پدرم همیشه مرا دوست داشت

 

نویسنده" محمد طالبی "

 

پدرم، رنگ پریده وبی رمق درحالیکه دستگاه های کنترل ولوله های وریدی مختلفی به بدنش وصل شده بود، دربخش مراقبت های ویژه آی سی یو توی بیمارستان بستری شده بود.

اوهمیشه مردی خوش هیکل وتنومند بود اما حالاضعیف بنظرمی رسید وبیش ازبیست کیلوازوزنش کم شده بود. بیماری اوسرطان لوزالمعده بود واین مسئله بدخیم ولاعلاج تشخیص داده شده بود. پزشکان تمام اقدامات لازم را به عمل آورده بودند ولی برخلاف تلاش های بی وقفه وطبق نظرآنان، پدر تنها می توانست حدود سه ماه دیگرزنده بماند. برای درمان این نوع سرطان معمولا از روش های پرتودرمانی ویا شیمی درمانی استفاده نمی شد؛ به همین دلیل پزشکان معالج امیدی به زنده ماندنش نداشتند.

زمان به همین منوال می گذشت. دریکی ازآن روزها، برای عیادت پیش او رفتم. پدرتوی رختخواب برروی تخت بیمارستان نشسته بود. نزدیک اورفتم وبه آرامی سلام کردم. کمی نگاهش کردم، بعد گفتم" پدر، من ازاتفاقی که برای شماافتاده است عمیقا احساس تاسف می کنم. این مسئله باعث شد تا بفهمم علی رغم رابطه سردی که بین ما فاصله انداخته است، تا چه اندازه دوستتان دارم.

 

خم شدم تا پدرم را درهمان حالت درآغوش بگیرم؛ اما شانه ها وبازوهای او به سختی منقبض می شد!  گفتم" آه پدر، خواهش می کنم. من واقعا دوست دارم شما را بغل کنم.

برای لحظاتی بهت زده نگاهم کرد. من وپدرم، درروابط خانوادگی خود هرگز عادت به ابرازعشق وعلاقه نسبت به یکدیگروبروز احساسات واقعی خود در قبال هم نداشتیم. من خواهش کردم که پدر کمی بیشتر تکیه کند وصاف بنشیند تا بتوانم بازوان خود را دورشانه اش حلقه بزنم.  دوباره سعی کردم پدرم را بغل کنم امااوبیشتر ازقبل، بدن خودش را منقبض می کرد. دوباره احساس کدورت ورنجش دیرینه ای دراعماق وجودم زنده شد.

پیش خودم فکرکردم" واقعا مهم نیست؛ اگرخیلی دوست داری تا دراین روزهای آخر باهمان سردی ونامهربانی برای همیشه مرا ترک کنی، بسیار خب؛ به این رفتارخودت ادامه بده!

سالها ازرفتارهای خشک وبی احساس اورنج می بردم وهمیشه اورا سرزنش می کردم والبته هرگزنمی توانستم خودم را ببخشم که شاید مسبب این نوع حالت، رفتار خود من هم باشد. بعضی وقت ها تمام طول روز تحت الشعاع بی تفاوتی ها واهمیت ندادن های غیرمنصفانه به یکدیگرقرارمی گرفت؛ اما درآن موقعیت بخصوص وناراحت کننده احساس کردم که من هم همچون پدرم، بیشترازهرزمانی نیاز به ابرازمحبت وعشق ورزی دارم وازصمیم قبل می خواهم اورا درآغوش بکشم. باید به وضوح نشان می دادم که تا چه اندازه دوستش دارم ومهم نبود که برای اوچقدرسخت وغیرممکن باشد تا چنین اجازه ای به من بدهد.

پدرم، درطول زندگی خود همیشه یک انسان وظیفه شناس وبافرهنگ بود وشخصیت خاص خودش را داشت. اواعتقاد داشت یک مرد واقعی می بایست همیشه عواطف خود را کنترل کند وهرگزاحساسات قبلی خود را بروز ندهد. لحظه ای ازمیل شدید خودم نسبت به سرزنش پدر، بخاطر سردی روابط عاطفی مان رها شدم.

