام نهاده است.

درخود احساس کرد، چوب رهبری ارکسترش که در دستش قرارگرفته بود کاملا بی اختیار، دیگر هیچ چیز را به اعضای ارکستر که آن ها هم به طور اجتناب ناپذیری به نوبه ی خود، متوجه ی ازهم پاشیدگی همگانی شده بود منتقل نخواهد کرد. پیش خودش فکر کرد:

 آیا این مردم فرار کردند تا جان شان را نجات دهند. اما ازچه چیزی نجات دهند. حالا چه باید کرد؟

ناگهان به خود آمد. به این نتیجه رسید که نجات وتنها راه چاره، تنها فرار مفید وشایسته برای او واعضای گروهش والبته آن چند نفر معدودی که هنوز ازجای شان تکان نخورده بودند، باقی ماندن وپرهیز ازبیرون رفتن ازسالن و ادامه ی کار خود تا آخر است.

کار دوباره آغازشد. تا دقایقی دیگر زمان تعیین کننده ی سمفونی، آزادی و لحظه ی اوج برنامه فرا می رسید؛ ولی ازفکر آن چه که درسایه روشن پشت سرش درجریان بود وبی اختیار براوهم تحمیل می شد احساس نگرانی می کرد درحالی که سعی داشت نگاهش توام با شادی الکی وشهامتی دروغین به سمت گروه ارکستر باشد، چوب ارکستر را بلند کرد وبه طور شگفت انگیزی سعی داشت جریان برنامه را دوباره به حالت عادی برگرداند.

اجرای رو به پایین نت های موسیقی را به طور متوالی به گروه ارکستر اعلام  کرد. دیگر به پایان برنامه نزدیک شده بود. داشت کمی مکث را شروع می کرد. خیزش افسار گسیخته ای که با آن، سمفونی شماره ی ده از دشت اعتدال به بالا می جهد وبا توالی های منحصر به خود، با وزش های نیرومند باد،به طور عمود صعود می کند تا ظفرمند به صورت نوری متعالی قد برافرازد. با عزمی برتافته ازخشم، روبه پایین ادامه داد.

ارکستر درحالی که لحظه ای دچار تردید شده بود، به هیجان آمد وسپس خیز برداشت وشکست ناپذیر تاخت.

لحظه ای بعد با پایان گرفتن برنامه، نجواها، زمزمه ها، سروصداها،اغتشاشات وصداهای پاهایی عجول ومرموز وآمد وشدها نیز قطع شد.

رهبرارکستر رویش را برگرداند ونگاهی به پشت سرش انداخت. آن چند نفر که هنوز ازجای خودشان تکان نخورده بودند وهم چنان تا انتهای برنامه روی صندلی های شان نشسته بودند، احساس می شد حتی نفس هم نمی کشند. بعد از پایان رسیدن برنامه ی ارکستر، اعضای گروه نگاه شان را روی رهبرارکستر دوختند. لحظاتی بعد ازانتهای سالن طنین صدای مردی به گوش رسید:

پرچم ها، پرچم ها به اهتزاز درآمدند. ساعتی پیش پایتخت مورد تهاجم موشکی قرار گرفت.

مرد این را گفت وازسالن به سرعت خارج شد. رهبرارکستر نگاهی به اعضای گروهش انداخت. به آرامی به آن ها نزدیک شد ودرحالی که با دستمال پیشانی مرطوبش را پاک می کرد، زیر لب چیزی گفت:

جنگ، جنگ آغاز شده است......

 

                                                                  " تمام "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1391ساعت 0:18  توسط محمد طالبی | 

اعترافات یک ذهن الکن

 

اثر : محمد طالبی

 

اشتباه می کنی دوست عزیز. زندگی به سرعت دارد پیش می رود. وقتی به خودت بیایی تازه متوجه می شوی، نفهمیدی کجا آغاز شدی و چه زمانی کارت تمام شد. ما پیش می رویم اما هیچ چیز تغییر نمی کند. زندگی خواب وخیالی بیش نیست. یک طرف زیبایی است وطرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان. دایم دلت می خواهد به هردوطرف وفادار بمانی، ولی بی هیچ نشانی پیش می روی. دایم پیش می روی وهیچ چیز تغییر نمی کند.

من موقعی که خلاف این را احساس می کردم، بدون هیچ آشفتگی، درروشنایی صریح پندارم، همه چیز را نشانه فرض می کردم. دایم درسفر بودم. ازاین خراب شده به آن خراب شده. بدون لحظه ای درنگ. انگار زندگی شب و روزش بر تارک موج های کوتاه خزر، درمسیری ازشادمانی وکف پربود. از آن زمان تا حالا، احساسی که برایم واقعیت داشت، درگوشه ای ازوجودم، بر کرانه ی حافظه ام، بی احساس خستگی، سرگردان است؛ اما حالا زبان و ذهنم الکن مانده ودیگر شاعرانه سخن نمی گوید.

دوست عزیز، خواهش می کنم جلوی مرا بگیر. اجازه نده حرف بزنم؛ اما نه، این کار ازعهده ی شما برنخواهد آمد. برای این کار باید قلب بی شائبه ای داشته باشی. راحت تر باش رفیق. وقتی دارم برایت حرف می زنم، خودت را روی صندلی ولو کن. راستی یک نگاه به بیرون بینداز. می بینی؟

مه غلیظی همه جا را فرا گرفته است. خب می گفتم. کجا بودم؟ آها، داشتم می گفتم: بعد ازآن که تقلاهای بسیار کردم، بعد ازآن که نخوت وگستاخی را به حد افراط رساندم، ازبیهودگی تلاشم مایوس شدم وتصمیم گرفتم اجتماع را ترک کنم. نه، اشتباه نکن. من به جستجوی یک جزیره نامسکون برنیامدم.

لابد می پرسی: چرا؟  خب باید بگویم چنین جزیره ای دیگر دردنیا وجود ندارد. همه جا آدم ها هستند. تنها کاری که کردم به نزد زنان پناه بردم.  شما حتما می دانی که آن ها هیچ ضعفی را واقعا محکوم نمی کنند. بیشتر سعی شان این است که قوای تو را خوار وناتوان سازند.

دیگر سخنرانی نمی کردم وهنوز به حکم عادت، کمی نقش بازی می کردم؛ منتهی دیگر قدرت ابداع نداشتم. اوه چرا چای تان را نمی خورید. خواهش می کنم میل بفرمایید. سرد می شود وازدهان می افتد.

بله می گفتم، نوعی محرومیت که خلاء وجودم را بیشتر می کرد؛ چون احتیاج داشتم که دوست بدارم ودوستم بدارند. اغلب با تعجب می دیدم که سئوالی را مطرح کرده ام که همیشه ازآن اجتناب کرده بودم. می شنیدم که می پرسم:  دوستم داری؟  می دانید که درچنین مواردی رسم است چه درجواب بگویند: توچطور؟. اگرجوابم مثبت بود تعهدی برعهده می گرفتم که از حد احساساتم بالاتر بود. اگرجرئت می کردم جواب منفی بدهم بااین خطر مواجه می شدم که دیگر دوستم نداشته باشند؛ وهمین مسئله بود که رنجم می داد.

بنابراین به دادن وعده هایی مجبور می شدم که بیش ازپیش صراحت می یافت. اما خیلی زود جای دیگری دنبال عشق رفتم که کتاب ها وعده ی آن را داده بودند. بیش ازسی سال بود که منحصرا به خود عشق می ورزیدم. چگونه می توانستم به ترک چنین عادتی امید بندم؟  هرچند هرگز این عادت را ترک نکردم؛ درعوض برقول وقرارهایم افزودم. لابد می پرسید کدام قول وقرار؟  بله می گویم دوست عزیز. نگران نباشید. چای تان را با شکلاتی که روی میز گذاشتم میل بفرمایید. بله، بله؛ همان شکلات ها را می گویم. لطفا تعارف نکنید. دوست دارم ازمهمانم به نحو احسنت پذیرایی کنم.

هم چنان که درگذشته با آدم های متعدد رابطه داشتم، دریک زمان به چند عشق گرفتار شدم. ولی دراین حال، بیش ازایامی که فارغ وبی اعتنا بودم، برای دیگران بدبختی فراهم آوردم.

همین شد که بر بار خطاها وسرگشتگی هایم افزود. به خاطر همین اززنان چشم پوشیدم ودرعفاف وخویشتن داری زندگی کردم. وقتی ازعشق ناامید شدم عاقبت به این نتیجه رسیدم که فقط عیاشی باقی مانده است.

عیاشی به خوبی جایگزین عشق می شود. خنده ها راازمیان می برد وسکوت را باز می آورد ومخصوصا جاودانگی می بخشد. درمرحله ای ازمستی، وقتی که شب توی نشئگی خالی ازهر چیزی، خوابیده ای، امید دیگر برایت شکنجه نیست. چی؟ چی گفتید شما؟  حرف تان را دوباره تکرار کنید؟

اوه بله. درست حدس زدی دوست خوب من. بله، ازیک جهت می توان گفت که ما آدم ها همیشه درعیاشی زندگی کرده ایم ومن می دانم دوست عزیز که چه می گویم. زمانی بود که نمی دانستم چگونه خود راازاین لحظه به لحظه ی بعد برسانم. می توان دراین زندگی، جنگ کرد، ادای عشق درآورد، هم نوع خود را شکنجه داد، درروزنامه ها خودی نمود,  یا ساده تر ازهمه، درحال بافتن کاموا ازهمسایه ی خود بد گفت.  همین است که می گویم همه ی ما آدم های عیاشی هستیم. ازاین که درحضورشما دوست عزیز، پاهایم را دراز می کنم پوزش می خواهم. این طور راحت ترم. شما هم اگر پاهای تان گرفته است می توانید پای چپ را روی پای راست بیندازید وخلاصه این که اصلا تعارف نکنید واین جا را مثل خانه ی خودتان بدانید.

خواهش می کنم به این اتاق نگاه کنید. درست است که خالی ست اما تمیزاست. نه اثاثیه ای دارم ونه دیگ وزنبیلی ونه حتی دیگر کتابی. فقط یک استکان ویک قوری چای برای پذیرایی ازشما. آه لابد می پرسید پس مطالعه چی؟     بله سئوال مناسبی ست. راستش را بخواهید من مدت هاست مطالعه را کنار گذاشته ام. آن وقت ها خانه ام پراز کتاب هایی بود که نیمه کاره خوانده بودم. این کار به همان اندازه نفرت آور است که عمل آن مردمی که لقمه ای از جگر غاز برمی دارند وبقیه اش را دور می ریزند؛ اما من فقط اعترافات را دوست دارم ونویسندگان این قبیل کتاب ها برای این می نویسند که اعتراف نکنند و چیزی ازآن چه می دانند نگویند. وقتی ادعا می کنند می خواهند حقایق را فاش کنند درست همان موقع است که باید بر حذر بود.  چون می خواهند جنازه را بزک کنند. تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید ازفردی که راست می گوید

آسان تر است. دست کم برای من این طور است. دوست عزیز، یک وقت فکر نکنید من زرگرم. خواهش می کنم نترسید. این صدای سگ است. سگی که همیشه زیر پنجره ی اتاق من، درکنج کوچه می نشیند وپارس می کند. اگر دوست داشته باشید می توانید ازپنجره خم شوید واورا ببینید.

سگی بزرگ با پشم های زبر ویک گوش بریده که هروقت مرا می بیند زیر پایم می آید وساق پای مرا بو می کند. سگ بامحبتی ست. این سگ را دوست دارم چون همیشه می بخشاید. حتی وقتی که چیزی نداری جلویش بیندازی. فکرمی کنم این سگ، تسلیم زندگی شده است. آه دوست عزیز، حس می کنم عکس العمل شما درقبال شنیدن صحبت هایم، پلیس مآبانه است!

