اعترافات یک ذهن الکن
اثر : محمد طالبی
اشتباه می کنی دوست عزیز. زندگی به سرعت دارد پیش می رود. وقتی به خودت بیایی تازه متوجه می شوی، نفهمیدی کجا آغاز شدی و چه زمانی کارت تمام شد. ما پیش می رویم اما هیچ چیز تغییر نمی کند. زندگی خواب وخیالی بیش نیست. یک طرف زیبایی است وطرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان. دایم دلت می خواهد به هردوطرف وفادار بمانی، ولی بی هیچ نشانی پیش می روی. دایم پیش می روی وهیچ چیز تغییر نمی کند.
من موقعی که خلاف این را احساس می کردم، بدون هیچ آشفتگی، درروشنایی صریح پندارم، همه چیز را نشانه فرض می کردم. دایم درسفر بودم. ازاین خراب شده به آن خراب شده. بدون لحظه ای درنگ. انگار زندگی شب و روزش بر تارک موج های کوتاه خزر، درمسیری ازشادمانی وکف پربود. از آن زمان تا حالا، احساسی که برایم واقعیت داشت، درگوشه ای ازوجودم، بر کرانه ی حافظه ام، بی احساس خستگی، سرگردان است؛ اما حالا زبان و ذهنم الکن مانده ودیگر شاعرانه سخن نمی گوید.
دوست عزیز، خواهش می کنم جلوی مرا بگیر. اجازه نده حرف بزنم؛ اما نه، این کار ازعهده ی شما برنخواهد آمد. برای این کار باید قلب بی شائبه ای داشته باشی. راحت تر باش رفیق. وقتی دارم برایت حرف می زنم، خودت را روی صندلی ولو کن. راستی یک نگاه به بیرون بینداز. می بینی؟
مه غلیظی همه جا را فرا گرفته است. خب می گفتم. کجا بودم؟ آها، داشتم می گفتم: بعد ازآن که تقلاهای بسیار کردم، بعد ازآن که نخوت وگستاخی را به حد افراط رساندم، ازبیهودگی تلاشم مایوس شدم وتصمیم گرفتم اجتماع را ترک کنم. نه، اشتباه نکن. من به جستجوی یک جزیره نامسکون برنیامدم.
لابد می پرسی: چرا؟ خب باید بگویم چنین جزیره ای دیگر دردنیا وجود ندارد. همه جا آدم ها هستند. تنها کاری که کردم به نزد زنان پناه بردم. شما حتما می دانی که آن ها هیچ ضعفی را واقعا محکوم نمی کنند. بیشتر سعی شان این است که قوای تو را خوار وناتوان سازند.
دیگر سخنرانی نمی کردم وهنوز به حکم عادت، کمی نقش بازی می کردم؛ منتهی دیگر قدرت ابداع نداشتم. اوه چرا چای تان را نمی خورید. خواهش می کنم میل بفرمایید. سرد می شود وازدهان می افتد.
بله می گفتم، نوعی محرومیت که خلاء وجودم را بیشتر می کرد؛ چون احتیاج داشتم که دوست بدارم ودوستم بدارند. اغلب با تعجب می دیدم که سئوالی را مطرح کرده ام که همیشه ازآن اجتناب کرده بودم. می شنیدم که می پرسم: دوستم داری؟ می دانید که درچنین مواردی رسم است چه درجواب بگویند: توچطور؟. اگرجوابم مثبت بود تعهدی برعهده می گرفتم که از حد احساساتم بالاتر بود. اگرجرئت می کردم جواب منفی بدهم بااین خطر مواجه می شدم که دیگر دوستم نداشته باشند؛ وهمین مسئله بود که رنجم می داد.
بنابراین به دادن وعده هایی مجبور می شدم که بیش ازپیش صراحت می یافت. اما خیلی زود جای دیگری دنبال عشق رفتم که کتاب ها وعده ی آن را داده بودند. بیش ازسی سال بود که منحصرا به خود عشق می ورزیدم. چگونه می توانستم به ترک چنین عادتی امید بندم؟ هرچند هرگز این عادت را ترک نکردم؛ درعوض برقول وقرارهایم افزودم. لابد می پرسید کدام قول وقرار؟ بله می گویم دوست عزیز. نگران نباشید. چای تان را با شکلاتی که روی میز گذاشتم میل بفرمایید. بله، بله؛ همان شکلات ها را می گویم. لطفا تعارف نکنید. دوست دارم ازمهمانم به نحو احسنت پذیرایی کنم.
هم چنان که درگذشته با آدم های متعدد رابطه داشتم، دریک زمان به چند عشق گرفتار شدم. ولی دراین حال، بیش ازایامی که فارغ وبی اعتنا بودم، برای دیگران بدبختی فراهم آوردم.
