وبلاگ درحیطه ی ادبیات داستانی و مقالات ادبی ونقدوبررسی آثارمختلف ادبیات داستانی

«سگ»

 محمدطالبی

 

مردآهسته به سگ نزدیک شد. زانوهایش راروی زمین گذاشت ودرحالیکه پشم های پشت گردن سگ رانوازش می کرد گفت: ازخونه مواظبت کن تامن برگردم. باشه؟

سگ دمش راتکان داد. مرد لبخندی ازرضایت برچهره اش نشست. به آرامی قلاده سگ رابازکرد و بعد، ازخانه خارج شد.

سگ سرمست ورها درحیاط بزرگ خانه شروع به دویدن کرد.

                                                  ***

شب شد. سکوت برفضای خانه سنگینی می کرد. همه جاغرق درتاریکی بود. سگ دروسط حیاط کنارحوضچه ی آب، به خواب رفت. صدای مبهمی شنیده شد. سگ ازخواب پرید وگوش هایش راتیز کرد. کسی ازپشت درکلید راداخل قفل می چرخاند.

سگ ازجایش بلند شد وبدون آنکه پارس کند به سمت دردوید وپشت درمنتظرایستاد.

دزد کلید های مختلف رایکی بعدازدیگری امتحان کرد وبا درآوردن هرکلید ازقفل نگاهی به دوطرف

کوچه می انداخت ووقتی که خوب مطمئن می شد دیگری راآزمایش می کرد.

چند دقیقه بعد یکی ازکلیدها قفل دررابازکرد.

دزد خیلی آرام درراگشود. همان طورکه درآستانه درایستاده بود حیاط خانه راوراندازکرد.

ناگهان سگ جستی زد وازبین پاهای دزد گریخت.

دزد نفس راحتی کشید وبه آرامی دررابست ووارد حیاط شد.

سگ درتاریکی کوچه ناپدید شد..........

 

                                                                                                پایان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 13:39  توسط محمد طالبی |