مفقود الاثر

 

نوشته " محمد طالبی "

 

برای شناسایی منطقه ای ناشناخته  عزیمت میکنم و روزبه روزهرچه ازمقر دورتر می شوم همواره خبرهای کمتری دریافت میکنم. شناسایی را کمی پیش از، زمانیکه اکنون درآن قراردارم آغاز کردم واکنون بیش ازهفت سال- دقیقا،هفت سال وهفت ماه وبیست روز ازاین حرکت مدام می گذرد. هنگام عزیمت فکرمیکردم که به سهولت پس ازچندروز به مرزهای این قلمروخواهم رسید. امابرعکس،دائمابه مکانهای تازه،سنگ وریگ وخاکی رسیدم که مردمش به زبانی دیگر صحبت میکردند.

 گاهی فکرمیکنم قطب نمایی که به همراه دارم خراب شده ومن بااین باور که به سمت تازه ای میروم درواقع بی افزودن بر مسافتی که مراازمقرخویش جدامیکندبه دورخودگشته ام. شایددلیلش این باشدکه هنوزبه مرزنهایی نرسیده ام. این تردیدکه مبادا مرزی وجود نداشته باشد. نکنداین قلمرولایتناهی باشد وهرچه پیش بروم به نهایت نرسم آزارم میدهد.

شناسایی راشایداندکی دیرهنگام آغازکردم که بیش ازبیست سال داشتم. افرادی بودندکه بابرنامه ام همچون اتلاف بهترین سال های عمرم قبل ازعزیمت  غریبه اند. امایارانم موافق این حرکت بودند. گرچه خاطرم آسوده بود،خیلی بیشتر ازآنچه اکنون هستم. ولی درطول سفرنگران برقراری ارتباط با همسنگرانم بودم. بهمین دلیل ازمیان دوستانم، هفت نفرازبهترین ها را برگزیدم تابعنوان فرستاده همراهم باشند. فکرمیکردم این هفت نفربیش ازحد،موردنیازاست. درحالیکه باگذشت زمان دریافتم تعدادشان بطور غیرقابل باوری ناچیزاست. هیچ یک ازآنهاهرگزنه بیمارشدندو نه به تور افراد بی سروپا افتادند  بلکه با پشتکار و فداکاری تمام که هرگزقادربه جبران آن نخواهم بود بمن خدمت کردند. برای آنکه براحتی آنان راتشخیص دهم نامهایی به ترتیب یک تا هفت، برایشان انتخاب نمودم.  پیک اول، رابه فاصله ای نه چندان دورازمقر درشب دومین روزشناسایی که چندکیلومترراه پیموده بودیم فرستادم. شب بعدبخاطرتضمین تداوم ارتباطم نفردوم راروانه کردم. بعدسومی راونفرچهارم راهم درپی دیگران ونفرپنجم تاهفتمین شب که نفرهفتم عازم شد.

امانفراول هنوزبازنگشته بود.....شب دهم،درحالیکه دردره دورافتاده ای اتراق میکردیم نفراول به ماپیوست. فهمیدم سرعت او از حدپیش بینی شده کمتراست. فکرمیکردم درپیشروی اش بتنهایی وبابهترین پوتینی که به پاداشت میتواند دوبرابرمسافت ماراطی کند. اودرارتباط بادیگران نیزچنین بود. نفردوم درسومین شب سفربطرف مقرحرکت کردودرشب پانزدهم بماملحق شد. نفرسوم شب چهارم عازم شدوشب بیستم درحال بازگشت بود. بزودی متوجه شدم که کافی ست تعدادروزهای تابدان هنگام پیموده راپنج برابرکنم تابدانم کسی که رهسپارشدکدام روزدوباره بماخواهدپیوست. هرچه بیشترازقرارگاه دورمیشدیم مسیرفرستادگان به نوبه ی خودطولانی ترمیشد. پس ازپنجاه روزسفربطورمحسوسی بین دوبازگشت فرستاده هافاصله افتاد. چندان که دربدوامرفاصله ی رسیدن هرکس به قرارگاه هرپنج روزیکباربود. سپس این فاصله به بیست و پنج روزرسید وبدین طریق صدای خاک من همواره،ضعیف ترمی شد.