همین شد که بر بار خطاها وسرگشتگی هایم افزود. به خاطر همین اززنان چشم پوشیدم ودرعفاف وخویشتن داری زندگی کردم. وقتی ازعشق ناامید شدم عاقبت به این نتیجه رسیدم که فقط عیاشی باقی مانده است.
عیاشی به خوبی جایگزین عشق می شود. خنده ها راازمیان می برد وسکوت را باز می آورد ومخصوصا جاودانگی می بخشد. درمرحله ای ازمستی، وقتی که شب توی نشئگی خالی ازهر چیزی، خوابیده ای، امید دیگر برایت شکنجه نیست. چی؟ چی گفتید شما؟ حرف تان را دوباره تکرار کنید؟
اوه بله. درست حدس زدی دوست خوب من. بله، ازیک جهت می توان گفت که ما آدم ها همیشه درعیاشی زندگی کرده ایم ومن می دانم دوست عزیز که چه می گویم. زمانی بود که نمی دانستم چگونه خود راازاین لحظه به لحظه ی بعد برسانم. می توان دراین زندگی، جنگ کرد، ادای عشق درآورد، هم نوع خود را شکنجه داد، درروزنامه ها خودی نمود, یا ساده تر ازهمه، درحال بافتن کاموا ازهمسایه ی خود بد گفت. همین است که می گویم همه ی ما آدم های عیاشی هستیم. ازاین که درحضورشما دوست عزیز، پاهایم را دراز می کنم پوزش می خواهم. این طور راحت ترم. شما هم اگر پاهای تان گرفته است می توانید پای چپ را روی پای راست بیندازید وخلاصه این که اصلا تعارف نکنید واین جا را مثل خانه ی خودتان بدانید.
خواهش می کنم به این اتاق نگاه کنید. درست است که خالی ست اما تمیزاست. نه اثاثیه ای دارم ونه دیگ وزنبیلی ونه حتی دیگر کتابی. فقط یک استکان ویک قوری چای برای پذیرایی ازشما. آه لابد می پرسید پس مطالعه چی؟ بله سئوال مناسبی ست. راستش را بخواهید من مدت هاست مطالعه را کنار گذاشته ام. آن وقت ها خانه ام پراز کتاب هایی بود که نیمه کاره خوانده بودم. این کار به همان اندازه نفرت آور است که عمل آن مردمی که لقمه ای از جگر غاز برمی دارند وبقیه اش را دور می ریزند؛ اما من فقط اعترافات را دوست دارم ونویسندگان این قبیل کتاب ها برای این می نویسند که اعتراف نکنند و چیزی ازآن چه می دانند نگویند. وقتی ادعا می کنند می خواهند حقایق را فاش کنند درست همان موقع است که باید بر حذر بود. چون می خواهند جنازه را بزک کنند. تشخیص باطن کسی که دروغ می گوید ازفردی که راست می گوید
آسان تر است. دست کم برای من این طور است. دوست عزیز، یک وقت فکر نکنید من زرگرم. خواهش می کنم نترسید. این صدای سگ است. سگی که همیشه زیر پنجره ی اتاق من، درکنج کوچه می نشیند وپارس می کند. اگر دوست داشته باشید می توانید ازپنجره خم شوید واورا ببینید.
سگی بزرگ با پشم های زبر ویک گوش بریده که هروقت مرا می بیند زیر پایم می آید وساق پای مرا بو می کند. سگ بامحبتی ست. این سگ را دوست دارم چون همیشه می بخشاید. حتی وقتی که چیزی نداری جلویش بیندازی. فکرمی کنم این سگ، تسلیم زندگی شده است. آه دوست عزیز، حس می کنم عکس العمل شما درقبال شنیدن صحبت هایم، پلیس مآبانه است!