 

این احساس سال های سال دراعماق وجودم جای گرفته بود اما حالا دقیقا بر کشمکش های عاطفی خودم مبنی بر ابرازعشق وعلاقه نسبت به اوتمرکز کرده بودم. روبه او کردم وگفتم" پدرخواهش می کنم دست های خودتان را دور گردنم حلقه کنید.

بازوان پدر، به آهستگی حرکتی کرد تا دور گردنم قرارگرفت. من خم شده و به لبه ی تخت نزدیکترشدم. دوباره گفتم" پدر حالا کمی بیشتر فشار دهید. بسیارخب؛ عالی ست پدر.  با خودم فکرکردم تااندازه ای موفق شده ام تا ابراز عشق ومحبت ودرآغوش کشیدن را هم به خود وهم به پدرم نشان دهم. ناگهان دریک لحظه، اتفاق عجیبی افتاد. یک احساس عشق ومحبت فوق العاده ای در سرتاسر وجود هردونفرما، هیجانی برانگیخت. درطول سالها روابط عاطفی ما تنها دریک دست دادن رسمی وخشک وگفتن سلام وحالت چطوره خلاصه می شد! اما اکنون هردونفرما، بی صبرانه انتظار تکرار دوباره ی آن ارتباط سریع و آنی چند لحظه پیش را داشتیم. هنوزهم دقیقا درلحظه ای که می بایست پدر ازعشق ومحبتی که دریافت می کرد لذت ببرد یک چیزی درقسمت بالای بدن او سفت تر می شد ومنقبض می شد ودریک وضعیت ناراحت کننده وغیرعادی یکدیگر را بغل می کردیم. چند روز طول کشید تاآن حالت انعطاف ناپذیر و خشک ما تغییرکرد. پدراجازه داد تااحساسات ژرف درونی اش، درمیان بازوانش که دور من حلقه شده بود جریان پیدا کند.

پیش ازاینکه پدرم بتواند شخصا برای بغل کردن من پیش قدم بشود، من خودم بارها دراین مورد پیش قدم شدم. دیگرسرزنشی درکارنبود؛ بلکه پدر را در بیان احساسات درونی خویش یاری می کردم. درهرصورت او و من، علی رغم فرصت بسیارکوتاهی که درپیش روی داشتیم درصدد تغییرعاداتی شدیم که درتمام طول سال هایی که درکنارهم بودیم وباهم زندگی کردیم، منشاء رفتارهایمان بود؛ هرچند این موضوع مستلزم زمان زیادتری بود، ولی من می دانستم ومطمئن بودم که پدر نیز دریافته است که دراین مدت کوتاه محبت هایی را که سال ها درقبال هم دروجودمان ریشه دوانیده بود اما ازابرازآن دوری می کردیم درقبال یکدیگر به طرزعمیق وباورنکردنی بروز دادیم.

 

من وپدرم، سال ها با عشق ومهرورزی وابرازعلاقه نسبت به هم بیگانه بودیم. اواسط پائیزبود. دریکی ازآخرین روزهایی که برای دیدار با او به بیمارستان رفتم بی درنگ یکدیگر را دوباره درآغوش گرفتیم.

سایه ی مرگ، به او کاملا نزدیک شده بود. پدر، ازصمیم قلب وبه طور خود جوش دائم دست هایش رابرروی صورت وپیشانی من می کشید ودرزیر پلک هایش قطره اشکی معلوم بود. آن روز را هرگزفراموش نخواهم کرد.

درحالیکه دست هایمان را دور گردن یکدیگر حلقه زده بودیم، صورتش را به گوش من نزدیک کرد و با زیرلب وبه آهستگی گفت"

پسرم، همیشه تو را دوست داشته ام.

 

                                                                  "پایان"