نه، باور کنید من کاره ای نیستم. نه دیوانه ام ونه پیرو فلسفه ی فکری خاص!  این چیزها وصله ی تن من نیست. اجازه بدهید که من برخیزم تا آسوده تر نفس بکشم. ازبس روی این صندلی نشستم خسته شدم. آه، چه قدرخوب است آدم گاهی دلش بخواهد داخل اتاقش راه برود؛ اما نه بهتراست بنشینم تا موقع حرف زدن من، مجبور نشوید دایم سرتان رااین طرف وآن طرف بچرخانید.  حالا که نشستم؛ اما ازشما خواهش می کنم بلند شوید وکمی پنجره اتاقم را باز کنید. این جا کمی گرم شده است. درضمن خیلی هم باز نکنید؛ چون احساس سرما می کنم. بله، متشکرم. داشتم می گفتم:

من رویای این را درسر می پروراندم که مرد کاملی باشم؛ اما روزی پی به این نکته بردم که احمق ترین آدم روی زمینم. لابد می پرسید کدام روز؟

ازآن روزی حرف می زنم که مرد نابینایی را روی پیاده رویی که با کمک من برآن فرود آمده بود، ترک کردم وکلاهم را ازروی سر برداشتم وبااو خداحافظی کردم. مسلما برای اونبود که کلاه ازسر برمی داشتم؛ چون او نمی توانست مرا ببیند. پس این خداحافظی خطاب به که بود؟

چشم بازکردم ودیدم مردم دور وبر خیابان ایستاده اند ومی خندند. ازآن لحظه بود که فهمیدم درمن چیز درخور داوری وجود دارد.

فهمیدم که درآن ها نیز، استعداد عجیبی برای داوری کردن وجود دارد. آن ها آن جا بودند؛ اما می خندیدند. زمانی دراز درتصور موهوم توافقی همه جانبه زندگی کرده بودم. درصورتی که ازهرسو داوری ها و خدنگ ها برمن فرود می آمد. درحالی که گیج ومبهوت لبخند می زدم.

روزی که ازخطر آگاه شدم، چشم بصیرتم باز شد. دوست عزیز، با وجود سکوت مودبانه ی شما، من هم مثل شما تصدیق می کنم که موضوع کلاه از سر برداشتن آن هم جلوی یک آدم نابینا، درمعنا مسئله ی مهمی ست.

اما به شما پیشنهاد می کنم درحافظه خودتان کمی جستجو کنید، شاید اتفاقی مشابه این اتفاق را در زندگی تان به یاد بیاورید. هروقت یادتان آمد بعدا برای من تعریف کنید. اگرهم ازبازگو کردن آن خجالت می کشید ایرادی ندارد؛ پیش خودتان بماند. بعد ازآن ماجرا بود که دیگرنتوانستم درمورد حقیقت وجودم خودم را گول بزنم. اما اصل موضوع من چیز دیگری است:

من زندگی را دوست دارم!  ضعف حقیقی من همین است.

به حدی دوستش دارم که ازآن چه جز خود زندگی ست، هیچ تصوری ندارم. آه البته که به طورحتم شما هم آن را دوست دارید. کیفر وداوری اش هم برای خودتان. درست عین من. می دانی دوست من، فضایل ما سکه هایی هستند که پشت آن ها از روی شان جلای کمتری دارد.

درست است که معایب ما گاهی اوقات به نفع مان تمام می شود اما الزامی که درمخفی کردن جنبه ی مضحک زندگی مان داریم به ما حالت سردی می دهد که با فضیلت اشتباه می شود. اوه نگاه کنید. بیرون دارد باران می بارد. فکر می کنم بهتراست ازخانه خارج شویم وروی پیاده روهای خیس ولغزنده توی کوچه های خلوت، راه برویم وصدای خفه ی قدم های خود را بشنویم.

این باران زود گذراست. تا فردا که ازنو گل ولای شود. نگاه کن دوست من، می بینی. دانه های ریزباران چطور روی شیشه پنجره خانه ام فرود می آید. نگران نباشید. این زندگی زود گذراست. همیشه همین طور بوده است. دلم می خواهد سیل بیاید. اوه شما به سیل عقیده ندارید. یادم نبود. البته من هم ندارم؛ ولی هرطورهست باید ازخانه خارج شوم. ازاین که دقایقی پای صحبت های من نشستید متشکرم دوست نازنین؛ ولی خیالت آسوده باشد. حالا دیگر خیلی دیرشده است. همیشه خیلی دیراست.  آه چه گفتید؟ آها، بله. من هم با شما موافقم. ما به ندرت پیش کسانی که ازما بهترند درد دل می کنیم؛ حتی ازمحضرشان می گریزیم. درمقابل، بیشتراوقات «خود» را نزد کسانی بازگو می کنیم که به ما شباهت دارند ودرضعف ها و حقارت های مان شریکند.

دوست عزیز، ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم یا بهتر شویم, چون در این صورت ابتدا باید به حکم عجز وقصور خود گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که بر حال مان رقت آورند ودر راهی که می رویم تشویق مان کنند؛ اما دوست عزیزم، فکرمی کنم شما هم مثل من برای رفتن به بیرون وقدم زدن زیرباران کمی عجله دارید. پس کمی شتاب کنید. باران عدل ناشناخته ای ست. قدم زدن زیر آن، آدم را مست می کند.

                                                                       پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1391ساعت 0:19  توسط محمد طالبی | 

 

 یک روز خرفت

نویسنده " محمد طالبی "

 

چه اهمیتی داشت به چه کسی تنه زده بودم. دلش می خواست بگویم:

اوه، آقا ببخشید. اصلا نفهمیدم. ازدیدن شما خوشبختم!

او را نمی شناختم. بعدا فهمیدم رئیس یکی ازبانک های بزرگ شهربود. وقتی تنم به تنش خورد، زمین افتاد. شب قبل باران باریده بود وبه خاطرهمین لجن های کنارپیاده رو برروی کت وشلوارش پاشیده شد. مرا نگاه کرد. دلش می خواست بلندش کنم؛ ولی تقصیرمن نبود. برای رفتن به خانه بابابزرگ کمی عجله داشتم. دو سه ساعت پیش به من زنگ زدند دارد می میرد؛ به خاطر همین به رئیس یکی ازبانک های بزرگ شهر تنه زدم.

نمی دانم کی بود که به من تلفن زد؟ اما فکرکنم هرکه بود مرا می شناخت. بعدا که فکرکردم حدس زدم احتمالا صدای دایی یا عمو بود. فرقی نمی کرد چه کسی روز مرا به هم زده است. به خانه بابابزرگ رسیدم. چند نفرآن جا بودند. بابابزرگ روی تخت خواب دراز کشیده بود. صورتش را که نگاه کردم متوجه شدم دیر رسیدم. همه داشتند گریه می کردند. من هم سعی کردم مثل آن ها گریه کنم؛ ولی گریه ام نمی آمد. حدس زدم حال درستی ندارم. درآن لحظات به طرز عجیبی هوس یک لیوان آب آناناس کردم. لذت بخش بود. خصوصا بعد ازخوردن آب آناناس آدم بتواند کمی داخل استخر آب تنی کند. قبلا چند بار امتحان کردم. لذت آب تنی همیشه تاثیر خوبی روی من داشت. توی همین فکر بودم که باسنم جلوی ده بیست نفرآدم، شروع به جلز و ولز کرد شب قبل، پشه به من نیش زده بود. پوست بدنم همیشه نسبت به تاثیر حشرات حساس بود. عین خودم؛ من هم آدم حساسی هستم. یک نگاه به اتاقی که جنازه بابابزرگ درآن بود انداختم. جا برای نشستن نبود. باسنم خیلی می خارید. این پشه ی لعنتی کارش را کرده بود. تعجب کردم چرا توی اندامم، پشه صرفا باسنم را برای نیش زدن انتخاب کرده بود. توی صورت جنازه که نگاه می کردم یاد حرفی که پارسال به من گفته بود افتادم. نیش پشه نیش نیست ولی بزند حساب آدم با نمی دانم چی چی کاتبین است.

زن، بابابزرگ قراربود بعد ازدفن جنازه نگذارد کسی ازخانه اش گرسنه برود. ناهار برنج با گوشت گوسفند ازبیرون سفارش داده بود؛ اما خوردن غذای مرده هیچ وقت برایم خوشایند نبود. ازخانه آن ها بیرون زدم. ناراحت نبودم اما احتمال می دادم شاید دلم برای مرده تنگ شود. این موضوع زیاد بستگی به میلم نداشت. چون بستگی به من نداشت چیز عجیبی به نظر می رسید.

گردش درخیابان های شهر هیچ وقت چیز بدی نیست. سوار اتوبوس شدم. زنگ تلفن همراه به صدا درآمد. ازپشت خط یک نفر باز خبری را به من رساند. این دفعه طرف را شناختم؛ ولی چه فرقی می کرد کی بود. اصل این بود که واقعیت مرگ بابابزرگ را به اطلاع من رساند.

یکی ازعمه هایم بود. اغلب ازاو دوری می جستم. کمی کسلم می کرد. زن حراف ومرموزی بود. البته خاطرم ازاین جور آدم ها همیشه آسوده بود. حتی یک روزهم اززبان بازی آن ها غافل نشدم وگرنه کلاهم پس معرکه بود. چند سال پیش دختری داشت که می خواست اورا به من غالب کند. دخترعمه ام را می گویم. عمه هروقت مرا می دید دست هایم را دردستانش می فشرد. مدت ها پاپی من شده بود؛ اما این خوش ذوقی اوبرای انتخاب آدمی مثل من، بی نتیجه ماند. چی به چی این دنیا به هم ربط دارد؟ حالا هم که بابابزرگ خودکشی کرده بود. همیشه این جور اتفاق ها کمی برایم هیجان انگیزند.

درهمین افکاربودم که یک نفر بالای سر صندلی من ایستاد. دوتا نایلون توی دستش بود ومرا نگاه می کرد. دلش می خواست ازجایم بلند شوم وصندلی ام را به او بدهم. درواقع انتظار نهایت ادب ازجانب یک نفرآدم!

 پذیرش این ادب برایم قابل انکارنبود وبه من شادی های بزرگی دست می داد. هرچه بیشتر نگاهم می کرد بیشتر پی به این قضیه می بردم. بعضی وقت ها داخل اتوبوس اگربخت با آدم یار باشد می تواند جایش را به کس دیگری واگذار کند. مسلما برایم مسجل بود که آشکارا بیشتر ازهرکس دیگری استحقاق نشستن روی صندلی اتوبوس را دارم؛ ولی مردم همیشه کمک کردن به هم نوع خود را حرکت قابل تحسینی می دانند. باید بگویم که من حتی ازروزهایی لذت می بردم که وسایل حمل ونقل عمومی درحال اعتصاب بود وفرصت می یافتم که درایستگاه های اتوبوس چند تن ازهمین آدم ها را که نتوانسته بودند به خانه برگردند، سوار ماشین شخصی ام کنم ویا این که توی سینما، صندلی خود را ترک کنم تا جفت جوانی بتوانند درکنار یکدیگر بنشینند ویا درمسافرت چمدان های مسافرینی را درجا چمدانی که دست شان به آن نمی رسید بگذارم. هم چنین به سخاوت شهرت داشتم وآدم سخاوتمندی هم بودم. چه در اعیان چه درنهان بسیار بخشیده ام.

جدایی از شیء یا مبلغی پول رنجم که نمی داد هیچ، لذتی برایم فراهم می آورد که ازاندوه نشانی نداشت. حتی ازاندوهی که گاه با مشاهده بی ثمری این بخشش ها یا قدر نشناسی های احتمالی که درپی داشت درمن زاده می شد.  دقت درمسایل مالی مرا به ستوه می آورد. این ها نکاتی جزئی ست ولی لذت مداومی را که من درزندگی ومخصوصا درخویش می یافتم، برای کسی قابل درک نبود. داشتم به این جور چیزها فکرمی کردم که شخصی که بالای سرم با دوتا نایلون ایستاده بود درایستگاه بعدی خودش را آماده پیاده شدن کرد. نگاه معناداری به من انداخت؛ اما این نگاه چه اهمیتی داشت.

حقیقی ترین باور این است که این مردم بالاتر ازآن حس جاه طلبی ها وخود خواهی هایی رسیده اند که پیش ازآن، طبقه ی اشراف جامعه به آن رسیده بودند. همه شان یک قماشند. خودشان را به درجه ای ازرفعت رسانده اند که دردنیای پوچ وخیالی شان فضیلت جز ازخود مایه نمی گیرد.

یک آدامس ازداخل جیبم درآوردم وداخل دهان گذاشتم. خوشمزه بود. نگاهی به خیابان انداختم.

علی رغم گرمای هوا، ریزش نرم باران شروع به باریدن گرفته بود. هروقت می بارید انگارخیابان ها تمیزتر می شد؛ حتی عاری از مردم. منظورم همان اجتماع ناپاک و لجام گسیخته ای که آدم با دیدن آن ها توی خیابان دل پیچه می گیرد. جلوی قبرستان وقتی ازاتوبوس پیاده شدم، دیدم تابوت بابابزرگ بزرگ تر از حد معمول است. زنش می گفت:

خودش وصیت کرده بود اورا داخل تابوت بزرگی بگذارند. انگار همه تشیع کنندگان برای دیدن این سعادت نامنتظر آمده بودند. مرگ را می گویم. همان مردنی که شرفش می ارزد به دیدن هزار تا ازاین تشیع کنندگان. آدم توی گور باشد خیالش راحت تراست. دست کم این که می داند خودش است وخودش.