 طوریکه هفته های متمادی میگذشت بی آنکه من خبری ازجایی،داشته باشم.....باگذشت شش ماه،کوههایی راپشت سرگذاشته بودیم که تابحال اسمی ازآنهارانشنیده بودم. فاصله ی رسیدن یک پیک تاپیک دیگربالغ برچهارماه شد.

آنهادیگرخبرهای کهنه بمن میرساندند. نامه هانیزبه این خاطرکه حامل آنهاشبهارادرفضای بازمیگذراندمچاله وگاهابالکه های رطوبت همراه بود. بازپیش میرفتیم وبیهوده سعی میکردم تاخودرامتقاعدسازم که ابرهای گذرای بالای سرم همانندابرهای دوران کودکی من اند...که آسمان شهردورباگنبد لاجوردی اش که برفرازسرم است تفاوتی ندارد.. که هواهمان هواست،همان وزش باد،همان آوای پرندگان وابرها.

درحقیقت چیزهای تازه ومتفاوتی بنظرم می آمدومن خودرابیگانه احساس میکردم. درحال پیش روی در دشت هابه کوچندگانی برمی خوردم که بمن میگفتند تامرزهافاصله ای نیست. من مردانم رابه استقامت وا می داشتم وکلمات یاس آوری راکه برلبانشان جاری میشد را می زدودم.

دیگرچهارسال ازحرکت من گذشته بود. چه رنج جانکاهی...شهر، خانه ام،عزیزانم،دوستانم...همه دورشده بودند. چندان که باورم نمیشد. درست بیست ماه سکوت وتنهایی، مابین آمد وشدهای واپسین فرستاده هایی که نامه های زردشده ازگذرزمان رابرایم می آوردندفاصله افتاده بود. نامه هایی که درآنها،نامهایی رامی یافتم ازیادرفته، شیوه های گفتاری بیگانه بامن واحساساتی که دیگرقادربه درکشان نبودم وصبح روزبعد تنهاپس ازیک شب استراحت درحالیکه مادوباره سفرراآغازمی کردیم فرستاده ای عزیمت میکرد تانامه ای که مدتهاازنوشتنشان میگذشت رابه مبداء ببرد.

حالاهفت سال وهفت ماه وبیست روزگذشته است. هنگام شب به تنهایی درمکانی که اتراق کرده بودیم شام می خوردم که پیک پنجم واردشد. گرچه ازرنج سفرخسته بوداماهنوزمیتوانست لبخندبزند.

تقریباپنج سالی میشد که اوراندیده بودم. اودرتمام این مدت طولانی، دشت ها وکوههاوبیابانهاراپیموده وبارهاپوتین عوض کرده بودتابرای من فقط چندنامه که دیگرتمایلی هم به بازکردنشان ندارم بیاورد.

اوحالارفته است تابخوابد وسحرگاه همین فردادوباره حرکت خواهد کرد. اوبرای بارآخرراهی خواهدشد. در دفتریادداشتم حساب کرده ام اگرهمه چیزبروقف مراد پیش برود ومن به راه خودادامه دهم آنگونه که تاکنون کرده ام واوبه راه خود، تابیست ودوسال دیگرقادربه دیدن دوباره ی پیک پنجم نخواهم بود.....من آن هنگام چهل ونه ساله خواهم شد. شایدهم تاآن عمرم به پایان برسد.

ولی کم کم احساس میکنم که خیلی زودتر ازآن چیزی که تصورش را می کردم خسته ام و احتمالا مرگ پیش ازآن به سراغم خواهدآمد. دراینصورت هرگزاورانخواهم دید.

