ارکستر سمفونیک
اثر " محمد طالبی "
رهبر ارکستر، وارد سالن شد. طبق معمول با تشویق وهیاهوی تماشاچیان مواجه گشت. چه شکوهی. لحظات رویایی ست. این بار سمفونی شماره ی ده آغاز خواهد شد. دقیقه ای بعد، آخرین قطعه ی باشکوه به آرامی شروع به نواختن کرد. او داشت روی اکسپوزیسیون اولیه ی تم، مونولوگی ملایم، کش دار ودر واقع کمی با ریتم بلند کار می کرد.
آن مونولوگی که ازطریق آن، نیروی عظیم خلاقیتی که نزدیک به انتها منفجر خواهد شد، به آرامی متمرکز می شود وکسی که درحال گوش دادن به آن است ازآن بی خبر است؛ اما رهبر ارکستر وهمه ی اعضای آن، این موضوع را می دانستند؛ بنابراین مدهوش نوای ویولون ها، داشتند ازآن لحظه ی آرام و فریبنده ی پیش ازهیجان که تا کمی بعد، آنان, مجریان وهمه ی حضار سالن را به اوج شور وحال شگفت انگیزی می کشانید لذت می بردند.
دقایقی بعد متوجه شد که مردم مشغول ترک سالن هستند!
این غم انگیزترین تجربه برای یک رهبر ارکستر است. مشارکت کسی که دارد گوش می دهد، به دلایل غیرقابل توضیحی ناگهان قطع می شود.
او متوجه ی مرموز بودن این نکته می گردد؛ بنابراین همان طور که انگار فضا خالی می شود، آن هزار، دوهزار، سه هزار رشته ی پنهانی که بین او و تماشاچیان کشیده شده است وازآن ها زندگی، نیرو و شوق پدید می آید تضعیف شده و نابود می شود؛ تا این که رهبرارکستر تنها در برهوتی سرد، برای به زحمت پیش بردن لشکری که دیگر اعتقادی به آن ندارد باقی می ماند.
از آخرین بار که این تجربه ی خوف انگیز به سراغش آمد، دست کم ده سال می گذشت. حتی خاطره ی آن را هم فراموش کرده بود. شاید حالا ضربه ی سخت تری بود. خیانت تماشاچیان این بار چنان ناگهانی وپر شتاب بود که نفسش را بند آورد. پیش خودش فکر کرد:
غیرممکن است کوتاهی ازمن سر زده باشد. من امشب کاملا سرحال هستم و رهبرارکستر من، که خودم باشم انگار یک جوان بیست ساله ی پرشوراست. ممکن است ماجرا چیز دیگری باشد.
با گوش سپردن به این اندوه جانکاه به نظرش آمد که پچ پچ ضعیفی راازبین تماشاچیان می شنود. نگاهی به جایگاهی که پشت سرش بود انداخت. چند نفر دیگر را دید که به طرف درخروجی جانبی فرار می کردند.
ناگهان کسی ازقسمت لژ، آمرانه همه را آرام کرد ودستور سکوت داد؛ اما این سکوت، سکوتی کوتاه مدت بود. خیلی زود نجواها به همراه صداهای خش خش، پچ پچ، صدای راه رفتن های پنهانی، جا به جا شدن صندلی ها وباز و بسته شدن دائمی درخروجی، به عنوان فعل وانفعالاتی اجتناب ناپذیر ازسر گرفته شد. چه اتفاقی داشت می افتاد؟
رهبرارکستر تصور کرد می تواند ماجرا را حدس بزند. احتمالا یک خبر کمی قبل، ازطریق رادیو پخش شده بود وتوسط یکی از دیرآمدگان به سالن، بین جمعیت منعکس شد. به طور غریب به یقین می بایست درجایی از کشور اتفاق وحشتناکی افتاده باشد که انعکاس آن خبر به سالن سرایت کرده بود.
سیل، زلزله یا طوفان ویا احتمالا سقوط هواپیمای مسافربری. این فرضیات همه ممکن بود. درحالی که بین نت ها در نوسان بود، هزار فکر ناخوشایند براو هجوم آورد. این فاجعه ها هیچ کدام دور از انتظار نبود. حتی ممکن بود دراین گیرو دار ملک واملاک او دست خوش حوادث طبیعی گردد وازبین برود؛ ولی او آدم خوشبختی بود ودرصورت وقوع چنین حوادثی، با وجود شهرتی که داشت درهرگوشه ای می توانست موفق شود تا ازگرسنگی نمیرد. گذشته ازاین ها، درشهر مردم به طور قابل توجهی طرفدار هنرمندان بودند. رهبرارکستر از حرکت باز ایستاد وگروه خاموش شد.