برای دفن پیرمرد چند دقیقه ای داخل قبرستان معطل شدم. تابوت را به صورت کتابی درست کرده بودند. همه داشتند روی تابوت گل می انداختند. دیدم بهتراست من هم این کار را انجام دهم. نگاهی به دور برم کردم. جنبیدم وچند دسته ازگل هایی را که روی سنگ قبر یکی ازمرده ها درهمان حوالی گوربابابزرگ، بود برداشتم وبه روی محل دفنش گذاشتم.

چند نفر این صحنه را دیدند؛ اما برایم اهمیتی نداشت. مرده, مرده است. فرقی نمی کند گل روی کدام قبر باشد. ممکن است بعد ازمراسم تدفین، جنازه دیگری را بیاورند و یک مادرمرده ی دیگر لنگ یک دسته گل باشد. به نظرمن در این صورت می تواند گل هایی را که برای گوربابابزرگ این جا گذاشتم را بردارد وبگذارد روی قبر مرده ی خودش. این کار یک حرکت کاملا منطقی ست وازلحاظ اخلاقی هیچ ایرادی ندارد.

چند نفرجلو آمدند ودست مرا نه یک بار بلکه هرکدام دوبار فشردند. هیچ کدام را نشناختم. مهم هم نبود. البته سرم را تکان دادم وبدون گفتن جمله ای تشکر کردم. برای تشیع پسران آن مرحوم حضورنداشتند. کسی هم ازآن ها خبری نداشت. برای مراسم خاک سپاری زن های خوشگلی درجمع دیده می شدند که هیچ یک ازآن ها را قبلا ندیده بودم؛ یا شاید هم دیده بودم و درخاطرم نمی آمد. دلم می خواست جلو بروم وازروی کنجکاوی ازیکی ازآن ها علت خوشگلی و زیبایی شان را بپرسم.

مایلم بودم کمی از کفن ومرده وتابوت فاصله بگیرم وبگویم: شما چه قدر خوشگلید! . اما ممکن بود درچنین لحظات تاثربرانگیزی، این رفتار ازجانب من، با دید دیگری تفسیرشود. البته من هرگز ازگفتن چنین کلماتی منظور ندارم؛ ولی خب، همیشه ظواهر کارها بر ضد آدم است.

اما به نظرمن این جور زن ها، هرگز ثبات وصداقت اخلاقی ندارند. من مرد بخت برگشته ای را می شناختم که بیست سال اززندگی خود را برای زنی احمق اما زیبا به هدر داده بود وهمه چیزش را اعم از دوستان، کار، حتی حرمت زندگی اش را در راه او فدا کرده بود. با این همه شبی به این مطلب پی برد که هرگز زیبایی اورا دوست نمی داشته است! 

این زن های خوشگل بالای سر گور آن مرحوم که نمی دانم کیستند هم این گونه اند. همه شان گرفتار نوعی ملال اند وبه خاطر همین مسئله، دایم به زیبایی خودشان تکیه می کنند وغافل ازاین که مردم ازدست این ها درعذابند. آدم باید با آن ها پله پله بالا بیاید.  گور پدر این زیبایی. آدم وقتی به عمق زیبایی این جور زنان برسد، تازه می فهمد که چه موجود ابله ای دربطن آن قرار دارد. این زنی که نمی شناسم کیست ودرست بالای سرگور آن مرحوم دارد زار زار گریه می کند هم همین جوری است.

این ها برگ برنده شان صرفا چیزی ست که ازآن ها درظاهر می بینی ودیگر هیچ! . آن اوایل که تازه به این واقعیت پی برده بودم بیشتر درفکر منفعت معنوی خودم بودم ولی حالا می بینم همه ی این تفکرات ازروی اعتقادم است. حکایت این ها چیزفوق العاده ای ندارد؛ ولی من امروز زیاد سرحال نیستم تا پته ی این مادرقحبه ها را بیشتر روی آب بریزم. جملاتم را به زحمت ادا می کنم وبه نظرم به خوبی همیشه حرف نمی زنم و کلامم ازقاطعیت کمتری برخورداراست. لابد همه ی این ها ازعوارض مرگ بابابزرگ است.         ولی خوب که فکرمی کنم می بینم قطعیتی درنگرش یک آدم سوگوار وجود ندارد. دست کم درمورد این زنان خوشگل داخل قبرستان. آدم این روزها نباید گول ظاهر آدم ها را بخورد. هرچند من برای رسیدن به درک تمام این مسائل مدت ها قبل خیلی چیزها را فهمیدم.

الان فقط عاشق ترعه هایی هستم که هنگام شب زیبایی خاصی دارند. من      نفحه ی آب های مانده را دوست دارم. رایحه ی برگ های مرده را که در  ترعه خیس می خورند وعطری که ازقایق های باد بانی لبریز است.  این میل خود به خود درمن به وجود آمد. آن چه درطبیعت پیش ازهرچیزدیگری دوست دارم، دریای خزراست. آن هم ازساحلی بسیاردور. ساحلی مشرف بردریا. البته درفصل وزش بادهای موسمی.

درهرصورت قضیه ی مرگ بابابزرگ را تا دو سه روز آینده برای همیشه به فراموشی خواهم سپرد؛ چون می دانم فراموشی های من شایسته ی تحسین است. بعضی ازمردم کارشان بخشیدن توهین است وواقعا هم آن را می بخشند اما هرگز آن را فراموش نمی کنند، اما من ازآن تافته های جدا بافته نیستم که هرتوهینی را ببخشم اما همیشه درآخر کار آن را از یاد برده ام.

نمونه اش درهمین مراسم تدفین آن مرحوم. چند نفرهستند که تصورمی کنند ازآن ها به حساب های قبلی شان نفرت دارم؛ ولی وقتی برای شان سر تکان می دهم غرق درشگفتی می شوند. دراین حال برحسب خلق وخوی خودشان، یا بزرگواریم را تحسین ویا تحقیر می کنند؛ بی آن که به این مسئله توجه کنند که انگیزه ی من ساده تر از این خیال های احمقانه است. درواقع من همه چیز را، حتی نام آن ها را از یاد برده ام. 

همه ی ما حکایت های تاسف باری هستیم. مراسم خاک سپاری که تمام شد زود خودم را به چلوکبابی که بعضی روزها ناهارم را درآن جا صرف می کنم رساندم. ازصبح که خبرمرگ آن مرحوم را تلفنی به من رسانده بودند چیزی نخورده بودم. به خاطرهمین با ولع ناهارم را تمام کردم وپشت سر غذا سیگاری روشن کردم. درست از لحظه ای که چشمم به جسد افتاد، یعنی همان ساعت هشت ونیم، نه صبح، میل عجیبی برای شنا کردن درمن به وجود آمده بود. حیف بود اگر این رغبت به آب تنی دراین روز، آن هم به خاطر مردن دیگری، ازبین می رفت. دوساعت برای بازشدن استخر زمان داشتم.  ساعت سه بعدازظهر بود. چند مترآن طرف تر ازمکانی که زیر یک بنر تبلیغاتی ایستاده بودم وسیگار دود می کردم جلوی بانک بزرگ شهر، شلوغ شده بود.

انگار حادثه ای رخ داده بود. خودم را به حساب سرگرمی به وسط جمعیت رساندم. مردی که صبح ناخواسته به او تنه زده بودم روی سنگ فرش پیاده رو افتاده بود. مردم می گفتند رئیس بانک بود. وقتی ازمحل کارش بیرون می آمد ناگهان سکته کرد. همه منتظر رسیدن آمبولانس بودند؛ ولی کمی دیرشده بود. اگرمی گفتم صبح بااو تنه به تنه شده بودم شاید تعجب می کردند؛ البته چیزی تغییرنمی کرد ووضع ازاین بهتر نمی شد. اگرزنده می شد ومن بابت برخورد ناخواسته صبح توضیح می دادم وعذرخواهی می کردم، به زحمت گفتنش می ارزید, ولی هیچ وقت اطمینانی درکارنیست. حالا کسی ازآن رئیس بانک با تمامی انگیزه ها واهمیت رنج هایش جز با مرگ او متقاعد نخواهد شد.

مردم داشتند بالای سرش پول خرد می انداختند اما من داشتم به این فکرمی کردم که آدم تا وقتی زنده است وضعیت زندگی اش برای همه مشکوک و تنها شایسته ی تردید است؛ بنابراین اگراین یقین وجود می داشت که می توان از تماشای نمایش افتادن آدمی وسط خیابان، مستفیض شد آن وقت به زحمتش می ارزید که آن چه را نمی خواهند باور کنند.

مردم برای چیزهایی که می بینند همیشه آماده اند. با این تفاوت که قبل از ندیدن، ناتوانی عجیبی برای دیدن درخودشان احساس می کنند.

پیش خودم فکر می کنم اگر دراین باره شکی دارم بدون استثناء هرروز، به چلوکبابی که بعضی روزها غذایم را آن جا می خورم بروم وپای میز، به گفتگوهای مردم سر غذا گوش دهم! .

آن روز عصر، وقتی داشتم لخت می شدم وبرای آب تنی داخل استخر می رفتم به این فکرمی کردم که یاد گرفتن کرال سینه یا کرال پشت، بهترین حالت شنا، برای گذراندن وقت زیاد تری داخل آب است؛ مخصوصا بعد از گذاشتن چنین زمان طولانی داخل آب، بیایم و لیوان آب آناناسم را بردارم و به آرامی شروع به نوشیدن کنم.

                                                                     " تمام "

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1391ساعت 0:28  توسط محمد طالبی | 

خاله ُرزا

 

اثر " محمد طالبی "

 

هنوز کتابی ازمن چاپ نشده بود. داشتم توی نوشتن، استخوان خرد می کردم. خب!  همه می دانید که یک نویسنده ی جوان چه جور مخلوقی است.

دایم درحال مطالعه ونوشتن بودم. پولی دربساط نداشتم ومجبور بودم حساب هر شاهی صنارم را نگه دارم. پیش ازآن، خاله ای داشتم که نسبت به وضعیت زندگی ام، غیرت زیادی ازخودش نشان داده بود. هرروز به من پول می داد. برایم ساندویچ وماهی می خرید. به آپارتمانی که خودش به من داده بود واجاره نمی گرفت می آمد وساعاتی ازروز را به پختن، وصله پینه کردن وشستن لباس هایم اختصاص می داد؛ حتی ازجمع کردن فیلتر سیگارهایم درزیر میز مطالعه هم دریغ نمی کرد. همیشه می گفت:

حیف که عمرم قد نمی دهد تا سرانجام نوشته های تو را ببینم. به خاطر این کاری که نمی دانم چه قدر ارزشمند است، زندگی ات را تباه می کنی.

خلاصه خاله رزا، به من سخت وفادار بود. فکرمی کنم پیرزن خوبی بود. البته من، همیشه مو را ازماست بیرون می کشیدم، اما اهل اجحاف نبودم.

واحد ما، درست روبروی هم بود. تصورم این بود تا وقتی زنده است بدون گرفتن اجاره ازمن، می توانم ازخانه اش استفاده کنم. خودش هم همین عقیده را داشت؛ اما اگر زودتر از موعد مقرر یا دست کم پیش از زمانی که من اندکی به وضع مالی ام سروسامانی بدهم، می مرد, عاقبت من معلوم نبود.

خاله رزا، دختری داشت که درفرانسه درس می خواند وآن جا شوهرکرده بود. حتما بعد ازمردن مادرش، می آمد وخانه ی قرضی که درتملک من بود را صاحب می شد.

اما این ها اصلا مهم نبود. چه کسی فردا را دیده است؟ شاید یک روز عصر هنگام نوشتن، ازفرط بی خوابی سرم را روی میز مطالعه بگذارم ودیگر بلند نشوم. دراین صورت همه ی خیال ها یا برنامه های زندگی، حتی برای دو سه روز آینده، واهی ازآب درخواهد آمد واحمقانه بود که من با این تصور یا واقعیت زندگی کنم. خاله، وقتی شوهرش هنوز نمرده بود، زن سعادت مندی بود. برای خودش خانواده ای داشت. شوهرش ستوان ارتش بود؛ ولی خب، زنک بیچاره سال ها بیوه زندگی کرده بود. هشتاد سالی داشت.