نه، باور کنید من کاره ای نیستم. نه دیوانه ام ونه پیرو فلسفه ی فکری خاص! این چیزها وصله ی تن من نیست. اجازه بدهید که من برخیزم تا آسوده تر نفس بکشم. ازبس روی این صندلی نشستم خسته شدم. آه، چه قدرخوب است آدم گاهی دلش بخواهد داخل اتاقش راه برود؛ اما نه بهتراست بنشینم تا موقع حرف زدن من، مجبور نشوید دایم سرتان رااین طرف وآن طرف بچرخانید. حالا که نشستم؛ اما ازشما خواهش می کنم بلند شوید وکمی پنجره اتاقم را باز کنید. این جا کمی گرم شده است. درضمن خیلی هم باز نکنید؛ چون احساس سرما می کنم. بله، متشکرم. داشتم می گفتم:
من رویای این را درسر می پروراندم که مرد کاملی باشم؛ اما روزی پی به این نکته بردم که احمق ترین آدم روی زمینم. لابد می پرسید کدام روز؟
ازآن روزی حرف می زنم که مرد نابینایی را روی پیاده رویی که با کمک من برآن فرود آمده بود، ترک کردم وکلاهم را ازروی سر برداشتم وبااو خداحافظی کردم. مسلما برای اونبود که کلاه ازسر برمی داشتم؛ چون او نمی توانست مرا ببیند. پس این خداحافظی خطاب به که بود؟
چشم بازکردم ودیدم مردم دور وبر خیابان ایستاده اند ومی خندند. ازآن لحظه بود که فهمیدم درمن چیز درخور داوری وجود دارد.
فهمیدم که درآن ها نیز، استعداد عجیبی برای داوری کردن وجود دارد. آن ها آن جا بودند؛ اما می خندیدند. زمانی دراز درتصور موهوم توافقی همه جانبه زندگی کرده بودم. درصورتی که ازهرسو داوری ها و خدنگ ها برمن فرود می آمد. درحالی که گیج ومبهوت لبخند می زدم.
روزی که ازخطر آگاه شدم، چشم بصیرتم باز شد. دوست عزیز، با وجود سکوت مودبانه ی شما، من هم مثل شما تصدیق می کنم که موضوع کلاه از سر برداشتن آن هم جلوی یک آدم نابینا، درمعنا مسئله ی مهمی ست.
اما به شما پیشنهاد می کنم درحافظه خودتان کمی جستجو کنید، شاید اتفاقی مشابه این اتفاق را در زندگی تان به یاد بیاورید. هروقت یادتان آمد بعدا برای من تعریف کنید. اگرهم ازبازگو کردن آن خجالت می کشید ایرادی ندارد؛ پیش خودتان بماند. بعد ازآن ماجرا بود که دیگرنتوانستم درمورد حقیقت وجودم خودم را گول بزنم. اما اصل موضوع من چیز دیگری است:
من زندگی را دوست دارم! ضعف حقیقی من همین است.
به حدی دوستش دارم که ازآن چه جز خود زندگی ست، هیچ تصوری ندارم. آه البته که به طورحتم شما هم آن را دوست دارید. کیفر وداوری اش هم برای خودتان. درست عین من. می دانی دوست من، فضایل ما سکه هایی هستند که پشت آن ها از روی شان جلای کمتری دارد.
درست است که معایب ما گاهی اوقات به نفع مان تمام می شود اما الزامی که درمخفی کردن جنبه ی مضحک زندگی مان داریم به ما حالت سردی می دهد که با فضیلت اشتباه می شود. اوه نگاه کنید. بیرون دارد باران می بارد. فکر می کنم بهتراست ازخانه خارج شویم وروی پیاده روهای خیس ولغزنده توی کوچه های خلوت، راه برویم وصدای خفه ی قدم های خود را بشنویم.
این باران زود گذراست. تا فردا که ازنو گل ولای شود. نگاه کن دوست من، می بینی. دانه های ریزباران چطور روی شیشه پنجره خانه ام فرود می آید. نگران نباشید. این زندگی زود گذراست. همیشه همین طور بوده است. دلم می خواهد سیل بیاید. اوه شما به سیل عقیده ندارید. یادم نبود. البته من هم ندارم؛ ولی هرطورهست باید ازخانه خارج شوم. ازاین که دقایقی پای صحبت های من نشستید متشکرم دوست نازنین؛ ولی خیالت آسوده باشد. حالا دیگر خیلی دیرشده است. همیشه خیلی دیراست. آه چه گفتید؟ آها، بله. من هم با شما موافقم. ما به ندرت پیش کسانی که ازما بهترند درد دل می کنیم؛ حتی ازمحضرشان می گریزیم. درمقابل، بیشتراوقات «خود» را نزد کسانی بازگو می کنیم که به ما شباهت دارند ودرضعف ها و حقارت های مان شریکند.
دوست عزیز، ما نمی خواهیم خودمان را اصلاح کنیم یا بهتر شویم, چون در این صورت ابتدا باید به حکم عجز وقصور خود گردن نهیم. ما فقط می خواهیم که بر حال مان رقت آورند ودر راهی که می رویم تشویق مان کنند؛ اما دوست عزیزم، فکرمی کنم شما هم مثل من برای رفتن به بیرون وقدم زدن زیرباران کمی عجله دارید. پس کمی شتاب کنید. باران عدل ناشناخته ای ست. قدم زدن زیر آن، آدم را مست می کند.
پایان