پیک پنجم پس ازبیست ودوسال، حتا زودتروخیلی هم زودتر،بی آنکه انتظارداشته باشدمتوجه ی آتش قرارگاه من خواهدشد وازخودخواهد پرسیدکه چرامن درهمان مدت،راهی چنین ناچیزراپیموده ام؟

سپس این یار  وفادارمن- مثل امشب بانامه های زردشده از گذرزمان شامل خبرهای بیهوده ومتعلق به زمانهای مدفون به جولانگاهم واردخواهدشد. درآستانه ی درخواهدایستاد و مرا که آرمیده و مرده ام راخواهددید.

ای هم دوست وفادار من،با وجود این حرکت کن وآخرین درودم رابه زادگاهم برسان. تو بازمانده ی پیوندباجهانی هستی که روزگاری  نیزاز آن من بوده است.

 چه بسی آخرین اخبار به من بفهماند که چیزهای بسیاری تغییرکرده اند. که دوستانم مرده اند. که مراازدست رفته می پندارند. که شاید زندگی همه ی ما بپایان رسیده باشد. وبه جای خانه های کاه گلی قدیمی ،عمارات مرتفعی ساخته اند ازسنگ و مردمی تازه درآن نشسته وازعطرگلهای بهاری باغچه هایشان،شامه ی خود را سیراب می کنند. درست درجاهایی که پیش ازاین درختان بلوطی وجودداشت ومن غالبابرای استراحت زیرآنهامیرفتم. لیکن آنجاهنوزسرزمین دیرین من است.

دوست وفادارمن، تو آخرین پیوند با آنانی. ششمین پیک که اگرخدابخواهد پس ازیک سال ودوماه دیگربه من خواهدپیوست هرگزنخواهدتوانست دوباره راهی سفرشود. چون فرصت بازگشت نخواهدداشت.

ای پیک پنجم، پس ازتوسکوت خواهدبود و مجهول بودن سرانجام مرزهای رویایی من. هرچه پیش میروم بیشترمتوجه میشوم که مرزی وجودندارد. من درتردیدم. لااقل به معنایی که مابه اندیشیدن بدان خو گرفته ایم. نه دیوارهای فاصله ای وجود دارد نه دره های جدایی ونه کوههایی که راه راببندد. شایدمرز رابی آنکه متوجهش باشم روزی پشت سربگذارم. بهمین دلیل میخواهم ششمین پیک وفرستادگان پس ازاو،هنگامیکه باردیگربمن خواهندپیوست راه قرارگاه رادرپیش نگیرند. بلکه درجهت پیشروی من،به جلوعزیمت کنند،تابتوانم ازآنچه درپیش روانتظارم رامی کشد مطلع شوم. مدتهاست هنگام شب دلهره ای غریب برمن چیره میشود ودیگردلتنگی لذات ازدست داده،آنگونه که اغلب درروزهای نخستین سفربرایم پیش می آمدوجودندارد. بلکه بی تاب مقصدناشناخته ای هستم که به سویش روانم.

به تدریج به سمت آن مقصد دست نیافتنی به پیش میروم وهمواره در آسمان،شاهد درخشش نوری غیرمعمول میشوم که هیچ گاه حتا در خواب هم برمن ظاهرنشده است واین راز راتابحال برای هیچکس نگفته ام. انگارگیاهان وکوهها و رودخانه هایی که ازآنها می گذریم ازگوهری سوای گوهر ما ساخته شده باشند وهوا خبر از وقایعی میدهد که قادربه گفتنشان نیستم.

فرداصبح،امید تازه ای همچنان مرابه پیش خواهدبرد. به سوی آن کوههای نامکشوفی که اینک سایه های شب، درحال پنهان کردنشان است.

من بازهم یک باردیگردرحالیکه پیک پنجم برای بردن آخرین پیام بیهوده به نقطه ای بسیاردور، در دیگر سوی افق ناپدید خواهد شد جولانگاهم رابرخواهم بست.                                                                                      

پایان