آپارتمان خاله، ویرانه ای بیش نبود. به قدری بدبخت بود که کسی به او سر نمی زد. کس وکارش یا مرده وپراکنده شده بودند ویا فراموشش کرده بودند. آدم وقتی به او نگاه می کرد به این نتیجه می رسید که مهم ترین ویژگی زندگی اش آن موقعی بود که خانواده ای داشت. شوهرش سی سال پیش مرده بود. چند سال قبل ازآن که واحد مجاورش را برای سکونت به من بدهد، خواهر زاده ای داشت که با او زندگی می کرد. پیردختر شروری بود و خود خاله گفته بود که یک بار دستش را گاز گرفته بود؛ اما او هم پنج شش سال قبل مرده بود.

زندگی من درآن محنتکده بسیار ملال آور بود وهیچ تفننی ممکن نبود؛ تا این که یک روز صبح، اتفاق بی معنی ومسخره ای افتاد.

پشت میز مطالعه ام نشسته بودم وسیگار می کشیدم. البته همیشه درحال نوشتن سیگار می کشیدم. دود کردن برای من اصلا ممنوع نبود؛ اما بستگی به این داشت که چه اتفاقی ممکن است پشت سر کشیدن سیگار بیفتد.

درطول زندگی ام تا جایی که خاطرم است، غالبا بعد ازکشیدن هرنخ سیگار، به این فکرمی افتادم که چه بسی این آخرین سیگار زندگی ام باشد.

داشتم روی داستان کوتاهی کار می کردم. موضوع مهمی داشت ولی درآن لحظات، ذهنم یارای وصل کردن شخصیت های داستانی به پی رنگ قصه را نداشت! 

ناگهان خاله از درنیمه باز خانه وارد شد. فراموش کرده بودم در آپارتمان را مثل همیشه قفل کنم.  خاله رزا آن روز لباس تابستانی نقره ای رنگی به تن داشت وموهایش از دوطرف روی شقیقه هایش ریخته شده بود.

سگ کوچک وملوسش را توی بغل داشت وبا دست چپ موهای سگ را نوازش می کرد. سگ کوچک خانگی ای بود با دست وپای سفید.  موجود خوشگلی بود وقلاده ی سیاهی متضاد رنگ پوست بدنش به گردن داشت.

بدون گفتن کلمه ای جلوی من ایستاد. انگار دماغش کمی با کرده بود وچشم هایش به حالت پف درآمده بود. سعی کردم حواسم جمع کارم باشد وحتی در رابطه با آمدن او ونگاه های معنادارش، واکنشی نشان ندهم.

سیگار دیگری درآوردم ومشغول دود کردن شدم. اما لحظه ای بعد دومرتبه سرم را ازروی نوشته ها بلند کردم وبه نگاه های خاله چشم دوختم.

شاید دود اذیتش می کرد؛ ولی برای من چه اهمیتی داشت؟  اما ظاهرا مسئله ی سیگارکشیدن من، اوقاتش را تلخ کرده بود. عینک صدفی اش را توی چشم جا به جا کرد. همان طور ایستاده، مرا برانداز می کرد.

من می بایست چه کار می کردم. می توانستم چیزی بگویم؛ ولی جمله ای به زبانم نمی آمد.  خاله رزا یک باره وبدون هیچ اعتراض کلامی، سلانه سلانه به من نزدیک شد وسیگار رااز روی لبم برداشت وازپنجره ی اتاق به بیرون پرت کرد.  من هاج وواج وبا خشم بسیار به اونگاه کردم.

خاله چیزی نگفت ولی به قدری عصبانی بود که هیچ نمی فهمید. ازچشمانش آتش بیرون می زد. ازروی صندلی بلند شدم وبی آن که کلمه ای حرف بزنم با نهایت ادب « چنان مودبانه که بیش ازآن ممکن نبود »  بسیار اتو کشیده، خم شدم و دستم را به طرف سگ ملوس خانگی خاله رزا پیش بردم ودرنهایت نرمی پشت گردنش را گرفتم وبدرقه ی سیگاری که ازپنجره به بیرون پرت شده بود، کردم. فقط صدای وق وق خفیفی ازسگ بلند شد.

خاله رزا  باز هم حرفی نزد ولی بی درنگ یک سیلی به گوش من نواخت.

 بعد صدای من بلند شد.هنوز نفرتم را درآن دقایق به خصوص، که احساس می کنم شیطان بر روح من مستولی شده بود فراموش نکرده ام.

هرچه در دهانم بود به خاله رزا گفتم. این حرکت پیرزن، مرا چنان به خشم آورد که حد وحسابی نداشت.  دو روز بعد ازاین اتفاق، درکمال تنفر اسباب کشی کردم واتاق ارزان قیمتی درهمان حوالی اجاره کردم.

پس ازجا به جا شدن درخانه ی جدید، متوجه شدم یکی ازدست نوشته هایم را موقع اسباب کشی، در آپارتمان خاله جا گذاشتم. به سرعت به آپارتمان برگشتم. درخانه نیمه باز بود. به محض ورود به آن جا دیدم تکه کاغذی که دنبالش آمده بودم توسط خاله به سطل آشغال انداخته شد. البته تعمدی دراین کار وجود نداشت، ولی من به قدری ازاین ماجرا خشمگین شدم که حد نداشت.  خونم به جوش آمده بود وازخود بی خود بودم.  سروقتش رفتم. دیدم پیرزن، تک وتنها پشت در ورودی خانه اش دست زیرگونه، ستون کرده ودرگوشه ای نشسته است. انگار به خاطرتنهایی به آن شکل نشسته بود.

فحش های خود را نثارش کردم. ناسزاهایی زننده ومبتذل!

ولی رفتار او، به نظرم عجیب می آمد. همان طور نشسته بود وبا چشمانی وق زده، بر و بر به من نگاه می کرد ولب ازلب برنمی داشت. با حالت عجیبی به من خیره شده بود. سرش را، حتی ذره ای تکان نداد. 

پس ازچند لحظه، کمی آرام شدم. دوباره نگاهش کردم وپرسیدم:

چه ات شده است؟

ولی او هیچ جوابی به من نداد. دو سه تا مگس درفضای اتاق  وز وز می کردند. یکی ازمگس ها، روی شانه ی سمت راستم نشست. نگاهم رااز مگس برداشتم وبرای چندمین بار به صورت خاله رزا نگاه کردم.

آفتاب درحال غروب کردن بود وهیچ صدایی ازجایی برنمی خواست. چند دقیقه هاج وواج منتظرماندم وعاقبت ازخانه اش بیرون زدم وپی کارخودم رفتم. کمی درخیابان پرسه زدم وشب به خانه جدیدم برگشتم.

صبح روز بعد، درحال خوردن صبحانه بودم که درخانه ام به صدا درآمد. کلید را داخل دستگیره چرخاندم ودر را بازکردم. مردی که اتاقی ازاواجاره کرده بودم روبرویم ظاهرشد. آدم خوش خنده وبذله گویی به نظرمی رسید.  در رابطه با نگهداری خانه، یکی دوتا سفارش به من کرد ودست مرا فشرد. من هم ازاوتشکرکردم. موقع خداحافظی گفت:

راستی ، صاحب خانه ی قبلی تان امروز صبح مرد!

-مرد!  کی مرد؟

-همین امروزصبح. یک ساعتی می شود. یکی ازهمسایه های ما، درکار توزیع ماهی ست. طبق معمول رفته بود تا یکی ازماهی های به سیخ کشیده شده اش را به پیرزن بفروشد. پیرزن مشتری همیشگی اوبود؛ اما چون توان خرید در بازار را نداشت به مرد ماهی فروش سفارش کرده بود تا یک روز درمیان، اول وقت برایش ماهی بیاورد. مرد ماهی فروش طبق معمول، امروز برای بردن ماهی به آپارتمان اورفت؛ اما وقتی به آن جا رسید، دید پیرزن جلوی در نیمه باز اتاقش بی حرکت روی زمین افتاده ومرده است.

در رابستم وبه داخل اتاق برگشتم وپشت میزمطالعه نشستم. همان وقتی که داشتم سرش داد می زدم وفحشش می دادم، درحال سکرات بود.

ازشنیدن این خبر چنان تکانی خوردم که به زحمت به خودم آمدم. فکرخاله رزا ازسرم بیرون نمی رفت. تا مدت ها شب ها به خوابم می آمد ودرحالی که سگش را توی بغل داشت، همان طور جلویم ایستاده وبه من زل زده بود. البته من هرگز آدم خرافی نبوده ام؛ ولی احساس می کردم روح پیرزن همیشه دور وبر من است! .  دوروز بعد، وقتی خاله رزا را می خواستند به خاک بسپارند، در مراسم تدفینش شرکت کردم. غیرازمن، دو سه نفر دیگر هم بودند.

هرچه زمان می گذرد، بیشتر به اوفکر می کنم. البته نه این که مدام درفکرش باشم، ولی خب، گاهی که یادم می آید حالم بد می شود؛ ولی گناه من چه بود؟ کلاهم را قاضی می کنم وپیش خودم می گویم:

او زیاد عمرکرده بود وبالاخره یک روزی می مرد.

اما این نکته که اوزمانی خانواده ای داشت وشوهرش هنوز زنده بود وتمام کس وکارش دور وبرش بودند آزارم می دهد. زندگی اش جز اواخرعمر، همیشه جوشان وخندان بود وبعد یک باره هیچ! .

همه انگار دود شده وبه هوا رفته و او تک وتنها مانده بود. مثل... فرض کنیم مثل یک مگس مفلوک زیر بار لعنت این زندگی. تنها ودرمانده. کسی چه می داند، شاید همان شبی که من ازخانه اش اسباب کشی کردم ورفتم، مرده بود. درآن لحظات نزع روان پیرزن، من, یک نویسنده ی جوان ومغرور، جلوی او سینه سپر کرده وبه جای اشکی که بدرقه ی سفرآخرتش کنم، با یک مشت فحش های آب نکشیده، او را به آن دنیا می فرستادم؛ آن هم برای یک تکه کاغذ فراموش شده! .

شکی نیست که مقصر بودم وهرچند اکنون، بعد ازگذشت سال ها، دیگر آن آدم سابق نیستم، از دور بر کارخود بی طرفانه نگاه می کنم واحساس پشیمانی زیادی دارم. حتی دراین پشیمانی به حیرت می افتم. خاصه این که گرچه گناه من مسلم است، ولی تمام بار گناه بر وجدان من نیست؛ چون سال هاست به این می اندیشم که چرا خاله رزا درست وقتی که من فحشش می دادم، داشت آخرین لحظات زندگی اش را می گذراند.

البته یک نکته هست که می تواند برای من توجیهی باشد وآن این که، کارمن یک جور جنون آنی بود. با این همه آرام نبودم تا این که چند ماه قبل، هزینه ی پذیرایی دو پیرزن بستری را درآسایشگاهی به عهده گرفتم. آن دو را هرگز نمی شناختم اما مهم این بود که می توانستم روزهای آخر زندگی شان را در آسایش وبه دور ازتنهایی، برای شان رقم بزنم؛ حتی تصمیم دارم دروصیت نامه ی خود، مبلغی منظورکنم تا این کار بعد ازمردن من نیز ادامه یابد.

بعضی ازروزها فکرمی کنم درعمرم شاید مرتکب گناهان بسیاری شده باشم، اما این مورد را پیش وجدانم ازهمه زشت تر می شمارم.

تنها جمله ای که می توانم بگویم، می شود گفت: حیف.

                                                                                پایان
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 0:37  توسط محمد طالبی | 

سلحشور

 اثر "محمد طالبی"

 

 برای رسیدن به واقعیت، انگشتم را توی چشم فرو کردم، تا کور شوم .

                                                                                     پایان

 

 

یک بار دیگر صبح فرا خواهد رسید

نوشته " محمد طالبی"

 

صدای تیک تاک موزیانه ساعت، ازشب هنگام آغاز می شود. درست وقتی که سرت را روی بالشت می گذاری و آماده ی خوابیدن می شوی؛ تا فردا دوباره ازخواب بیدار شوی.

وقتی خوابیدی، این تیک تاک موزیانه هم چنان درحرکت است. دایره ی چرخشش قاب ساعت را گرد کرده است. درست تا صبح روزبعد.