دوباره سرش را به عقب برگرداند. برای لحظه ای فکر کرد درون چاهی خوفناک سقوط کرده است. دیگر کمترین شکی وجود نداشت که خبر فاجعه ای ناگهانی وبسیار ناگوارتر ازآن چه فکر می کرد درکار است.
تماشاچیان به طور فضاحت باری با کم ترین حرمت به قوانین مقرر سالن، به سرعت محل را ترک می کردند. رهبرارکستر با دیدن جایگاه ها متوجه ی جاهای خالی کثیری شد. مردم یک به یک ازروی صندلی های شان بلند می شدند وبه سمت درخروجی می رفتند. پالتو پوست های هرجایی، پولدارهای کثیف وآدم های معتبر، با همه ی اعتبارشان درحال فرار ازسالن بودند ویک لحظه درنگ نمی کردند.
رهبرارکستر ده دقیقه ای ازسمفونی را هنوز پیش رو داشت؛ اما اقدامی نمی توانست بکند. پیش خودش گفت:
عجب آدم هایی هستند.....
ولی بلافاصله پس ازسنجیدن نوع رفتار مذبوحانه ی تماشاچیان، احساس کرد تاثیر حرکت مردم براو هم غالب شده است. درواقع این طور معلوم بود که خیلی چیزها در درون وبیرون رو به انهدام نهاده است.
درخود احساس کرد، چوب رهبری ارکسترش که در دستش قرارگرفته بود کاملا بی اختیار، دیگر هیچ چیز را به اعضای ارکستر که آن ها هم به طور اجتناب ناپذیری به نوبه ی خود، متوجه ی ازهم پاشیدگی همگانی شده بود منتقل نخواهد کرد. پیش خودش فکر کرد:
آیا این مردم فرار کردند تا جان شان را نجات دهند. اما ازچه چیزی نجات دهند. حالا چه باید کرد؟
ناگهان به خود آمد. به این نتیجه رسید که نجات وتنها راه چاره، تنها فرار مفید وشایسته برای او واعضای گروهش والبته آن چند نفر معدودی که هنوز ازجای شان تکان نخورده بودند، باقی ماندن وپرهیز ازبیرون رفتن ازسالن و ادامه ی کار خود تا آخر است.
کار دوباره آغازشد. تا دقایقی دیگر زمان تعیین کننده ی سمفونی، آزادی و لحظه ی اوج برنامه فرا می رسید؛ ولی ازفکر آن چه که درسایه روشن پشت سرش درجریان بود وبی اختیار براوهم تحمیل می شد احساس نگرانی می کرد درحالی که سعی داشت نگاهش توام با شادی الکی وشهامتی دروغین به سمت گروه ارکستر باشد، چوب ارکستر را بلند کرد وبه طور شگفت انگیزی سعی داشت جریان برنامه را دوباره به حالت عادی برگرداند.
اجرای رو به پایین نت های موسیقی را به طور متوالی به گروه ارکستر اعلام کرد. دیگر به پایان برنامه نزدیک شده بود. داشت کمی مکث را شروع می کرد. خیزش افسار گسیخته ای که با آن، سمفونی شماره ی ده از دشت اعتدال به بالا می جهد وبا توالی های منحصر به خود، با وزش های نیرومند باد،به طور عمود صعود می کند تا ظفرمند به صورت نوری متعالی قد برافرازد. با عزمی برتافته ازخشم، روبه پایین ادامه داد.
ارکستر درحالی که لحظه ای دچار تردید شده بود، به هیجان آمد وسپس خیز برداشت وشکست ناپذیر تاخت.
لحظه ای بعد با پایان گرفتن برنامه، نجواها، زمزمه ها، سروصداها،اغتشاشات وصداهای پاهایی عجول ومرموز وآمد وشدها نیز قطع شد.
رهبرارکستر رویش را برگرداند ونگاهی به پشت سرش انداخت. آن چند نفر که هنوز ازجای خودشان تکان نخورده بودند وهم چنان تا انتهای برنامه روی صندلی های شان نشسته بودند، احساس می شد حتی نفس هم نمی کشند. بعد از پایان رسیدن برنامه ی ارکستر، اعضای گروه نگاه شان را روی رهبرارکستر دوختند. لحظاتی بعد ازانتهای سالن طنین صدای مردی به گوش رسید:
پرچم ها، پرچم ها به اهتزاز درآمدند. ساعتی پیش پایتخت مورد تهاجم موشکی قرار گرفت.
مرد این را گفت وازسالن به سرعت خارج شد. رهبرارکستر نگاهی به اعضای گروهش انداخت. به آرامی به آن ها نزدیک شد ودرحالی که با دستمال پیشانی مرطوبش را پاک می کرد، زیر لب چیزی گفت:
جنگ، جنگ آغاز شده است......
" تمام "