همین صداست که باز بیدارت می کند و به تعداد روزهای عمرت، برای مرتبه ای دیگر ناامیدی را به تو باز پس می فرستد. تمام طول روز با توست. تا شب؛ شبی که برای تکراری دیگر، باز تو سر روی بالشت می گذاری ومی خوابی تا با صدایی که همیشه با توست، صبح دیگری را آغاز کنی.

                                                                                     پایان

 

 

اگزیستانسیالیست

نویسنده " محمد طالبی"

 

اگر یک روز صبحانه نخورد، تا ظهر روزی هزاربار می میرد. موقع ناهار هرخوراکی که به آن عادت کرده است می لومباند. شکمش ازفرط برنج خوردن های متوالی شبیه شکم زن حامله، شده است. عصر موقع پیاده روی، دایم به چپ و راست خیابان نگاه می کند تا راننده ی ازخدا بی خبری که پا را روی پدال گازماشین گذاشته و کوتاه هم نمی آید، مبادا به اوبزند.

مثل بیشتر مردم،ازمرگ می ترسد.  برای دید وبازدید با مرده ها به  گورستان نمی رود. اگر برود، برای خوردن حلواهای خوشمزه ی  بدری خانم و شمسی خانم است.

همان زن هایی که موقع پهن کردن بساط خیرات، چشم شان دنبال کم و زیاد آدم هایی ست، که لب ولوچه شان با دیدن رنگ ولعاب زعفران روی حلوا، زیر چانه شان آمده است.

وقتی شب شد، باز به دنبال بشقاب وچنگال های میز شام است. تا خرخره که خورد، عروق می زند و چوب خلال دندان را روی لبش می گذارد.

بعد ازجا بلند می شود و جلوی تلویزیون می نشیند و عین عادت هرشب، روی شبکه ای می رود که درآن ساعت سگ هایی را نشان می دهد که به دلایل واهی، کنار کوچه و خیابان کشته شده اند. ازدیدن جنازه ی سگ ها، لبخند رضایتی روی چهره اش می نشیند. رضایتی توام با آسودگی؛ ازاین که سرنوشت او با سگ ها در یک گره به هم بافته نشده اند. این هیجان برای هضم غذا کافی ست.

اما دقایقی طول نمی کشد که خواب مثل، حسی که موقع مرگ برآدم چیره می شود  سراغش می آید .  چراغ را خاموش می کند و روی تخت می خوابد.

                                                                                          پایان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 0:15  توسط محمد طالبی | 
 

خر ، نازنین من

 

اثر " محمد طالبی "

 

بار اول توی سگ سار محله بود که با، خر قشنگم آشنا شدم. خر، وسط بازار روز، کنار دووسه تا دستفروش پیر وپاتال بی اعتنا به عالم وآدم پشت به باد ملایمی که درآن موقع روز به آرامی می وزید ایستاده بود.

درهمان نگاه اول، علاقه ی مرا برانگیخت! من به یک خر نیاز داشتم. ازپیاده رفتن، دیگه خسته شده بودم؛ خصوصا با گالش های مندرس وچرکینی که از پارسال تا حالا توی پاهایم بود. ازخودم پرسیدم: ممکن است این خر، بتواند مرا وکیف وپالتوام را با خودش حمل کند. کسی چه میداند؛ شاید قیمتش هم مناسب باشد. ازدستفروش سراغ صاحب خر را گرفتم.

صاحبش دم درقهوه خانه ای ایستاده بود وداشت برای یک تومان وپانزده زار، چاک ووصله ی کفش های مردم را درست می کرد.

نگاهی به قیافه اش انداختم. پرسیدم: خرت فروشی ست؟

جواب داد: البته که خرم را به تو می فروشم؛ چرا که نه!

سئوال کردم: حالا چطور خری هست؟

گفت: این خر، می تواند روزی پنج وشش کیلومترراه برود. ماهی یک مشت جو بخورد، اسب هم به او نمی رسد.

-اسب!

-آره بابا، اسب!

ازجایش بلند شد وبا هم به طرف خر حرکت کردیم. پیش خر که رسیدیم روبه من کرد وگفت: حتی حاضرنیستم یک پنج زاری ازتو بیشتر ازآن چیزی که می ارزد، پول بگیرم.

باید بودید ومی دیدید! مردک چوچول باز چه تعریفی ازخرش می کرد.

-توی تمام سگ سارمحله  که بگردی، خری به هوشیاری وباغیرتی این پیدا نمی کنی. صبح ها که کمی جو به اوبدهی، کمی ازجو را برای فردا نگه می دارد تا مبادا روزبعد بدون جو بماند.

-اغراق می کنی؟

-نه والا!

یک نفر ازپشت سر به مردک چوچول باز خندید. مردک برگشت ونگاهش کرد

-به چی می خندی مرتیکه ی خر! این خر آنقدر باهوش هست تا نصف جیره اش را نگه دارد. شعورش ازتو بیشتراست.

روبه مردک کردم وگفتم: ولش کن. خب می گفتی!

-آره داشتم می گفتم؛ محض خاطراین خر، اگربدانی من وبچه هایم چقدر گرسنگی کشیدیم. من هفت تا دختردارم. خر من دلش پاک ومعصومه. اگر همه این حیوان ها مثل این خر بودند نه چوب لازم بود ونه حصارو دیوار.

جمعیت زیادی دورما جمع شده بود. دخترهای مردک هم توی جمعیت بودند. نمی دانم هرهفت تا دخترش بودند یا نه؛ اما یک چیز را می دانم وآن اینکه سرووضع دخترهایی که دوروبر مردک جمع شده بودند، آنقدر افتضاح بود که گمان نمی کنم هیچ کجای سگ سارمحله دخترهایی به این کثیفی و شندروپندری با آن سرووضع ژولیده پیدا می شدند. دخترها یکی ازیکی بی تربیت تر هم بودند. دقیقه ای بعد سروکله ی زنش هم پیدا شد. دمپایی ای که پوشیده بود موقع راه رفتن، لخ لخ صدا می کرد وشلختگی ازسرورویش می بارید. زن هم پرید وسط معرکه. روبه شوهرش کرد وگفت:

 

یادت هست مش احمد؛ آن روزی که یکی ازدخترهای ما افتاد توی رودخانه؛ خر ما پرید و او را کشان کشان ازآب بیرون آورد؛ اگر به داد دخترمان نمی رسید، آب برده بودش.

مردک گفت: مگرآدم این چیزها یادش می رود. آن روز یک مشتری آمد وگفت: بالاش بیست تومان پول می دهم؛ ولی من که نفروختمش. مشتری بیست تومانی را گذاشت کف دستم.

زن گفت: ولی یکهو دیدیم حیوونی خرمان دارد زار زار اشک می ریزد. دل مان نیامد بفروشیمش.

-هیس، هیس! یواش زن! خرمان صدای ما را می شنود. ببین چطور گوش هایش را تیز کرده است.

من گفتم: بیست وپنج تومان برای این جانور پول می دهم.

مردک فریاد زد: بیست وپنج تومان!

زنش گفت: وای!  بیست وپنج تومان!

دخترها پاچه ی شلوار پدرشان را گرفتند وازخوشحالی جیغ کشیدند. آن ها دورم جمع شده بودند وخیره به من نگاه می کردند. یکی ازدخترها زیر کتم را گرفت. یکی شلوارم را چسبید. یکی شان خواست دستش را توی جیب شلوارم فروکند. آن ها را به طرف عقب هل دادم. مردمی که دورواطرافمان ایستاده بودند، { شبیه خر، می خندیدند ونیش بنا گوششان گوش تا گوش باز بود } ازطرفی من هم دلباخته ی خر نازنین شده بودم. به درد من می خورد. می توانست بخشی ازراه را به من سواری بدهد وهروقت ازاو خسته می شدم، می توانستم بفروشمش. ناگهان زن، دست به شیون وزاری برد وگفت: فقط بیست و پنج تومان؟ ولی خر ما سی تومان می ارزد.

به من نزدیک ترشد. با حالتی خواهش گونه گفت:  آقا جان، سی تومان بخر! پنج تومان هم شیرینی این بچه ها.

لحظه ای بعد معامله سرگرفت. به مردک چوچول باز، بیست وپنج تومان دادم

وپنج تومان هم کف دست زنش گذاشتم. دقیقه ای بعد متوجه شدم، گدایی در سگ سارمحله نمانده بود که بچه هایش را سرمن نریزد وازمن پول نخواهد. چه غوغایی برپا شد!  عجب جاروجنجالی!  یکی ازدخترک های مردک چوچول باز، یک تومانی راازدست مادرش گرفت وزیردامنش جا داد. سپس، ادعا کرد که یک تومان کم داده ام! اما دیگرفرقی نمی کرد، که کی چه می گفت. چنان خرتوخری شده بود که سگ صاحبش را نمی شناخت.

با هربدبختی که بود، سوارخرشدم وازوسط بازار بیرون آمدم. گله ی چند تا بچه، هو کشان پشت سرمن و خرم شروع به دویدن کردند. دووسه تاازدخترک های مردک چوچول باز، درحالیکه می دویدند، با فریاد سفارش خر را می کردند. یکی ازآن ها خر را با مشهورترین اسب های مسابقه مقایسه می کرد. یکی می گفت: حواسم به خر باشد، وگرنه ممکن است پا به دو بگذارد ودیگر نتوانم رنگش را هم ببینم. دیگری می گفت: چه غذایی به اوبدهم وچه غذایی ندهم. منظره ی عجیبی بود!  من سوار خر شده بودم ودختربچه ها دنبال مان می دویدند؛ ولی کی اهمیت می داد؟ مهم این بود که درهرصورت, من ، خر را خریده بودم! .

بالاخره با هرمکافاتی که بود ازآن جماعت جدا شدیم واز آنجا بیرون زدیم. خر من، چهارنعل رفت وازجنگلی که درحوالی سگ سارمحله واقع بود ، عبور کردیم. پیش خودم گفتم:  چه معامله ی شیرینی کردم. مگرمیشد خری به چابکی وسریع السیری او پیدا کرد!

دقایقی بعد،  یک دفعه ایستاد وقدم ازقدم برنداشت!

چند ترکه به پشتش زدم، ولی تکان نخورد. کاسه ی صبرم لبریز شد. ازخر پیاده شدم وافسارش را به دست گرفتم؛ انگار به زمین چسبیده بود. سعی کردم خر را روی زمین بکشانم؛ اما طولی نکشید که مساله عجیب وغریبی کشف کردم. خر من، رموک بود وصدای باد میان شاخه های درخت، بیش ازهر موسیقی دیگری اورا رم می داد. همین که زیرشاخه های درختان کنارجاده می رسید، دست ازیکدندگی برمی داشت وهیچ چیز جلودارش نبود. اول گوش هایش را تیز می کرد وبعد مثل سگی که ازتوی آب بیرون آمده باشد، می لرزید وسپس دریک چشم برهم زدن مثل تیر ازچله ی کمان رها میشد.

خر را به جایی بستم ورفتم توی جنگل، یک بغل شاخ وبرگ تازه کندم. شاخ وبرگ ها را به شکل تاج گل درآوردم وهمین که ازجنگل بیرون آمدیم آن ها را دورگردن خر وبالای گوش هایش بستم.

حیوانی! چنان می دوید که باورکردنی نبود! ازصدایی که زیر گوشش می پیچید خیال می کرد هنوز توی سگ سارمحله یا جنگل است.

به شهربعدی که رسیدم مردم جلوی من وخرم را گرفتند وازهیبت عجیب و غریب خر، شگفت زده شدند. همگی به تاجی ازشاخ وبرگ هایی که دورسرش گذاشته بودم نگاه می کردند.

من هنوز هم این خرسیاه را دارم وهیچ وقت ازاوجدا نمی شوم.

{ ما، یعنی من وخرم } جاده های زیادی را زیرپا گذاشته ایم. زیرباران وبرف وتوی یخ بندان، خلاصه همه جا با هم هستیم.

با گذشت زمان ازبعضی عادت های ناخوشایندش دست برداشته است؛ کاری که خود من هرگز نتوانستم انجام دهم وبه نظرم خرک سیاه وقشنگ من، نیزاین موضوع را می داند! .

همین تازگی ها، برایش یک گاری قهوه ای وخوشگل خریدم. باورتان نمی شود که خر من پشت گاری چه پزی می دهد وموقع دیدن وحال واحوال کردن با خرهای امثال خودش، چه قمپزی پیش شان در می کند! .

من و خر قشنگ ونازنینم، داریم روز به روز بیشتر شبیه هم می شویم!!! .

 

                                                              پایان

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1391ساعت 12:49  توسط محمد طالبی | 

مفقود الاثر

 

نوشته " محمد طالبی "

 

برای شناسایی منطقه ای ناشناخته  عزیمت میکنم و روزبه روزهرچه ازمقر دورتر می شوم همواره خبرهای کمتری دریافت میکنم. شناسایی را کمی پیش از، زمانیکه اکنون درآن قراردارم آغاز کردم واکنون بیش ازهفت سال- دقیقا،هفت سال وهفت ماه وبیست روز ازاین حرکت مدام می گذرد. هنگام عزیمت فکرمیکردم که به سهولت پس ازچندروز به مرزهای این قلمروخواهم رسید. امابرعکس،دائمابه مکانهای تازه،سنگ وریگ وخاکی رسیدم که مردمش به زبانی دیگر صحبت میکردند.

 گاهی فکرمیکنم قطب نمایی که به همراه دارم خراب شده ومن بااین باور که به سمت تازه ای میروم درواقع بی افزودن بر مسافتی که مراازمقرخویش جدامیکندبه دورخودگشته ام. شایددلیلش این باشدکه هنوزبه مرزنهایی نرسیده ام. این تردیدکه مبادا مرزی وجود نداشته باشد. نکنداین قلمرولایتناهی باشد وهرچه پیش بروم به نهایت نرسم آزارم میدهد.

شناسایی راشایداندکی دیرهنگام آغازکردم که بیش ازبیست سال داشتم. افرادی بودندکه بابرنامه ام همچون اتلاف بهترین سال های عمرم قبل ازعزیمت  غریبه اند. امایارانم موافق این حرکت بودند. گرچه خاطرم آسوده بود،خیلی بیشتر ازآنچه اکنون هستم. ولی درطول سفرنگران برقراری ارتباط با همسنگرانم بودم. بهمین دلیل ازمیان دوستانم، هفت نفرازبهترین ها را برگزیدم تابعنوان فرستاده همراهم باشند. فکرمیکردم این هفت نفربیش ازحد،موردنیازاست. درحالیکه باگذشت زمان دریافتم تعدادشان بطور غیرقابل باوری ناچیزاست. هیچ یک ازآنهاهرگزنه بیمارشدندو نه به تور افراد بی سروپا افتادند  بلکه با پشتکار و فداکاری تمام که هرگزقادربه جبران آن نخواهم بود بمن خدمت کردند. برای آنکه براحتی آنان راتشخیص دهم نامهایی به ترتیب یک تا هفت، برایشان انتخاب نمودم.  پیک اول، رابه فاصله ای نه چندان دورازمقر درشب دومین روزشناسایی که چندکیلومترراه پیموده بودیم فرستادم. شب بعدبخاطرتضمین تداوم ارتباطم نفردوم راروانه کردم. بعدسومی راونفرچهارم راهم درپی دیگران ونفرپنجم تاهفتمین شب که نفرهفتم عازم شد.

امانفراول هنوزبازنگشته بود.....شب دهم،درحالیکه دردره دورافتاده ای اتراق میکردیم نفراول به ماپیوست. فهمیدم سرعت او از حدپیش بینی شده کمتراست. فکرمیکردم درپیشروی اش بتنهایی وبابهترین پوتینی که به پاداشت میتواند دوبرابرمسافت ماراطی کند. اودرارتباط بادیگران نیزچنین بود. نفردوم درسومین شب سفربطرف مقرحرکت کردودرشب پانزدهم بماملحق شد. نفرسوم شب چهارم عازم شدوشب بیستم درحال بازگشت بود. بزودی متوجه شدم که کافی ست تعدادروزهای تابدان هنگام پیموده راپنج برابرکنم تابدانم کسی که رهسپارشدکدام روزدوباره بماخواهدپیوست. هرچه بیشترازقرارگاه دورمیشدیم مسیرفرستادگان به نوبه ی خودطولانی ترمیشد. پس ازپنجاه روزسفربطورمحسوسی بین دوبازگشت فرستاده هافاصله افتاد. چندان که دربدوامرفاصله ی رسیدن هرکس به قرارگاه هرپنج روزیکباربود. سپس این فاصله به بیست و پنج روزرسید وبدین طریق صدای خاک من همواره،ضعیف ترمی شد.

 طوریکه هفته های متمادی میگذشت بی آنکه من خبری ازجایی،داشته باشم.....باگذشت شش ماه،کوههایی راپشت سرگذاشته بودیم که تابحال اسمی ازآنهارانشنیده بودم. فاصله ی رسیدن یک پیک تاپیک دیگربالغ برچهارماه شد.

آنهادیگرخبرهای کهنه بمن میرساندند. نامه هانیزبه این خاطرکه حامل آنهاشبهارادرفضای بازمیگذراندمچاله وگاهابالکه های رطوبت همراه بود. بازپیش میرفتیم وبیهوده سعی میکردم تاخودرامتقاعدسازم که ابرهای گذرای بالای سرم همانندابرهای دوران کودکی من اند...که آسمان شهردورباگنبد لاجوردی اش که برفرازسرم است تفاوتی ندارد.. که هواهمان هواست،همان وزش باد،همان آوای پرندگان وابرها.

درحقیقت چیزهای تازه ومتفاوتی بنظرم می آمدومن خودرابیگانه احساس میکردم. درحال پیش روی در دشت هابه کوچندگانی برمی خوردم که بمن میگفتند تامرزهافاصله ای نیست. من مردانم رابه استقامت وا می داشتم وکلمات یاس آوری راکه برلبانشان جاری میشد را می زدودم.

دیگرچهارسال ازحرکت من گذشته بود. چه رنج جانکاهی...شهر، خانه ام،عزیزانم،دوستانم...همه دورشده بودند. چندان که باورم نمیشد. درست بیست ماه سکوت وتنهایی، مابین آمد وشدهای واپسین فرستاده هایی که نامه های زردشده ازگذرزمان رابرایم می آوردندفاصله افتاده بود. نامه هایی که درآنها،نامهایی رامی یافتم ازیادرفته، شیوه های گفتاری بیگانه بامن واحساساتی که دیگرقادربه درکشان نبودم وصبح روزبعد تنهاپس ازیک شب استراحت درحالیکه مادوباره سفرراآغازمی کردیم فرستاده ای عزیمت میکرد تانامه ای که مدتهاازنوشتنشان میگذشت رابه مبداء ببرد.

حالاهفت سال وهفت ماه وبیست روزگذشته است. هنگام شب به تنهایی درمکانی که اتراق کرده بودیم شام می خوردم که پیک پنجم واردشد. گرچه ازرنج سفرخسته بوداماهنوزمیتوانست لبخندبزند.

تقریباپنج سالی میشد که اوراندیده بودم. اودرتمام این مدت طولانی، دشت ها وکوههاوبیابانهاراپیموده وبارهاپوتین عوض کرده بودتابرای من فقط چندنامه که دیگرتمایلی هم به بازکردنشان ندارم بیاورد.

اوحالارفته است تابخوابد وسحرگاه همین فردادوباره حرکت خواهد کرد. اوبرای بارآخرراهی خواهدشد. در دفتریادداشتم حساب کرده ام اگرهمه چیزبروقف مراد پیش برود ومن به راه خودادامه دهم آنگونه که تاکنون کرده ام واوبه راه خود، تابیست ودوسال دیگرقادربه دیدن دوباره ی پیک پنجم نخواهم بود.....من آن هنگام چهل ونه ساله خواهم شد. شایدهم تاآن عمرم به پایان برسد.

ولی کم کم احساس میکنم که خیلی زودتر ازآن چیزی که تصورش را می کردم خسته ام و احتمالا مرگ پیش ازآن به سراغم خواهدآمد. دراینصورت هرگزاورانخواهم دید.

پیک پنجم پس ازبیست ودوسال، حتا زودتروخیلی هم زودتر،بی آنکه انتظارداشته باشدمتوجه ی آتش قرارگاه من خواهدشد وازخودخواهد پرسیدکه چرامن درهمان مدت،راهی چنین ناچیزراپیموده ام؟

سپس این یار  وفادارمن- مثل امشب بانامه های زردشده از گذرزمان شامل خبرهای بیهوده ومتعلق به زمانهای مدفون به جولانگاهم واردخواهدشد. درآستانه ی درخواهدایستاد و مرا که آرمیده و مرده ام راخواهددید.

ای هم دوست وفادار من،با وجود این حرکت کن وآخرین درودم رابه زادگاهم برسان. تو بازمانده ی پیوندباجهانی هستی که روزگاری  نیزاز آن من بوده است.

 چه بسی آخرین اخبار به من بفهماند که چیزهای بسیاری تغییرکرده اند. که دوستانم مرده اند. که مراازدست رفته می پندارند. که شاید زندگی همه ی ما بپایان رسیده باشد. وبه جای خانه های کاه گلی قدیمی ،عمارات مرتفعی ساخته اند ازسنگ و مردمی تازه درآن نشسته وازعطرگلهای بهاری باغچه هایشان،شامه ی خود را سیراب می کنند. درست درجاهایی که پیش ازاین درختان بلوطی وجودداشت ومن غالبابرای استراحت زیرآنهامیرفتم. لیکن آنجاهنوزسرزمین دیرین من است.

دوست وفادارمن، تو آخرین پیوند با آنانی. ششمین پیک که اگرخدابخواهد پس ازیک سال ودوماه دیگربه من خواهدپیوست هرگزنخواهدتوانست دوباره راهی سفرشود. چون فرصت بازگشت نخواهدداشت.

ای پیک پنجم، پس ازتوسکوت خواهدبود و مجهول بودن سرانجام مرزهای رویایی من. هرچه پیش میروم بیشترمتوجه میشوم که مرزی وجودندارد. من درتردیدم. لااقل به معنایی که مابه اندیشیدن بدان خو گرفته ایم. نه دیوارهای فاصله ای وجود دارد نه دره های جدایی ونه کوههایی که راه راببندد. شایدمرز رابی آنکه متوجهش باشم روزی پشت سربگذارم. بهمین دلیل میخواهم ششمین پیک وفرستادگان پس ازاو،هنگامیکه باردیگربمن خواهندپیوست راه قرارگاه رادرپیش نگیرند. بلکه درجهت پیشروی من،به جلوعزیمت کنند،تابتوانم ازآنچه درپیش روانتظارم رامی کشد مطلع شوم. مدتهاست هنگام شب دلهره ای غریب برمن چیره میشود ودیگردلتنگی لذات ازدست داده،آنگونه که اغلب درروزهای نخستین سفربرایم پیش می آمدوجودندارد. بلکه بی تاب مقصدناشناخته ای هستم که به سویش روانم.

به تدریج به سمت آن مقصد دست نیافتنی به پیش میروم وهمواره در آسمان،شاهد درخشش نوری غیرمعمول میشوم که هیچ گاه حتا در خواب هم برمن ظاهرنشده است واین راز راتابحال برای هیچکس نگفته ام. انگارگیاهان وکوهها و رودخانه هایی که ازآنها می گذریم ازگوهری سوای گوهر ما ساخته شده باشند وهوا خبر از وقایعی میدهد که قادربه گفتنشان نیستم.

فرداصبح،امید تازه ای همچنان مرابه پیش خواهدبرد. به سوی آن کوههای نامکشوفی که اینک سایه های شب، درحال پنهان کردنشان است.

من بازهم یک باردیگردرحالیکه پیک پنجم برای بردن آخرین پیام بیهوده به نقطه ای بسیاردور، در دیگر سوی افق ناپدید خواهد شد جولانگاهم رابرخواهم بست.                                                                                      

پایان

              

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 22:43  توسط محمد طالبی | 

نازنین مادر

 

نویسنده " محمد طالبی "

 

مادر من، همیشه عاشق شربت توت فرنگی بود. برایم جالب وهیجان انگیز بود که بعضی وقت ها سرزده به دیدن اومی رفتم وبا بردن شربت مورد علاقه اش خوشحالش کنم. پدرومادرم آخرین سال های زندگی خود را توی یک مرکز سالمندان به سرمی بردند. چند سال قبل مادر، به بیماری جنون پیری "آلزایمر" مبتلا شد وپدرهم بخاطرفشارهای عصبی وارد شده ناتوان وبیمارشد ونتوانست ازاومراقبت کند. آن ها عاشق یکدیگربودند وهرچند دراتاق های مجزا زندگی می کردند اما درهرفرصتی که به دست می آمد درکنارهم بودند.

آن وقت دست توی دست هم با قدم های کند وآهسته سلانه سلانه در کریدور مرکزسالمندان راه می رفتند وگاهی به دیدن دوستان خود می رفتند. به هرجا قدم می گذاشتند بذرهای عشق ومحبت می افشاندند. آنها دوتا شخصیت رمانتیک توی مرکزسالمندان بحساب می آمدند. وقتی باخبرشدم که حال مادر روبه وخامت گذاشته است نامه ای جهت تشکروقدردانی برای اونوشتم. درآن نامه عنوان کردم که چقدردوستش دارم وازشیطنت ها وبهانه گیری های دوران کودکی ونوجوانی که باعث آزار واذیت اوشده بود، عذرخواهی کردم. برایش نوشتم که مادربی نظیروفوق العاده ای است وهمیشه به اوافتخارمی کردم. درباره ی چیزهایی نوشتم که ازمدتها پیش روی دلم سنگینی میکرد اما لجاجت وسرسختی اجازه ی حرف زدن وبیان احساسات را نداده بود تااینکه باخودم فکرکردم شاید حال مادر ازشرایط فعلی هم بدتر شود وقادربه درک عشقی نباشد که درپس کلمات نهفته است. متن نامه مملوازعشق وسپاس بود. پدر می گفت" اوساعت ها نامه را خواند. ساعتها آنرا دردست نگه داشت وبه دفعات زیاد آن را خواند.

زمانیکه فهمیدم دیگرمادرقادربه شناخت من واینکه تنها پسراوهستم نیست، خیلی غمگین شدم. شاید اتفاق می افتاد که بارها می پرسید" خب! حالابگو اسم شما چیه؟  من هم لبخندی میزدم وخودم رامعرفی میکردم. اولبخند می زد ودست مرا می گرفت. بزرگترین آرزویم این بود که هرروزلطافت وگرمای دست های نوازشگر اورا احساس کنم. یک روز به ملاقات آنها رفتم وبرای هر کدام یک شیشه شربت توت فرنگی خریدم. اول به اتاق مادررفتم وخودم را معرفی کردم ودقایقی باهم درد دل کردیم. بعد به اتاق پدرمیرفتم وشربت توت فرنگی دیگری را به اومی دادم. زمانیکه به اتاق مادربرگشتم تقریبا شربت توت فرنگی خودش راخورده بود وتوی رختخواب درازکشیده ودرحال استراحت بود. با ورود دوباره من به اتاقش هردولبخند زدیم. درسکوت کامل بدون اینکه چیزی بگویم یک صندلی نزدیک لب تخت گذاشتم.

نشستم ودست اورا میان دستهای خودم گرفتم وباسکوت، مهرومحبت خودم را به اوابرازکردم. لحظات ملکوتی بود! درآن سکوت پراحساس وعاطفی، جادوی یک عشق بی قید وشرط را حس کردم؛ هرچند مطمئن بودم مادر حتی به درستی نمی داند چه کسی دست اورا گرفته است؛ شاید این او بود که دست مرا میان دست های خودش گرفته بود. بعد ازگذشت ده دقیقه احساس کردم مادر دستم رابه آرامی می فشارد. سه بار فشارملایم ومتوالی! نیازی به حضور کلمات نبود. دقیقا متوجه ی منظورمادرم شدم. با خود فکرکردم معجزه ی عشق خالصانه با قدرت الهی وتفکروتخیل ما، به مرحله ظهوررسیده است. باورم نمیشد. مادرقادر به بیان احساسات وعواطف باطنی خودش همچون سابق نبود اماانگار لازم به بیان کلمات نبود!  تصورکردم مادر دریک لحظه به حالت عادی خود برگشته است.

سال ها قبل وقتیکه درکنارپدر، روی صندلی میزناهارخوری نشسته بود این روش رابرای ابرازعشق خود به پدر بوجود آورده بود. سه فشارملایم ومتوالی دست به معنی دوستت دارم وپدرهم متقابلا سه بار به آهستگی این حرکت را انجام داد؛ بااین مفوم که منهم همینطور!

من هم، دست مادر را سه باربه آرامی فشاردادم. سرش رابه طرف من برگرداند ولبخند نازنینی زد که هرگزفراموش نمی کنم.

امواج عشقی که ازچهره اش می تابید را تا ابد درخاطرخواهم داشت. برق نگاه زیبایش، مهرمادری اورا دوچندان کرد. مهرورزی وعلاقه ی صمیمانه او را نسبت به پدر، اعضای خانواده ودوستان واقوام رابه یاد آوردم. عشق اوبرای همیشه زندگی مرا تحت الشعاع قرارداد ومهراودراعماق وجودم نفوذ پیدا کرد. هشت تا ده دقیقه ی دیگر هم گذشت وکلمه ای میان ما دونفررد وبدل نشد. دریک لحظه بطرف من برگشت واین کلمات راآهسته به زبان آورد"

بسیارزیبا وباارزش هست تا کسی راداشته باشی که دوستت دارد!

بعد ازگفتن این جمله ی مادرم، اشک ازروی پلک هایم سرازیرشد وصورتم را خیس کرد. صمیمانه درآغوشش کشیدم وگفتم که بی نهایت دوستش دارم وبعد ازچند لحظه اتاق را ترک کردم.

درست فردای آن روز، مادر برای همیشه چشم ازجهان فروبست.

آن روز، کلمات بسیارکمی بین ما رد وبدل شد اما جملاتی که مادر به زبان آورد، همچون گنجینه ی گرانبهایی بود وآن لحظات پرارزش وبه یادماندنی همیشه برایم گرامی خواهد ماند.

                                                            " پایان "

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 9:40  توسط محمد طالبی | 

پدرم همیشه مرا دوست داشت

 

نویسنده" محمد طالبی "

 

پدرم، رنگ پریده وبی رمق درحالیکه دستگاه های کنترل ولوله های وریدی مختلفی به بدنش وصل شده بود، دربخش مراقبت های ویژه آی سی یو توی بیمارستان بستری شده بود.

اوهمیشه مردی خوش هیکل وتنومند بود اما حالاضعیف بنظرمی رسید وبیش ازبیست کیلوازوزنش کم شده بود. بیماری اوسرطان لوزالمعده بود واین مسئله بدخیم ولاعلاج تشخیص داده شده بود. پزشکان تمام اقدامات لازم را به عمل آورده بودند ولی برخلاف تلاش های بی وقفه وطبق نظرآنان، پدر تنها می توانست حدود سه ماه دیگرزنده بماند. برای درمان این نوع سرطان معمولا از روش های پرتودرمانی ویا شیمی درمانی استفاده نمی شد؛ به همین دلیل پزشکان معالج امیدی به زنده ماندنش نداشتند.

زمان به همین منوال می گذشت. دریکی ازآن روزها، برای عیادت پیش او رفتم. پدرتوی رختخواب برروی تخت بیمارستان نشسته بود. نزدیک اورفتم وبه آرامی سلام کردم. کمی نگاهش کردم، بعد گفتم" پدر، من ازاتفاقی که برای شماافتاده است عمیقا احساس تاسف می کنم. این مسئله باعث شد تا بفهمم علی رغم رابطه سردی که بین ما فاصله انداخته است، تا چه اندازه دوستتان دارم.

 

خم شدم تا پدرم را درهمان حالت درآغوش بگیرم؛ اما شانه ها وبازوهای او به سختی منقبض می شد!  گفتم" آه پدر، خواهش می کنم. من واقعا دوست دارم شما را بغل کنم.

برای لحظاتی بهت زده نگاهم کرد. من وپدرم، درروابط خانوادگی خود هرگز عادت به ابرازعشق وعلاقه نسبت به یکدیگروبروز احساسات واقعی خود در قبال هم نداشتیم. من خواهش کردم که پدر کمی بیشتر تکیه کند وصاف بنشیند تا بتوانم بازوان خود را دورشانه اش حلقه بزنم.  دوباره سعی کردم پدرم را بغل کنم امااوبیشتر ازقبل، بدن خودش را منقبض می کرد. دوباره احساس کدورت ورنجش دیرینه ای دراعماق وجودم زنده شد.

پیش خودم فکرکردم" واقعا مهم نیست؛ اگرخیلی دوست داری تا دراین روزهای آخر باهمان سردی ونامهربانی برای همیشه مرا ترک کنی، بسیار خب؛ به این رفتارخودت ادامه بده!

سالها ازرفتارهای خشک وبی احساس اورنج می بردم وهمیشه اورا سرزنش می کردم والبته هرگزنمی توانستم خودم را ببخشم که شاید مسبب این نوع حالت، رفتار خود من هم باشد. بعضی وقت ها تمام طول روز تحت الشعاع بی تفاوتی ها واهمیت ندادن های غیرمنصفانه به یکدیگرقرارمی گرفت؛ اما درآن موقعیت بخصوص وناراحت کننده احساس کردم که من هم همچون پدرم، بیشترازهرزمانی نیاز به ابرازمحبت وعشق ورزی دارم وازصمیم قبل می خواهم اورا درآغوش بکشم. باید به وضوح نشان می دادم که تا چه اندازه دوستش دارم ومهم نبود که برای اوچقدرسخت وغیرممکن باشد تا چنین اجازه ای به من بدهد.

پدرم، درطول زندگی خود همیشه یک انسان وظیفه شناس وبافرهنگ بود وشخصیت خاص خودش را داشت. اواعتقاد داشت یک مرد واقعی می بایست همیشه عواطف خود را کنترل کند وهرگزاحساسات قبلی خود را بروز ندهد. لحظه ای ازمیل شدید خودم نسبت به سرزنش پدر، بخاطر سردی روابط عاطفی مان رها شدم.

 

این احساس سال های سال دراعماق وجودم جای گرفته بود اما حالا دقیقا بر کشمکش های عاطفی خودم مبنی بر ابرازعشق وعلاقه نسبت به اوتمرکز کرده بودم. روبه او کردم وگفتم" پدرخواهش می کنم دست های خودتان را دور گردنم حلقه کنید.

بازوان پدر، به آهستگی حرکتی کرد تا دور گردنم قرارگرفت. من خم شده و به لبه ی تخت نزدیکترشدم. دوباره گفتم" پدر حالا کمی بیشتر فشار دهید. بسیارخب؛ عالی ست پدر.  با خودم فکرکردم تااندازه ای موفق شده ام تا ابراز عشق ومحبت ودرآغوش کشیدن را هم به خود وهم به پدرم نشان دهم. ناگهان دریک لحظه، اتفاق عجیبی افتاد. یک احساس عشق ومحبت فوق العاده ای در سرتاسر وجود هردونفرما، هیجانی برانگیخت. درطول سالها روابط عاطفی ما تنها دریک دست دادن رسمی وخشک وگفتن سلام وحالت چطوره خلاصه می شد! اما اکنون هردونفرما، بی صبرانه انتظار تکرار دوباره ی آن ارتباط سریع و آنی چند لحظه پیش را داشتیم. هنوزهم دقیقا درلحظه ای که می بایست پدر ازعشق ومحبتی که دریافت می کرد لذت ببرد یک چیزی درقسمت بالای بدن او سفت تر می شد ومنقبض می شد ودریک وضعیت ناراحت کننده وغیرعادی یکدیگر را بغل می کردیم. چند روز طول کشید تاآن حالت انعطاف ناپذیر و خشک ما تغییرکرد. پدراجازه داد تااحساسات ژرف درونی اش، درمیان بازوانش که دور من حلقه شده بود جریان پیدا کند.

پیش ازاینکه پدرم بتواند شخصا برای بغل کردن من پیش قدم بشود، من خودم بارها دراین مورد پیش قدم شدم. دیگرسرزنشی درکارنبود؛ بلکه پدر را در بیان احساسات درونی خویش یاری می کردم. درهرصورت او و من، علی رغم فرصت بسیارکوتاهی که درپیش روی داشتیم درصدد تغییرعاداتی شدیم که درتمام طول سال هایی که درکنارهم بودیم وباهم زندگی کردیم، منشاء رفتارهایمان بود؛ هرچند این موضوع مستلزم زمان زیادتری بود، ولی من می دانستم ومطمئن بودم که پدر نیز دریافته است که دراین مدت کوتاه محبت هایی را که سال ها درقبال هم دروجودمان ریشه دوانیده بود اما ازابرازآن دوری می کردیم درقبال یکدیگر به طرزعمیق وباورنکردنی بروز دادیم.

 

من وپدرم، سال ها با عشق ومهرورزی وابرازعلاقه نسبت به هم بیگانه بودیم. اواسط پائیزبود. دریکی ازآخرین روزهایی که برای دیدار با او به بیمارستان رفتم بی درنگ یکدیگر را دوباره درآغوش گرفتیم.

سایه ی مرگ، به او کاملا نزدیک شده بود. پدر، ازصمیم قلب وبه طور خود جوش دائم دست هایش رابرروی صورت وپیشانی من می کشید ودرزیر پلک هایش قطره اشکی معلوم بود. آن روز را هرگزفراموش نخواهم کرد.

درحالیکه دست هایمان را دور گردن یکدیگر حلقه زده بودیم، صورتش را به گوش من نزدیک کرد و با زیرلب وبه آهستگی گفت"

پسرم، همیشه تو را دوست داشته ام.

 

                                                                  "پایان"

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 11:24  توسط محمد طالبی | 

پنجره

 

نوشته" محمد طالبی"

 

                                 

 

 

می دانی آقا رضا، ماه قبل همین موقع ها بود؛ اواخرزمستان.  با دوستان خودمان رابرای رسیدن بهارآماده می کردیم. اگربه من می گفتند سال تحویل امسال مجبور هستم برروی تخت بیمارستان بستری باشم شاید باورنمی کردم! به بعضی از بروبچه ها سفارش کرده بودم برای سفره ی هفت سین امسال چند دسته ازگل های سنبل رااززادگاهشان با خود به همراه بیاورند.

 آقا رضا، درحالیکه چشمهایش راباپارچه ی سفیدی بسته بودند روی تخت دراز کشیده بود وچیزی نمی گفت. ولی بعدازچند دقیقه باخطاب قراردادن آقا نبی شروع به صحبت کرد: نمی دانم وضعیت چشمهایم چطورمی شود.  پنج ماه گذشته است. دلم برای خیلی چیزها تنگ شده است. درواقع هردوی ما به سختی بیمارهستیم وبهبودی حالمان به چیزهای نامعلومی برمی گردد!

آقا نبی پرسید: بنظرشما به چه چیزهایی ممکن است ارتباط داشته باشد؟

آقا رضا جواب داد: واقعا نمی دانم. درظاهروبه گفته ی پزشکها به روند طول درمان وبهبودی احتمالی؛ ولی خوب یک چیزهایی درزندگی هست که شاید زیاد به چشم نیاید. مثل شانس، اقبال یا معجزه، اما به هرحال من امیدم درقبال بینایی چشم هایم بکلی ازدست رفته است.

معلوم نیست دوماه، سه ماه، یا شاید هم بیشتر درکنج این اتاق، اتاق کوچکی دریک بیمارستان بزرگ همچنان بستری باشم ومنتظراین مسئله تا ببینم سرانجام باچه نوع از زندگی روبروخواهم شد.

آقا رضا آهی کشید وچیزی نگفت اما بعد ازچند دقیقه دوباره شروع به صحبت کرد:  

 

من پنج ماه است که چیزی رانمی بینم. به گفته پرستارها دراین اتاق کوچک تنها یک پنجره به سوی زندگی بیرون بازاست؛ ولی خوب من ازهمین درزکوچک هم قسمت وبهره ای ندارم.

 دراین لحظه پرستاربرای بازگوکردن موضوعی وارد اتاق شد. درحالیکه لبخند به لب داشت سلام کرد وکنارتخت آقا نبی ایستاد وپرسید: حالتان چطوراست؟

آقا نبی لبخندی زد ودستی به سربی مویش کشید وجواب داد: مطمئن هستم هرروزبهتر از روزقبل خواهم بود. پرستارگفت: بسیارعالی. خیلی خوب است. من برای شماخبر خوشحال کننده ای دارم. آقانبی پرسید: چه خبری خانم پرستار؟

پرستارگفت: به تشخیص آقای دکترشما می توانید ازامروزبعنوان بخشی ازروند معالجات خود وجهت تخلیه مایعات جمع شده درشش ها، هرروزبعدازظهریکساعت روی تختتان بنشینید.

 آقانبی ازاین خبرخوشحال شد ودستش را روی صورتش که به علت بیماری کمی تغییرکرده بود وپوستش نرمی خاصی بخود گرفته بود گذاشت وگفت: باورم نمیشود دیگرداشتم ازاین خوابیدن های طولانی مدت خسته می شدم.

پرستارگفت: تخت شما کنار پنجره قراردارد. برای هواخوری کافی است یک مقدارازآن رابازکنید. بدون آنکه ازجایتان بلند شوید.  آقانبی جواب داد: بله ممنونم.

دراین لحظه آقا رضا سرش رابه سمت پرستار گرفت وگفت:

پس من می بایست چه کارکنم خانم پرستار؟ آیامجبورم برای همیشه باچشم های بسته به صورت طاقباز روی تخت بخوابم واجازه بلند شدن نداشته باشم!

 پرستارجواب داد: شما باید کمی بیشتر حوصله کنید. تازه ده روزازعمل چشمهای شما گذشته است. امیدوارم روند بهبودی شما مثل آقا نبی صورت بپذیرد.

 پرستار ازاتاق خارج شد.

بدین ترتیب هرروزبعدازظهرآقا نبی با کمک پرستارها یک ساعت درجای خود تکیه برتخت می نشست.  یک روزآقا رضا خطاب به آقا نبی گفت: چقدرخوب است که می توانی منظره بیرون راتماشا کنی. ای کاش من هم می توانستم درجایم بنشینم ومثل شما کنار پنجره قراربگیرم.

آقانبی پاسخ داد: راستی. خوب اگرمایل هستی می توانم نماها ومناظری که از پنجره برایم قابل دیدن است رابرایت تعریف کنم.

آقارضا با خوشحالی گفت: آه براستی پیشنهاد مناسبی است.

آقا نبی هرروزکنار پنجره قرار می گرفت و زمان خود را با توصیف مناظربیرون بیمارستان برای هم اتاقی  خود می گذراند.

ظاهرا چشم اندازپنجره، مشرف به پارکی بود که دریاچه ی زیبایی نیزدرآن به چشم می خورد.

آقا رضا گفت:  تعریف کن، بگوکه دلم برای تماشای بیرون پنجره مثل سرب داغ در

حال سوختن است.   آقانبی با لبخندی که روی لب داشت برای دوست بیمارخود ازمنظره  بیرون تعریف کرد:  

روی دریاچه ی آبی رنگ، اردک ها وقوی های زیبایی درحال شنا کردن هستند وچند کودک که فکرمی کنم بیشترشان دختربچه های پیش دبستانی هستند دور دریاچه جمع شده اند وخرده های نان برای آنها پرتاب می کنند.

آقا رضا با اشتیاق پرسید: خوب بعد دیگرچه چیزراازپشت پنجره می بینی.....

آقانبی رویش به طرف پنجره بود وبی آنکه دوست بیمارخودرانگاه کند ادامه داد: دوست من، بچه ها قایق های بادبانی کاغذی خود را روی آب حرکت می دهند. زیردرختهای سرسبز، دخترهاوپسرهای عاشق رامی بینم که دست به دست هم قدم می زنند.

آقانبی ازبیرون تعریف میکرد وآقا رضا درحالیکه به سختی می توانست گردنش رابچرخاند بی حرکت روی تختش خوابیده وسرش به سمت سقف اتاق بود وبه صحبتهای دوستش گوش می داد. گاهی هم موقع شنیدن گردنش را با دشواری بطرف پنجره می چرخاند و ترجیح می داد نماهاومناظربیرون ازاتاق را درخیال خود تصورکند وخودش رابه عینه در آن محیط دست نیافتنی ببیند.

روزها پشت سرهم می آمدند وآقانبی ازتعریف کردن مناظربرای دوست بیمار خود لذت می برد:  دوست من، گوشه ی دیگری ازپارک چمن زارهای وسیعی هستند که گلهای قشنگ ورنگارنگی درمیان آنها کاشته شده است. تعدادی ازمردم هم مشغول توپ بازی هستند وآن سوی پارک ازپشت حاشیه ی درختان منظره ی باشکوه ساختمانهای شهر پیداست.

آقا رضا رو به پشت درازکشیده وبه تعریف وتوصیفهای هم اتاقی خود ازمناظر زیبای بیرون به دقت گوش می داد وازلحظه به لحظه ی آن لذت می برد وخوشحال بود. اواززبان آقا نبی شنید که نزدیک بود کودکی دردریاچه بیفتد ودخترهای کوچولودر لباس های رنگارنگی که مختص به فصل بهاراست چقدرزیباجلوه می کردند.

آقا رضا تحت تاثیرتوصیف های کامل دوستش وقدرت تجسم خود، احساس می کرد که تمامی مناظرواتفاقات بیرون راباچشم خود نظاره میکند.

روزهابه همین منوال می گذشت. یک شب صدای سرفه های شدیدی توجه آقا رضا را به خود جلب کرد.  آقا نبی براثراین سرفه ها انگار درحال خفه شدن بود. نمی توانست اورا ببیند. ازاین رودوستش را صدا زد. درتاریکی شب با دست خود روی دیواردنبال دکمه ی زنگی گشت تافورا پرستارراازوخامت حال آقانبی باخبرکند؛ ولی نتوانست دکمه راپیداکند.

آقانبی طوری سرفه می کرد که حتی نمی توانست پرستارراصدا بزند.

                                              

آقا رضا چند بارفریاد کشید: کمک، پرستار... اما.......... دقیقه ای بعد دیگرصدای تنفسی به گوش نرسید وسکوت عمیقی حکمفرما شد.

آقا رضا چند مرتبه دوستش راصداکرد: آقانبی – نبی، نبی صدایم رامی شنوی؟ ..........

صبح روزبعد پرستارها متوجه شدند نشانه های زندگی ازوجود آقانبی درکنارپنجره، رخت بربسته است. ساعتی بعد درسکوتی حزن انگیز، پیکربی جان اورابه آرامی روی برانکارد گذاشتند وازاتاق بیرون بردند.....

شب ها طنین صدای دلنشین آقانبی درگوش رضا و تعریف کردن ازمناظربیرون پنجره او را آزارمی داد. پیش خودش فکرکرد: دراین مدت من ازلذت دیدن مناظردنیای بیرون بهره مند بودم. دریاچه بیرون بیمارستان، جلوه های فصل بهار، چمن زارهای وسیع..اماحالا بانبودن دوستش درپشت پنجره، اوازشنیدن توصیف مناظری که پشت بیمارستان بود محروم بود.......... سه هفته گذشت. دراین مدت آقا رضا با انعکاس صدای دوستش که هنوزدرذهنش طنین اندازبود روزها را سپری می کرد؛ تااینکه سرانجام به توصیه پزشک، چشم های باند پیچی شده ی اورابازکردند. عمل باموفقیت انجام شده بود و او می توانست بار دیگربینایی خود را به دست بیاورد؛ اما می بایست تا دوهفته ی آینده همچنان ازروی تخت بلند نشود.

آقا رضا دراولین فرصت ازپرستارها درخواست کرد تا درصورت امکان او را روی تخت آقانبی که هنوزخالی مانده بود درکنارپنجره انتقال دهند. دوروزبعد پرستارهااین مسئله راپذیرفته وجای اوراتغییردادند وروی تخت کنارپنجره خواباندند.

پتووملافه ی او را مرتب نموده و راحتی کاملش رافراهم کردند ولی اجازه ی نشستن رابه اوندادند. پرستاران بیمارستان، اتاق را ترک کردند و او را تنها گذاشتند.

 دقایقی سپری شد. وسوسه ی تماشای مناظربیرون ازمدت ها قبل ذهنش را مشغول بخود کرده بود وحالا در کنار پنجره تنها فاصله ای اندک با تماشای دوباره ی بیرون داشت. وجودش گرم شد و امید واری دوباره ای در دلش زنده گشت. کمی خودش راتکان داد. درعین حال درد و رنج فراوانی رااحساس کرد. با تکیه به آرنج خود ، کمی بلند شد وبه سختی دستش را به سوی درب پنجره دراز کرد. لحظه ای درنگ کرد؛ بعد با لبخندی که خودش متوجه ی نقش بستن آن روی لب هایش نشد پنجره را باز کرد و به بیرون نگریست.

در نمای بیرون پنجره، چشمش به  دیوار بلند وخاکستری رنگی افتاد  که بن بست پشت ساختمان بیمارستان بود و سایه اش، بخش عمده ای ازاتاق را تاریک کرده بود و چیزی جز دیوار بی روح ، ازپشت پنجره معلوم نبود.................................................

 

                                                                      « پایان »

 

                                                  

 

                                                                                           

                                               

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 11:53  توسط محمد طالبی |